<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>Full Metal Jacket</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/" />
<modified>2008-05-04T13:10:38Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2008://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.2">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2008, hamid</copyright>
<entry>
<title>لیست خرید یک ولگرد فرهنگی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/book/4941.php" />
<modified>2008-05-04T13:10:38Z</modified>
<issued>2008-05-02T20:15:53Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2008://1.4941</id>
<created>2008-05-02T20:15:53Z</created>
<summary type="text/plain">مریم کار خیلی خوبی کرده و در وبلاگش کتاب‌های تازه درآمده‌ی چند ناشر را معرفی کرده. با خودم فکر کردم همچین کاری را بکنم، اما به‌جای اینکه کتاب‌هایی را که خوانده‌ام توصیه کنم، دیدم بهتر است لیست خرید خودم را...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>book</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>مریم کار خیلی خوبی کرده و <a href="http://www.page-13.com/2008/05/394.php">در وبلاگش</a> کتاب‌های تازه درآمده‌ی چند ناشر را معرفی کرده. با خودم فکر کردم همچین کاری را بکنم، اما به‌جای اینکه کتاب‌هایی را که خوانده‌ام توصیه کنم، دیدم بهتر است لیست خرید خودم را بنویسم و علت انتخاب هر کدام را. شاید به کسانی که در این سال‌ها فهمیده‌اند سلیقه‌ی من با سلیقه‌شان هم‌خوانی دارد، کمکی کند.</p>

<p><font color="#99CC00">&#9632;</font> پل استر محبوب‌ترین کشف این سال‌هایم است و به‌شدت فضای داستانی‌ش را دوست دارم. هرچند که داستان‌های متوسطش بیشتر از داستان‌های شاهکارش است، اما جزو کسانی‌ست که کارهایش را دنبال می‌کنم. «اختراع انزوا» که گویا یک اتوبیوگرافی‌ست آخرین اثر منتشر شده‌ی او به فارسی‌ست و نشر افق زحمت‌ش را کشیده است.</p>

<p><font color="#99CC00">&#9632;</font> در ستایش سلینجر نوشتن خیلی سخت است، از بس که زعمای قوم در وصف او کاغذها سیاه کرده‌اند. <a href="http://www.nilapub.com/">انتشارات نیلا</a>، دو کتاب تازه از او را برای نمایشگاه حاضر کرده که اگر اشتباه نکنم مجموعه‌ای‌ست از داستان‌های کوتاه او  که در نیویورکر چاپ شده‌اند. «نغمه‌ی غمگین» و «هفته‌ای یک‌بار آدمو نمی‌کشه» برگ برنده‌ی نیلایی‌های عزیز در نمایشگاه است.</p>

<p><font color="#99CC00">&#9632;</font> «سرشت و سرنوشت» را هم دوست دارم بگیرم و بخوانم. کتابی‌ست در وصف و ستایش سینمای کیشلوفسکی فقید. ناشرش نشر مرکز است و مصطفی مستور آن را ترجمه کرده است. (حالا دیگر می‌شود جدی‌تر از تاثیر «ده فرمان» کیشلوفسکی، در خلق بهترین کتاب مستور، «<a href="http://weblog.hamidreza.com/archives/book/4205.php">استخوان خوک و دست‌های جذامی</a>»، صحبت کرد.)</p>

<p><font color="#99CC00">&#9632;</font> کتابی که جاناتان رزنبام در ستایش «مرد مُرده»ی جیم جارموش نوشته، برای‌م وسوسه‌کننده است. محسن آزرم در<a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?7925"> اینجا</a> چند کلمه‌ای در وصف این کتاب که ناشرش نشر هرمس است، نوشته.</p>

<p><font color="#99CC00">&#9632;</font> آن مجموعه‌ی چهارتایی جین آستین چند وقتی‌ست قلقلک‌م می‌دهند. نشر نی آنها را درآورده و این‌قدر سر و شکل‌شان جذاب است که می‌دانم بالاخره یک روز در دام‌شان می‌افتم.</p>

<p><font color="#99CC00">&#9632;</font> کتاب آخر ایشی‌گورو را هم هنوز نخریده‌ام و منتظر بودم ترجمه‌ی مهدی غبرایی از آن منتشر شود. اسم‌ش است «هرگز ترک‌م مکن» (Never Let Me Go). کسی می‌داند این ترجمه درآمده یا باید به همان ترجمه‌ای که ققنوس ـ اگر اشتباه نکنم ـ منتشر کرده، رضایت بدهیم؟</p>

<p><font color="#99CC00">&#9632;</font> فیلم‌نامه‌ی «لبه‌ی پرتگاه» بیضایی را هنوز نخریده‌ام و احتمالاً یک‌سری به غرفه‌ی انتشارات روشنگران و مطالعات زنان می‌زنم تا این کتاب را هم از دست ندهم.</p>

<p><font color="#99CC00">&#9632;</font> خیلی دوست دارم این کتاب تازه‌ای را که نشر چشمه از ریچارد براتیگان منتشر کرده در لیستم بگذارم، اما یک دلیل منطقی آن وسط‌ها هست که نمی‌گذارد...<br />
به‌هر حال اسم کتاب هست «در رویای بابل» و اگر با ذهن عجیب و غریب براتیگان مشکلی ندارید، احتمالاً گزینه‌ی مناسبی‌ست.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>تولد یک سایت</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/culture/4937.php" />
<modified>2008-04-25T19:48:35Z</modified>
<issued>2008-04-25T19:43:55Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2008://1.4937</id>
<created>2008-04-25T19:43:55Z</created>
<summary type="text/plain">خواستم مثل باقی کارهای طراحی وب‌م، آن گوشه‌ی سمت راست یک لینکی بدهم و در توضیح آن، سرخوشانه بنویسم &quot;چه دیزاین قشنگی&quot;، ولی احساس کردم شعف و خوشحالی خودم را با یک لینک خشک و خالی نمی‌توانم مهار کنم. هر...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>culture</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>خواستم مثل باقی <a href="http://web.hamidreza.com/">کارهای طراحی وب‌م</a>، آن گوشه‌ی سمت راست یک لینکی بدهم و در توضیح آن، سرخوشانه بنویسم "چه دیزاین قشنگی"، ولی احساس کردم شعف و خوشحالی خودم را با یک لینک خشک و خالی نمی‌توانم مهار کنم. هر چه باشد مگر در این مملکت چند ناشر مثل نیلا هست و چند انسان نازنین مثل حمید امجد زندگی می‌کند که <a href="http://www.nilapub.com/">سایت‌شان</a> به تور من بخورد؟</p>

