<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>Full Metal Jacket</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/" />
<modified>2010-01-28T18:54:59Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2010://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="4.25">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2010, hamid</copyright>

<entry>
<title>او دیگر اینجا زندگی نمی‌کند</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/daily/5267.php" />
<modified>2010-01-28T18:54:59Z</modified>
<issued>2010-01-28T18:50:40Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2010://1.5267</id>
<created>2010-01-28T18:50:40Z</created>
<summary type="text/plain">سال‌ها بعد، یکی از آدم‌های خوش‌اقبالی که این روزها یارش را پیدا کرده داستان عاشقانه‌ی جذابی خواهد نوشت و آن را با این جمله آغاز خواهد کرد: «در سالِ سیاه به هم رسیدیم...» پی‌نوشت: جی‌دی سلینجر درگذشت....</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>سال‌ها بعد، یکی از آدم‌های خوش‌اقبالی که این روزها یارش را پیدا کرده داستان عاشقانه‌ی جذابی خواهد نوشت و آن را با این جمله آغاز خواهد کرد: «در سالِ سیاه به هم رسیدیم...»</p>

<p>پی‌نوشت:<br />
<a href="http://www.guardian.co.uk/books/2010/jan/28/jd-salinger-dies-catcher-rye">جی‌دی سلینجر درگذشت.</a></p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>نمی‌فهمم‌ها</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/culture/5253.php" />
<modified>2010-01-10T14:48:11Z</modified>
<issued>2009-12-15T07:29:38Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2009://1.5253</id>
<created>2009-12-15T07:29:38Z</created>
<summary type="text/plain">یک/ چه خوب که بالاخره یکی دو نفر از عکاس‌های این مملکت خجالت و بی‌انصافی را کنار گذاشتند و نوشتند که هر کسی در هر پُست و مقامی می‌تواند دوربین دست بگیرد و عکاسی کند و بعد آن عکس‌ها را...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>culture</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>یک/ چه خوب که بالاخره یکی دو نفر از عکاس‌های این مملکت خجالت و بی‌انصافی را کنار گذاشتند و نوشتند که هر کسی در هر پُست و مقامی می‌تواند دوربین دست بگیرد و عکاسی کند و بعد آن عکس‌ها را به چاپ برساند و به دیگران نشان بدهد. نمی‌فهمم در کجای این پروسه به حقوق دیگران تعرض می‌شود که تا یک بنده خدایی که پیش از این به‌عنوان عکاس شناخته نمی‌شده، نمایشگاه می‌گذارد آه و ناله و فحش و فضیحت‌ها راه می‌افتد که هنر به فنا رفت و هر کسی برای خودش عکاس شده و این چه اوضاعی‌ست و...<br />
این وسط یک آدم‌های خوشحال‌تری هم پیدا می‌شوند که می‌روند آن بنده خدا را گیر می‌آورند و سوال‌پیچ می‌کنند که چرا رفتی تمام گالری‌های خانه‌ی هنرمندان را گرفته‌ای؟ چرا عکس‌هایت این‌قدر زیادند؟ چرا گران هستند؟ (<a href="http://khabaronline.ir/news-30337.aspx">+ بخوانید</a>) یکی هم نیست به آنها بگوید که گالری‌دار و آن بنده خدا - مثل همه‌ی آدم‌های دیگر - اختیار مال و اموال‌شان را دارند. عکس‌ها یا خوب هستند یا نه، یا با سلیقه‌ی ما جور درمی‌آیند یا نه، باقی حرف‌ها همه‌ش جفنگ است.<br />
به‌طور مشخص درباره‌ی عکس‌های هدیه تهرانی، عکس‌هایش را دوست ندارم اما اگر این همه هزینه کرده برای نمایشگاهش و عکس‌هایش هم - به‌هر دلیلی - فروش می‌رود، نوش جانش. </p>