<p>جدا از اینکه خوش‌سلیقگی خانم اسماعیلیان ـ مدیر انتشارات ـ و گرافیست بودن‌شان، <a href="http://www.nilapub.com/">سایت تر و تمیزی</a> را پدید آورده که امیدوارم باعث شود رقبای ناشرشان دست از آن صفحات شلوغ و پرحجم بردارند، جذاب‌ترین قسمت ماجرا برای خودم، <a href="http://www.nilapub.com/weblog/">روزنگار سایت</a> است که منتظرم نوشته‌هایی را بخوانم که در هیچ‌جای دیگری یافت نمی‌شود. <a href="http://www.nilapub.com/weblog/2008/04/150.php">نوشته‌ی افتتاحیه‌ش</a> که حسابی امیدوارکننده‌ست.</p>

<p>[<a href="http://www.nilapub.com/">سایت انتشارات نیلا</a>]<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>هابیل و قابیل</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/film/4934.php" />
<modified>2008-04-20T19:42:07Z</modified>
<issued>2008-04-20T19:21:31Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2008://1.4934</id>
<created>2008-04-20T19:21:31Z</created>
<summary type="text/plain">Cassandra’s Dream ـ که به‌نظرم بهتر است اسمش را همین‌طور دست‌نخورده به‌کار ببریم و «رویای کاساندرا» ترجمه‌ش نکنیم ـ ادامه‌ی منطقی «امتیاز نهایی» (Match Point) است. با این تفاوت که در این داستان، وودی آلن تلخ‌تری را می‌بینیم. آلن اگر...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>film</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p><a href="http://www.imdb.com/title/tt0795493/">Cassandra’s Dream</a> ـ که به‌نظرم بهتر است اسمش را همین‌طور دست‌نخورده به‌کار ببریم و «رویای کاساندرا» ترجمه‌ش نکنیم ـ ادامه‌ی منطقی «امتیاز نهایی» (<a href="http://www.imdb.com/title/tt0416320/">Match Point</a>) است. با این تفاوت که در این داستان، وودی آلن تلخ‌تری را می‌بینیم. آلن اگر در «امتیاز نهایی» به اسم شانس و اقبال، نقش اولش را نجات می‌داد، در اینجا به وسوسه‌ی نجات قهرمان‌هایش توجهی نمی‌کند و تا ته تلخی ذهنش پیش می‌رود. <br />
اصلاً اگر آن نیمه‌ی تراژیک «<a href="http://www.imdb.com/title/tt0378947/">ملیندا و ملیندا</a>» را بگذارید کنار «امتیاز نهایی» و شعار تبلیغاتی Cassandra’s Dream را هم به آنها بچسبانید (تا کجا برای تحقق رویاهایت پیش می‌روی؟) می‌توانید تصویر واضحی از دنیای ذهنی تازه‌ی آلن را ترسیم کنید؛ یک دنیای گزنده که آدم‌هایش بین اخلاق و غرایز درگیرند. و همین دنیای تازه است که فیلم‌های جدید او را ـ منهای <a href="http://www.imdb.com/title/tt0457513/">Scoop</a> ـ خلق می‌کند.</p>

<p>این مسیر تازه در سینمای وودی آلن، چند نشانه‌ی واضح دیگر هم، غیر از مضمون، دارد. اولین‌اش لندن (یا اروپا؟) است. اصلاً همان‌قدر که تصور و ذهنیت‌مان از لندن دهه‌ی 60 را مدیون آنتونیونی و <a href="http://www.imdb.com/title/tt0060176/">Blow Up</a> ایم، لندن این سال‌ها را باید در فیلم‌های موخر آلن پیدا کنیم. شهری که انگار آلن در تصاویرش با آن عشق‌بازی می‌کند، با هوای همیشه گرفته‌ش، با خیابان‌های باریک و تنگش و با حومه‌ی دل‌ربایش. <br />
نکته‌ی دیگر سینمای تازه‌ی آلن، ایجازش در روایت است. به‌طرز آشکار و عامدانه‌ای، او هیچ چیز اضافه‌ای در مسیر روایت‌ش ندارد. حتی داستان‌های فرعی و کناری را هم تا جایی که نیاز دارد، پیش می‌برد و سنگ‌دلانه آنها را از میانه‌ها قطع می‌کند تا خط اصلی داستان را گم نکند. این نکته وقتی بیشتر به چشم می‌آید که به‌خاطر بیاوریم دیگر آن شخصیت وراج فیلم‌هایش ـ که خودش نقش آنها را بازی می‌کرد ـ در دنیای تازه‌ی وودی آلن حضور ندارد. </p>