<p>[<a href="http://www.akkasee.com/news/13855/">گربه‌ی مسکین اگر پر داشتی</a> | بهمن جلالی]<br />
[<a href="http://abbasi.akkasee.com/15347">باز هم همان قصه‌ی تکراری</a> | اسماعیل عباسی]<br />
[<a href="http://www.page-13.com/2009/12/782.php">چه کسی حرفه‌ی من را دزدید؟</a> | مریم مهتدی]<br />
[<a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-09-28/151.htm#169244">با آب دعوا نکنیم</a> | هدیه تهرانی]<br />
[<a href="http://www.fahimehkh.com/2010/01/1144.php">نمایشگاه عکس چاه آب نیست</a> | فهیمه خضرحیدری]</p>

<p>دو/ احساس می‌کنم بعضی از سینماگران این مملکت معنی مخاطب خاص را نمی‌فهمند. روزهای جشنواره که می‌رسد در هر کوی و برزنی یک خبرنگار پیدا می‌کنند و از اینکه فقط به فکر مخاطب جدی و خاص بوده‌اند حرف می‌زنند، اما وقتی نوبت اکران همین فیلم‌های با مخاطب خاص و جدی می‌رسد فریاد ابتذال در سینما سر می‌دهند و تهدید به آتش‌ زدن نگاتیو در برابر سینما می‌کنند. نمی‌فهمم مگر مخاطب خاص در این مملکت چند نفر است که حضرات انتظار دارند فیلم‌های‌شان به اندازه‌ی تجاری‌ترین فیلم‌ها، سالن و سانس بگیرد. سینمادار و صاحب سینما اگر به فکر دخل و خرجش نباشد که هیچ‌وقت این صنعت روی پای خودش نمی‌ایستد.<br />
همه جای دنیا هم همین بساط است، هیچ‌وقت فیلم وودی آلن به اندازه‌ی فیلم جورج لوکاس فرصت و امکان اکران نمی‌گیرد. فقط آنجا توانسته‌اند مخاطب‌های‌ جدی‌ترشان را پیدا کنند و برای‌شان پاتوغ بسازند. سرمایه‌گذار فیلم وودی آلن هم چون دنبال وام دولتی برای فیلم بعدی‌اش نیست، هیچ‌وقت از این داد و بیدادها راه نمی‌اندازد.</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>تهرون که می‌گن جای قِشَنگیه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/culture/5243.php" />
<modified>2009-11-12T21:51:04Z</modified>
<issued>2009-11-12T18:36:20Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2009://1.5243</id>
<created>2009-11-12T18:36:20Z</created>
<summary type="text/plain"> یک/ تهران را دوست دارم، در حد هر آدم سالمی که در هر جای دیگری، زادگاهش را دوست دارد. از قضا شهرِ خوبی هم هست و آدم‌های تقریباً خوبی هم دارد. تنها عیبِ بزرگش این است که مدیرانی داشته...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>culture</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<center><img src="http://weblog.hamidreza.com/images/tehraner-banner.jpg" width="450" height="100" /></center>

<p>یک/ تهران را دوست دارم، در حد هر آدم سالمی که در هر جای دیگری، زادگاهش را دوست دارد. از قضا شهرِ خوبی هم هست و آدم‌های تقریباً خوبی هم دارد. تنها عیبِ بزرگش این است که مدیرانی داشته و دارد که خودشان را بیشتر از این شهر و مردمش دوست دارند. همین می‌شود که شهر یلخی و بی در و پیکر کِش می‌آید و آپارتمان‌های ریز و درشتش بیشتر می‌شود، بدون اینکه کسی فکر کند در این قوطی کبریت‌ها گلابی پرورش نمی‌دهند، آدم‌ها هستند که زندگی می‌کنند. این آدم‌های مفلوک هم چاره‌ای ندارند که برای وقت‌گذرانی در این شهر سراغ رستوران‌هایش بروند.</p>

<p>دو/ در این سال‌ها دوستان زیادی را دیده‌ام که از فرنگ برای تعطیلات به تهران برگشته‌اند. این بندگانِ خدا اگر توانسته باشند با موفقیت از مهمانی‌های کسل‌کننده‌ی فامیلی در بروند، خلاقانه‌ترین نقشه‌ی فرارشان دیدار با دوستان قدیمی‌ست. این نقشه معمولا یکی دو باری بیشتر جواب نمی‌دهد و خدا نکند که این یارِ از فرنگ برگشته، تعطیلاتش طولانی شود. نتیجه‌ی طبیعی‌اش این‌ست که از رفقای سابق دلگیر شود که دیگر آن آدم‌های گذشته نیستند.</p>

<p>سه/ همیشه حسرت می‌خورم که چرا بلد نیستیم چیزی را که داریم درست عرضه کنیم. هر شهری در هر جای دیگر دنیا پُر است از انواع و اقسام بروشورها و مجله‌های تبلیغاتی که سوراخ و سُنبه‌های شهر را به هزار شکل معرفی کرده‌اند. اما در تهران، در بهترین حالت، باید به صفحه‌ی آخر یکی دو روزنامه‌ای پناه برد که برای پر کردن ستون‌های کناری، خروجی‌های ایسنا را کپی/پیست می‌کنند. رسانه‌های دولتی (و باثبات‌مان) هم که اصلا در این باغ‌ها نیستند.</p>

<p>چهار/ یک ماهی می‌شود که با کمک چند دوستِ نازنین و هم‌فکری تعدادِ زیادی از رفقای روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس، <a href="http://www.tehraner.com/">تهرانر</a> را راه انداخته‌ام. قرار است <a href="http://www.tehraner.com/">تهرانر</a> کمک کند به وقت‌گذرانی در تهران و منبع قابل اعتمادی باشد از رویدادهایی که در این شهر رخ می‌دهند. همان‌طور که در سایت هم نوشته شده این یک پروژه‌ی کاملا داوطلبانه‌ست، بی هیچ وابستگی به جایی.<br />
طبعاً از هر پیشنهاد و کمکی که <a href="http://www.tehraner.com/">تهرانر</a> را به سایت بهتری بدل کند استقبال می‌کنیم. </p>

<p>پی‌نوشت:<br />
پنج/ به نظرم بهترین راه استفاده از سایت که پیشنهادی هم از زیر دست‌تان در نرود، اشتراکِ خبرنامه یا <a href="http://feeds.feedburner.com/tehraner/">فید</a>ش است. چون عامدانه خواسته‌ام که سایت یک صفحه باشد و آرشیوی نداشته باشد، شبیه به یک تابلوی اعلانات.</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>سرگرمی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/culture/5233.php" />
<modified>2009-11-03T08:16:31Z</modified>
<issued>2009-11-03T08:14:45Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2009://1.5233</id>
<created>2009-11-03T08:14:45Z</created>
<summary type="text/plain">&quot;... ولی، خوب اصولا داستان برای سرگرمی نوشته می‌شود. حتی اگر خیلی هم جدی باشد. «دن کیشوت» هم از این قاعده مستثنا نیست. به نظر من اصل ماجرای نوشتن در واقع سرگرمی است. منتها سرگرمی می‌تواند دلایل و حالت‌های مختلفی...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>culture</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>"... ولی، خوب اصولا داستان برای سرگرمی نوشته می‌شود. حتی اگر خیلی هم جدی باشد. «دن کیشوت» هم از این قاعده مستثنا نیست. به نظر من اصل ماجرای نوشتن در واقع سرگرمی است. منتها سرگرمی می‌تواند دلایل و حالت‌های مختلفی داشته باشد. سرگرمی یک آدم به اصطلاح سطح پایین جامعه یک چیز است و سرگرمی یک آدم سطح بالا به فراخور تجربه و بینشی که دارد یک چیز دیگر. ولی به هر حال هر دو سرگرمی است. یعنی اصلا غرض از داستان‌نویسی سرگرمی است. منتها باید دید خود این سرگرمی چیست. یعنی مثلا فرض کنید من «بازمانده‌ی روز» را ترجمه کرده‌ام. خوب، این داستان یک سرگرمی است؛ منتها نوعی از سرگرمی است که به درد طبقه‌ی خاصی می‌خورد. در اصل خود سرگرمی است که تفاوت می‌کند."</p>