<p>Cassandra’s Dream هم محصول همین دنیای ذهنی تازه‌ی وودی آلن است و با اینکه آن را دوست دارم، ولی Match Point را فیلم کامل‌تری می‌دانم. شاید به این خاطر که قلاب داستان Match Point محکم‌تر است و بیشتر ذهن را درگیر می‌کند. شاید به‌خاطر موضوع خیانت که در آن فیلم هست و در این یکی، خیلی کمرنگ حضور دارد و سریع محو می‌شود. به‌همین خاطر هم هست که در کاساندرا ستایش‌های کمتری نثار آلن شده است، اما به جرات می‌توان گفت که وودی آلن جدی‌ترین کارگردان «اروپایی»‌ این سال‌هاست.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>نشانه‌ی لای کتاب</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/daily/4927.php" />
<modified>2008-04-10T20:22:51Z</modified>
<issued>2008-04-10T20:22:02Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2008://1.4927</id>
<created>2008-04-10T20:22:02Z</created>
<summary type="text/plain">یکی از عادت‌های کتاب‌خوانی‌م این‌ست که از کارت ویزیت‌ها و تراکت‌های تبلیغاتی به‌عنوان نشانه‌ی لای کتاب استفاده می‌کنم و بعد که کتاب تمام شد، آن نشانه را لای کتاب جا می‌گذارم. عاشق آن لحظه‌ای‌م که وقتی کتاب‌خانه‌م را گردگیری می‌کنم...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>یکی از عادت‌های کتاب‌خوانی‌م این‌ست که از کارت ویزیت‌ها و تراکت‌های تبلیغاتی به‌عنوان نشانه‌ی لای کتاب استفاده می‌کنم و بعد که کتاب تمام شد، آن نشانه را لای کتاب جا می‌گذارم.</p>

<p>عاشق آن لحظه‌ای‌م که وقتی کتاب‌خانه‌م را گردگیری می‌کنم یکی از این کارت‌ها می‌افتد زمین و خاطره‌ش زنده می‌شود.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/daily/4923.php" />
<modified>2008-03-30T11:46:34Z</modified>
<issued>2008-03-29T09:04:43Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2008://1.4923</id>
<created>2008-03-29T09:04:43Z</created>
<summary type="text/plain">&amp;#9632; از روز اول فروردین که «دایره زنگی» را دیدم، تا همین امروز که دهم فروردین باشد، هر روز خواسته‌ام بیایم و اینجا از فیلم تعریف کنم و تشویق‌تان کنم به دیدن‌ش. به‌نظرم قبل از اینکه اصغر فرهادی و فیلم‌هایش...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p><font color="#99CC00">&#9632;</font> از روز اول فروردین که «دایره زنگی» را دیدم، تا همین امروز که دهم فروردین باشد، هر روز خواسته‌ام بیایم و اینجا از فیلم تعریف کنم و تشویق‌تان کنم به دیدن‌ش. به‌نظرم قبل از اینکه اصغر فرهادی و فیلم‌هایش را در دسته‌ی سینمای اجتماعی قرار بدهیم، باید او را در میان سینماگران داستان‌گو بگذاریم (و البته واضح و مبرهن است که این دسته‌ی دوم، بسیار شریف‌تر و باارزش‌تر از گونه‌ی اول است).<br />
«دایره‌ زنگی» فیلم داستان‌‌گو و جذاب و مفرحی‌ست که بسیار گزینه‌ی مطلوبی‌ست برای فرار کردن از سنت‌های پسندیده‌ی نوروزی. در ضمن، اگر تهران‌نشین هستید توصیه می‌کنم فیلم را در سینما آزادیِ تازه افتتاح شده ببینید.</p>

<p><font color="#99CC00">&#9632;</font> درباره‌ی «به همین سادگی» هم دیگر گفتن این جمله که داستانش کشش یک فیلم بلند را ندارد، تکراری‌ست. به‌همین خاطر است که نمی‌توانم توصیه‌ش کنم. و با اینکه آن را فیلم شریفی می‌دانم اما مهم‌ترین تاثیری که روی‌تان می‌گذارد خواب‌آلودگی و رخوت است. هرقدر شخصیت‌ها و روابط در «دایره زنگی» واقعی و ملموس از کار درآمده‌اند، در «به همین سادگی» نچسب و کسل‌کننده‌اند. یک‌جورهایی شبیه تولیدات مراکز استان‌ها که برای پر کردن زمان خالی تلویزیون به کار می‌آیند.</p>

<p><font color="#99CC00">&#9632;</font> رپرتاژ آگهی غیرفرهنگی:<br />
حتماً تصدیق می‌کنید که یکی از عادات مذموم و ناپسند صاحبان صنایع و شرکت‌های خدماتی در مملکت ما، این‌ست که در ابتدای ظهورشان خدمات و برخورد خیلی خوبی با مشتری دارند، اما به محض اینکه کسب و کارشان رونقی گرفت و سری میان سرها درآوردند، دیگر خدا را بنده نیستند. پارسال، همین روزها که ازدیاد بیلبوردهای <a href="http://shatel.ir/">شاتل</a> را در بزرگراه‌های تهران می‌دیدم، چنین ترسی داشتم و منتظر بودم که یک بلایی سر این ارتباط اینترنت‌م بیاید. اما باید اعتراف کنم در این نزدیک به دو سالی که از ADSL شاتل استفاده می‌کنم، هیچ مشکل حاد و ادامه‌دار فنی برایم رخ نداده و سرویس‌شان همان کیفیت مطلوبی را دارد که روز اول داشت. از میان دوستانی هم که در این دو ساله توصیه کرده‌ام از شاتل سرویس بگیرند، ندیده‌ام کسی ناراضی باشد. و به عنوان کسی که مدت زمان ارتباط روزانه‌ش با اینترنت کمتر از 7-8 ساعت نیست، توصیه‌ی موکد می‌کنم اگر می‌خواهید سراغ اینترنت پرسرعت بروید، <a href="http://shatel.ir/">خدمات این شرکت</a> را امتحان کنید.<br />
در ضمن با کاهش نسبی قیمت‌های اینترنت پرسرعت، دیگر استفاده از dial-up صرفه‌ی اقتصادی هم ندارد. علاوه بر اینکه استفاده از ADSL باعث می‌شود اندکی زیرساخت‌های مخابراتی‌مان گسترش یابد و این شرکت‌های خصوصی هم جانی بگیرند برای رقابت با غول دولتی مخابرات.</p>

<p>پی‌نوشت: متاسفانه بابت این آگهی پولی نگرفته‌ام.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>نوروز 87</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/daily/4919.php" />
<modified>2008-03-19T10:16:34Z</modified>
<issued>2008-03-19T10:14:47Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2008://1.4919</id>
<created>2008-03-19T10:14:47Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p><img src="http://web.hamidreza.com/images/newyear/norooz87-4.jpg" /></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>یک‌بار جَستی ملخک...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/film/4914.php" />
<modified>2008-05-07T19:55:21Z</modified>
<issued>2008-02-26T20:06:46Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2008://1.4914</id>
<created>2008-02-26T20:06:46Z</created>
<summary type="text/plain">کم پیش می‌آید که اعضای آکادمی به یک فیلم این‌قدر سخاوتمندانه جایزه بدهند، آن‌هم به فیلمی خارج از جریان اصلی هالیوود. به‌خاطر همین وقتی برادران کوئن، این جذاب‌ترین زوج هنری این سال‌ها، برای گرفتن جایزه‌ی بهترین فیلم‌نامه روی سن رفتند،...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>film</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>کم پیش می‌آید که اعضای آکادمی به یک فیلم این‌قدر سخاوتمندانه جایزه بدهند، آن‌هم به فیلمی خارج از جریان اصلی هالیوود. به‌خاطر همین وقتی برادران کوئن، این جذاب‌ترین زوج هنری این سال‌ها، برای گرفتن جایزه‌ی بهترین فیلم‌نامه روی سن رفتند، بعید می‌دانستم که دو بار دیگر هم برای بهترین فیلم و بهترین کارگردانی، آن بالا دیده شوند. مخصوصا که فیلم‌های مهم امسال، در یک حد بودند و حتی در پیش‌بینی‌های شخصی هم نمی‌شد یکی را برنده‌ی مطلق دانست. ولی خب، برای آدم‌های حاشیه‌نشینی که همیشه سنگ سینمای مستقل هالیوود را به سینه زده‌اند، چه صحنه‌ای جذاب‌تر و ماندگارتر از لحظه‌ای که اسکورسیزی، اسکار را به جوئل و ایتان کوئن می‌دهد؟</p>

<p>***<br />
فیلم‌های برادران کوئن یک خصیصه‌ی مهم دارند که باعث می‌شود هیچ‌وقت مشابه‌شان را کس دیگری نسازد. یا در واقع نتواند که بسازد. غالب فیلم‌های‌شان کاملا با قواعد ژانر جور درمی‌آیند و حتی بعضی وقت‌ها می‌شود به چشم یک اثر کلاسیک به آنها نگاه کرد. از طرفی آن نگاه شخصی و ويژه‌ی خودشان هم هميشه يک جایی آن وسط‌ها سر و کله‌ش پیدا می‌شود و نمی‌گذارد که منتقدان محافظه‌کار با دل خوش و فراغ بال، از یک «فیلم کوئنی» دفاع کنند.<br />
«<a href="http://www.imdb.com/title/tt0477348/">اینجا جای پیرمردها نیست</a>» را هم می‌شود با همین مقدمه تعریف کرد. فیلم از دل وسترن/تریلرها درآمده و کاملا با بهترین نمونه‌های تعلیق و تعقیب و گریزی که می‌شناسیم برابری می‌کند. اما در اینجا، شخصیت‌پردازی‌های داستان است که فیلم را کوئنی می‌کند. اگر کوئن‌ها در فرم و روایت داستان عامدانه خودشان را کنترل کرده‌اند، این‌بار در شخصیت‌های فیلم امضای خودشان را پای اثر گذاشته‌اند؛ قاتلی که وسواس دارد و هر که را ببیند، می‌کشد و پلیس پیری که رویایش برگشتن به روزهای بدون اسلحه‌ست.</p>

<p>در کنار این، «اینجا جای پیرمردها نیست» یک‌جور قدرت‌نمایی کارگردانی برای کوئن‌هاست. چیزی که در فیلم‌های قبلی‌شان در پس لحن شوخ و شنگ و شیطنت‌های روایت داستان پنهان می‌شد، این‌بار خودش را در غیاب آن وجه به رخ می‌کشد. مصداق بارز و نمایان این نکته را می‌توانید در تنها رویارویی دو شخصیت اصلی ببینید. آنجایی که سایه‌ی خاویر باردم پشت در اتاق دیده می‌شود و چند لحظه بعد دوربین روی دستگیره‌ی در ثابت می‌شود تا سلاح ابتکاری قاتل کارش را شروع کند. نکته‌ی دیگری هم که بعید می‌دانم حتی تماشاگر حرفه‌ای در بار اول متوجه‌ش شود، این‌ست که فیلم اصلا موسیقی ندارد و کوئن‌ها برای گیر انداختن مخاطب لحظه‌ای هم دست به دامن آهنگساز نشده‌اند تا جذابیت فیلم تنها به قدرت خودشان ربط داده شود.</p>

<p>تنها ایرادی که شاید بتوان به فیلم گرفت در یک‌سوم انتهایی آن‌ست که مقداری ریتم داستان افت می‌کند. علت واضحی هم دارد، نقطه‌ی اوج داستان ـ رویارویی/دوئل شخصیت‌ها ـ سپری شده و از طرف دیگر، شخصیت مرموز قاتل و هوس عجیبی که برای آدم‌کشی دارد، برای تماشاگر عادی شده است. به‌همین علت است که در این لحظات دیگر هیچ قتلی نمایش داده نمی‌شود و با نمایش نشانه‌هایی، تماشاگر از وقوع قتل مطمئن می‌شود.<br />
لازم‌ست این نکته را هم به آن وجه "نمایش قدرت کارگردانی" وصل کنم؟ <br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>رفیق‌ بی‌کلک</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/weblog/4906.php" />
<modified>2008-02-08T20:19:24Z</modified>
<issued>2008-02-08T20:16:13Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2008://1.4906</id>
<created>2008-02-08T20:16:13Z</created>
<summary type="text/plain">چند وقتی بود که می‌خواستم در ستایش و مدح گوگل‌ریدر نازنین بنویسم، مخصوصاً از یکی، دو ماه پیش که دل‌پذیرتر شده و shared items دوستان‌تان را خودکار برای‌تان می‌آورد. ولی این حرف‌های تلنبار شده روی دلم را نزدم تا اینکه...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>weblog</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>چند وقتی بود که می‌خواستم در ستایش و مدح <a href="http://www.google.com/reader/">گوگل‌ریدر</a> نازنین بنویسم، مخصوصاً از یکی، دو ماه پیش که دل‌پذیرتر شده و shared items دوستان‌تان را خودکار برای‌تان می‌آورد. ولی این حرف‌های تلنبار شده روی دلم را نزدم تا اینکه <a href="http://robo.wordpress.com/">مهدی خان حکیمی </a> پیشنهاد یک گپ و گفت درباره‌ی گوگل‌ریدر را داد ونتیجه‌ش شد <a href="http://wp.doxdo.net/admin/p1201/">این گفتگو.</a><br />
از سر خودشیفتگی توصیه می‌کنم <a href="http://wp.doxdo.net/admin/p1201/">روده‌درازی‌هایم</a> را بخوانید و اگر در تکمیل‌ش حرفی داشتید، همان‌جا اضافه کنید. فکر کنم مهدی قصد دارد این گپ‌ها را با دیگران هم ادامه بدهد که در این‌صورت مجموعه‌ی جالبی می‌شود.<br />
یک توصیه هم به دوستان وبلاگ‌نویس؛ لینک صفحه‌ی shared itemsتان را یک گوشه‌ای از وبلاگ‌تان، مثلاً زیر لینک‌های روزانه یا کنار آراس‌اس، بگذارید. ثواب دارد.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>فان بودن فضیلت است</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/culture/4900.php" />
<modified>2008-05-07T19:55:07Z</modified>
<issued>2008-02-01T17:55:24Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2008://1.4900</id>
<created>2008-02-01T17:55:24Z</created>
<summary type="text/plain">چیزی که این‌روزها بعد از خلاقیت در تبلیغات فرنگی‌ها خیلی به چشم می‌آید، «فان» بودن آگهی‌ست. برای فان بودن هم حد و مرزی ندارند و مثل هم‌تایان شرقی‌شان مدام به طراحان آگهی‌ها سُقلمه نمی‌زنند که &quot;ما یک شرکت معتبر و...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>culture</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>چیزی که این‌روزها بعد از خلاقیت در تبلیغات فرنگی‌ها خیلی به چشم می‌آید، «فان» بودن آگهی‌ست. برای فان بودن هم حد و مرزی ندارند و مثل هم‌تایان شرقی‌شان مدام به طراحان آگهی‌ها سُقلمه نمی‌زنند که "ما یک شرکت معتبر و جدی هستیم که مشتریان جدی‌تر از خودمان داریم که خیلی آدم‌های جدی و معتبری هستند و عیب است که در آگهی‌مان شوخی کنیم و مردم چه فکر می‌کنند و..."<br />
حتماً تصدیق و تایید می‌کنید که یک آگهی خلاقانه‌ی فان، بیشتر از یک آگهی خلاقانه‌ی جدی در ذهن می‌ماند و نقل محافل دوستانه می‌شود.</p>

<p>با این مقدمه، توصیه‌ی اکید می‌کنم که به این سه آگهی مربوط به استفاده از کلاه ایمنی یک نگاهی بیندازید.</p>

<p><a href="http://weblog.hamidreza.com/images/sfobushbooks.jpg"><img src="http://weblog.hamidreza.com/images/thsfobushbooks.jpg" /></a> <a href="http://weblog.hamidreza.com/images/sfobushdictator.jpg"><img src="http://weblog.hamidreza.com/images/thsfobushdictator.jpg" /></a> <a href="http://weblog.hamidreza.com/images/sfobushsandy.jpg"><img src="http://weblog.hamidreza.com/images/thsfobushsandy.jpg" /></a></p>

<div style="text-align: left; direction: ltr">
-- Sport Factory Outlet<br />
Credits:<br />
Advertising Agency: Ruf Lanz, Zurich, Switzerland<br />
Creative Directors: Markus Ruf, Danielle Lanz<br />
Art Director: Grit Wolany<br />
Copywriters: George W. Bush, Markus Ruf<br />
</div>
<br /><br />]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/film/4882.php" />
<modified>2008-01-18T16:17:44Z</modified>
<issued>2008-01-18T09:34:56Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2008://1.4882</id>
<created>2008-01-18T09:34:56Z</created>
<summary type="text/plain">ـ اگه برنگشتم، به مادرم بگو دوستش دارم. ـ مادر تو مُرده. ـ (مکث) خب، پس خودم به‌ش می‌گم. [اينجا جای پيرمردها نیست | برادران کوئن]...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>film</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>ـ اگه برنگشتم، به مادرم بگو دوستش دارم.<br />
ـ مادر تو مُرده.<br />
ـ (مکث) خب، پس خودم به‌ش می‌گم.</p>

<p>[<a href="http://www.imdb.com/title/tt0477348/">اينجا جای پيرمردها نیست</a> | برادران کوئن]<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>قصه‌ی دختری که یک چیزی را می‌بیند و نمی‌فهمد</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/film/4879.php" />
<modified>2008-05-07T19:54:46Z</modified>
<issued>2008-01-14T16:27:06Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2008://1.4879</id>
<created>2008-01-14T16:27:06Z</created>
<summary type="text/plain">به نیم‌ ساعت آخر «کفاره» (Atonement) که رسیده بودم، فکر ‌کردم شاید برای شروع معرفی و نوشتن درباره‌ی فیلم، بد نباشد از یک نمونه‌ی ناموفق ـ يا بگذارید صریح‌تر بگویم؛ آزاردهنده‌ی ـ ایرانی نام ببرم تا حال و هوای داستان...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>film</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>به نیم‌ ساعت آخر «<a href="http://www.imdb.com/title/tt0783233/">کفاره</a>» (Atonement) که رسیده بودم، فکر ‌کردم شاید برای شروع معرفی و نوشتن درباره‌ی فیلم، بد نباشد از یک نمونه‌ی ناموفق ـ يا بگذارید صریح‌تر بگویم؛ آزاردهنده‌ی ـ ایرانی نام ببرم تا حال و هوای داستان بیشتر دست‌تان بیاید. مثال‌ام هم فیلم بدی بود به اسم «جایی برای زندگی» که چند سال پیش در جشنواره دیدم و قرار بود یک‌جور «بر باد رفته»ی اینجایی باشد، که حتی با آن هم نسبتی نداشت. اما حالا که فیلم را تا به آخر دیده‌ام، فکر می‌کنم حتی اشاره‌ی کوچکی هم به شباهت تم مرکزی‌ این دو فیلم، خیانت و جفای بزرگی‌ست به «کفاره».</p>

<p><img src="http://weblog.hamidreza.com/images/14jan08.jpg" /></p>

<p>شاید بهتر باشد برای مثال زدن، سراغ فیلم قبلی جو رایت (کارگردان) بروم؛ «<a href="http://weblog.hamidreza.com/archives/film/4188.php">غرور و تعصب</a>»، که به‌نظرم یکی از بهترین عاشقانه‌های این سال‌هاست. داستان «کفاره» آن روی سکه‌ی «غرور و تعصب» است؛ تلخ و بی‌رحم. با همان نماهای تر و تمیز و جذاب که به شخصیت‌ها فضا و زمان می‌دهد تا داستان‌شان را روایت کنند. اصلاً این خصیصه را در کمتر فیلمی دیده‌ام که شخصیت‌ها به‌جای حرف زدن، با سکوت‌شان، با چشم‌های‌شان، داستان را پیش ببرند. شکل گرفتن رابطه عاطفی داستان هم مثل آن فیلم، همان‌قدر جذاب و دلنشین از کار درآمده است. حالا به نظرم اگر دو سال پیش، در ستایش از «غرور و تعصب»، مقدار زیادی از آن را به پای جین آستین و رمان جذابش می‌گذاشتیم، با دیدن «کفاره» می‌توانیم به جو رایت بیشتر احترام بگذاریم. اصلاً شاید به‌خاطر همین از زیر سایه درآمدن و نشان دادن کارگردانی‌اش باشد که آن سکانس شلوغ و بدون قطع کنار ساحل را در فیلم گذاشته است.</p>

<p>در کنار اینها، هر دو فیلم یک نقطه‌ی اشتراک واضح‌تر هم دارند؛ کِرا نایتلی. که به‌نظرم در هر دو فیلم چهر‌ه‌اش و بکر بودن زیبایی‌اش، بار عمده‌ای از رابطه‌ی عاطفی شخصیت‌ها را بر عهده دارد. چهره‌ی نایتلی به‌خاطر تفاوتش با دیگر ستاره‌های این روزها، به‌خاطر چشم‌ها و ابروهای کلفتش، ساخته شده برای داستان‌های کلاسیک، برای اروپای نیمه‌ی قرن بیستم. به‌خاطر همین جو رایت در فیلم‌‌اش، که عامدانه ‌ستاره‌ی  دیگری جز کِرا نایتلی ندارد، او را در مرکز داستان گذاشته است. «کفاره» وام‌دار نگاه نایتلی‌ست، همان‌طور که «غرور و تعصب» بود.</p>

<p>اگر قبول کنیم که آکادمی علاقه‌ی چندانی به فیلم‌های مستقل از جنس کوئن‌ها و کراننبرگ ندارد، احتمالاً جدی‌ترین گزینه‌ی بهترین فیلم همین «کفاره» است. مگر اینکه گلدن گلابی که گرفته، باعث شود جایزه را به فیلم دیگری بدهند. هرچند که به‌نظر خودم بهترین فیلم 2007، با اختلاف بسیار هنوز هم «<a href="http://weblog.hamidreza.com/archives/film/4833.php">رتتویی</a>»‌ست.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>نفس کشیدن</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/culture/4875.php" />
<modified>2008-01-10T15:36:40Z</modified>
<issued>2008-01-10T15:36:06Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2008://1.4875</id>
<created>2008-01-10T15:36:06Z</created>
<summary type="text/plain">من هیچ قصدی برای اضافه کردن آثار دیگری به تاریخ هنر ایران یا هیچ کجای دیگر هرگز نداشته‌ام. از فکرم هم چنین ادعا و هدف نگذشته است، هرگز. و گمان می‌کنم هر کس که صبح از خواب بیدار می‌شود و...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>culture</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>من هیچ قصدی برای اضافه کردن آثار دیگری به تاریخ هنر ایران یا هیچ کجای دیگر هرگز نداشته‌ام. از فکرم هم چنین ادعا و هدف نگذشته است، هرگز. و گمان می‌کنم هر کس که صبح از خواب بیدار می‌شود و به قصد قطور کردن آثار هنر در هر جا بهتر است در همان رختخواب باز بخوابد. یا اگر مصر باشد بهتر است خفقان گرفتن کلی. هنر برای ضخیم کردن مجموع هیچ تاریخ و «دانش‌نامه»ای اعم از «جابلقائیکا» یا «جابلسائیکا» یا «ایرانیکا» یا «تیغ‌زنیکا» ـ که این دو آخری یکی هستند ـ درست نخواهد شد. باید برای نفس کشیدن خودت باشد. همین و همین و همین هم بس.</p>

<p>[ابراهیم گلستان در گفتگو با مهدی یزدانی‌خرم | هفته‌نامه‌ی شهروند]<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>مرگ در مراسم شادباش</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/culture/4865.php" />
<modified>2007-12-30T14:27:25Z</modified>
<issued>2007-12-30T12:49:12Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2007://1.4865</id>
<created>2007-12-30T12:49:12Z</created>
<summary type="text/plain">متن زير، متن کامل پيام تسليتی‌ست که بهرام بیضایی پس از دریافت پیام تبریک اکبر رادی، در سوگ او نوشته و در رسانه‌ها و روزنامه‌ها با جرح و تعدیل منتشر شده است. تصویر دست‌نویس پیام آقای بیضایی و متن تبریک...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>culture</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>متن زير، متن کامل پيام تسليتی‌ست که بهرام بیضایی پس از دریافت پیام تبریک اکبر رادی، در سوگ او نوشته و در رسانه‌ها و روزنامه‌ها با جرح و تعدیل منتشر شده است. تصویر دست‌نویس پیام آقای بیضایی و متن تبریک آقای رادی را نیز در ادامه‌ی مطلب می‌توانید بیابید.</p>

<p>***<br />
نامَردی است که در جواب تبریکِ رادی تسلیت بگویم!<br />
این نه از من که از روزگار است ـ آری ـ<br />
آن هم آن جایی که تبریک فرقِ چندانی با تسلیت ندارد!<br />
رفت آن بزرگواری که رادی بود؛ سوار بر واژه‌های خویش؛<br />
اما چشمه‌ای را که از قلمِ وِی جوشید، جا گذاشت،<br />
تا کاسه‌ی دستهایمان را از آبِ زندگی‌بخشِ آن پُر کُنیم!<br />
خدایا چرا نمایش را دوست نداری؟<br />
چرا در سرزمین‌های دیگر دوست داری و در میهنِ من نه؟<br />
کِی خرد می‌بخشی به آنها که برای هر واژه خط و نشان می‌کشند؟<br />
روز تولدم را به نمایشِ ایران تسلیت می‌گویم؛<br />
و به هر که از رادی ماند؛ به بستگان و وابستگانِ وِی.<br />
و بیش از همه به زنی ـ حمیده ـ که بیش از چهار دهه با وِی زیست<br />
ـ کنارِ سرچشمه‌ای ـ<br />
و غرشِ رودی را که از زیرِ انگشتانِ وِی جاری بود،<br />
خاموش می‌ستود!</p>

<p>بهرام بیضایی</p>

<p><a href="http://weblog.hamidreza.com/images/beyzaei-note.jpg"><img src="http://weblog.hamidreza.com/images/beyzaei-note-th.jpg" /></a></p>

<p>***<br />
<strong>توضيح:</strong> هدف‌ام از گذاشتن عبارت "متن کامل" و اشاره به اينکه نسخه‌ی منتشرشده از پيام بهرام بیضایی، تمام و کمال نبوده، نه کنایه زدن و متلک انداختن به روزنامه و جريده‌ی خاصی، که بیشتر منتشر کردن کامل پیام بود. که بهرام بیضایی جزو معدود آدم‌های این سرزمین است که کلمه کلمه‌ی هر نوشته‌ش حساب و کتابی دارد. به‌همین خاطر اگر دوستان عزيز گروه فرهنگ و هنر <a href="http://www.etemaad.com/">روزنامه‌ی اعتماد</a> را رنجانده‌ام، عذرخواهی می‌کنم و امیدوارم سوء‌تفاهم پیش‌آمده را جدی نگیرند.</p>]]>
<![CDATA[<p>برای زادروز بهرام بیضایی<br />
<h1>تو آن درختِ روشنی</h1></p>

<p>اکبر رادی</p>

<p>بهرام، امروز مي‌خواستم زادروزِ تو را به‌عنوان يک چهره‌ی ماندگار معاصر شادباش بگويم، ديدم اين «چهره‌ی ماندگار» هرچند ترکيبِ مهتابيِ قشنگي‌ست، اين چند ساله مدال مستعملي شده است که فلّه‌اي به سينه‌ی بندگان خدا نصب مي‌کنند و ايضاً براي محتشمان اين حواليِ ما ستاره‌ی رنگ‌پريده‌اي‌ست که فلّه‌اي به دوش اهل هنر مي‌زنند. (و اين ناسپاسي به يک بارِ عامِ رسمي دولتي نيست؛ درنگي بر يکي از آسيب‌هاي اين مراسمِ رسمي‌ست.) به‌اين مناسبت بگذار در مقام يک شاهدِ عادلِ مرجع ملّي دستي به‌فتوا بلند کنم چنين؛ قسم به‌نام او (که تويي)، و نامت حجّت است بر تآترِ ايران، و تويي در آستانه‌ی اين سالگردِ خجسته قلمدارِ صحنه‌هاي ما که از برجستگانِ درام جهان کسري نداري و چيزي هم سري.</p>

<p>تو آن درختِ روشني با شاخه‌هاي پُرپشتِ باشکوه، که چه بسيار راهيانِ صحنه در سايبانِ سبزِ تو پروريده‌اند. تو آن بلاکشِ معصومي که هوشِ ويرانگر و ادراکِ عاليِ تو قادر به درکِ عقلانيتِ روزمرّه‌ی ما نيست. آري، تو آن حماسه‌ی نستوهي که در امتدادِ نيم‌قرن آفرينش و نوزايي، و در عصر بي‌خصلتي که خرده‌کاسبان، عفافِ صحنه‌ی ما را جواز کسبِ خود کرده با خيالِ جمع در لابي‌هاي توليدي و بنگاه‌هاي سريالي پرسه مي‌روند و گورزادگان و کوچک‌پايان، پسمانده‌هاي مکتبِ پاريس و لندنِ سابق را در دايره‌ی فُرم غِرِغِره مي‌کنند و با تعدادي کارتون، يک چينشِ هندسي، دو تيغه نور و يک سکوتِ خواب‌آور و ناگهان خَرنعره‌هاي پلشت و يک زبانِ معلّقِ يأجوج (لالبازي؟ يا متن‌زدايي؟) مدعيِ کشفِ لحظه‌هاي نابِ هستي‌اند، در اين عهدِ بي‌خصلتِ بي‌هويتِ بي‌معني، تو پاسوخته‌ی بيرونِ صحنه مانده، در جست‌وجوي معنيِ تآتر، جامِ خِضرِ زمانه‌اي و زهي ما که معنيِ تآتر را در ژرفه‌هاي درون و آن تشعشعِ اسطوره‌هاي شورانگيزِ تو بازجُسته‌ايم. پس من لوحِ «مرد فصل‌ها»ي صحنه‌ی ايران را به‌لفظ و نمادين به تو تقديم مي‌کنم تا حريم «بُقعه»‌ی ما را به شعله‌ی ايمان و مِهر منوّر کني، و به روح صحنه‌ی ما رستگاریِ جاودانه ببخشي. که اين است شايسته‌ی پيشوايان؛ مي‌داني؟ و پيشوايانِ صحنه، مردانِ کهنه، پيشکسوتانِ نوستالژيک، بُت‌نمايانِ ريزنقش و اين چهره‌هاي مُد نيستند؛ نويسندگانِ صلح کلّ اين‌سوي عالم‌اند که زبانِ وحي براي عاشقان و پيغامِ آدميت براي قَدَر قُدرتانِ سياسي، گانگسترهاي شيک‌پوش و زورگيرانِ بي‌ترحمِ آن‌سوي زمين دارند و حاليا در پسِ پستوي حُجره قاق نشسته يا از بدِ روزگار روي شانه‌ی خاکيِ جاده مي‌روند. </p>

<p>بهرام عزيز، بيضاييِ بينواي من، اينک در اين روزِ آبي و در نهايتِ خرسندي افتخار دارم که از سالروزِ ولادتِ انساني ياد کنم که برکتِ خاندانِ تآترِ ماست و عزتِ اصحابِ سرسپرده‌ی آن در اين‌که به‌احترامِ او (که تويي) از جا برخيزند و پيشِ پاي تو مخلصانه کرنش کنند. زيرا که بر قلّه‌هاي درخشانِ فرهنگِ ايران، ميلادِ يک درام‌نويسِ بزرگ براي فخرِ ملّتي کفايت است.<br />
</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/culture/4864.php" />
<modified>2007-12-28T20:01:24Z</modified>
<issued>2007-12-28T19:54:58Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2007://1.4864</id>
<created>2007-12-28T19:54:58Z</created>
<summary type="text/plain">&amp;#9632; در راستای آن پیشنهادهای کوچک فرهنگی، چند وقتی‌ست می‌خواهم توصیه کنم اگر شاهکار سلینجر، ناتور دشت را نخوانده‌اید یا دل‌تان برای جمله‌های بی‌نظیر هولدن کالفیلد تنگ شده و دست‌تان به کتاب نمی‌رسد، یک نگاهی به این صفحه بیندازید. خانم...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>culture</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p><font color="#99CC00">&#9632;</font> در راستای آن پیشنهادهای کوچک فرهنگی، چند وقتی‌ست می‌خواهم توصیه کنم اگر شاهکار سلینجر، ناتور دشت را نخوانده‌اید یا دل‌تان برای جمله‌های بی‌نظیر هولدن کالفیلد تنگ شده و دست‌تان به کتاب نمی‌رسد، یک نگاهی به <a href="http://wp.doxdo.net/mandana/">این صفحه</a> بیندازید. خانم ماندانا ـ که خدا حفظ‌شان کند برای وبلاگستان فارسی ـ در یک عمل خداپسندانه مدتی‌ست شروع کرده‌اند به بازخوانی داستان. فایل‌ها تقريباً کم‌حجم‌اند و ماندانا هم داستان را خوب و روان خوانده است. نسخه‌ای هم که انتخاب کرده همان ترجمه‌ی دلنشين محمد نجفی‌ست.</p>

<p>بی‌ربط: قبل‌ترها رادیو فرهنگ، هرشب برنامه‌ای داشت که بهروز رضوی در یک هفته، یک داستان را روخوانی می‌کرد. خیلی وقت است که دیگر گوش نداده‌ام و حسابش از دستم در رفته، هنوز برقرار است؟</p>

<p><font color="#99CC00">&#9632;</font> «افرا یا روز می‌گذرد» از دوازدهم دی روی صحنه می رود. پیش‌فروش بلیت‌‌اش هم از <a href="http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1059533">دوشنبه دهم دی در گیشه‌ی تالار وحدت شروع می‌شود.</a> <br />
توصيه‌ی اکيد می‌کنم غفلت نکنيد و از دستش ندهيد که همانا موجب خسران است.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>اولين لحظات 24 سالگی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/daily/4857.php" />
<modified>2008-05-07T19:54:06Z</modified>
<issued>2007-12-18T21:06:25Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2007://1.4857</id>
<created>2007-12-18T21:06:25Z</created>
<summary type="text/plain"> حتماً آدم خوش‌شانسی‌ام که ناغافل چنين کادوی تولد معرکه‌ای می‌گيرم. ممنونم منصور جان. ممنونم از همه‌ی دوست‌های مهربان دور و نزديک که حسابی غافلگيرم کرده‌اند با لطف‌شان....</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p><img src="http://weblog.hamidreza.com/images/little-gulls-on-the-ice.jpg" /></p>

<p>حتماً آدم خوش‌شانسی‌ام که ناغافل <a href="http://nasiriphotos.com/blog/2007/12/18/21,37,38/">چنين کادوی تولد معرکه‌ای</a> می‌گيرم. ممنونم منصور جان. ممنونم از همه‌ی دوست‌های مهربان دور و نزديک که حسابی غافلگيرم کرده‌اند با لطف‌شان.</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>