<p>[نجف دریابندری در گفت‌وگو با مهدی مظفری ساوجی - انتشارات مروارید]</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>پراکنده‌ها</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/culture/5229.php" />
<modified>2009-10-27T11:51:01Z</modified>
<issued>2009-10-27T11:08:15Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2009://1.5229</id>
<created>2009-10-27T11:08:15Z</created>
<summary type="text/plain">یک/ «جدید» روی پیشخوان آمده. همان‌طور که در مطلب قبلی هم نوشتم هادی حیدری در دوره‌ی تازه سردبیر است و تغییرات مثبتی هم در همین شماره انجام داده. من هم چیزکی درباره‌ی Watchmen و کامیک بوکش نوشته‌م و اگر اتفاق...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>culture</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>یک/ «جدید» روی پیشخوان آمده. همان‌طور که در <a href="http://weblog.hamidreza.com/archives/cartoon/5227.php">مطلب قبلی </a>هم نوشتم هادی حیدری در دوره‌ی تازه سردبیر است و تغییرات مثبتی هم در همین شماره انجام داده. من هم چیزکی درباره‌ی Watchmen و کامیک بوکش نوشته‌م و اگر اتفاق عجیبی رخ ندهد قرار است هر شماره چنین مطلبی داشته باشم.<br />
البته هنوز «جدید» با ایده‌آلی که از یک مجله‌ی کامیک در ذهن‌مان است و در ولایاتِ فرنگ می‌بینیم فاصله دارد، اما به دوره‌ی تازه خوش‌بینم.</p>

<p>دو/ «صداها» تنها در مقیاسِ سینمای این سال‌های ایران می‌تواند فیلم قابل قبولی باشد وگرنه همه‌مان می‌دانیم که فیلم، اصل نیست. نسخه‌ی کپی شده‌ای‌ست از نمونه‌های متعددِ هالیوودی. همان‌طور که «<a href="http://weblog.hamidreza.com/archives/film/4506.php">تقاطع</a>» اصل نبود.<br />
حتی اگر از این هم با اغماض بگذریم، برای‌م سوال است چرا فیلمی که اسمش صداهاست و حلقه‌ی اتصالی قصه‌هایش همین صداست، وقتی رویا نونهالی به آتیلا پسیانی لگد می‌زند از همان اِفِکتی استفاده کرده که در درگیری کیانیان و پسیانی می‌شنویم؟ احتمالا اگر جمشید هاشم‌پور هم در گوشه‌ای از فیلم به صورت یک پسربچه مُشت می‌زد، کارگردان و صداگذار محترم سراغ همین افکت می‌رفتند. یا مثلا چرا دعوای پسیانی و کیانیان که یکی از کلیدی‌ترین سکانس‌های فیلم است، این‌قدر تصنعی از آب درآمده؟</p>

<p>خودِ فیلم که فیلم مهمی نیست، اینها را برای این نوشتم که خودم یادم نرود فیلمی که در گروه اکران فرهنگی راهی سینماها شده و در قیاس با فیلم‌های روی پرده، یکی از دو فیلمی‌ست که توصیه‌ش می‌کنم، چه‌طور فیلمی‌ست. </p>

<p>سه/ «رویش» تازه را دوست دارم و خوشحالم برای <a href="http://naghibi.30nema.com/">خسرو</a> که نزدیک شده است به ایده‌آل‌هایش در یک مجله‌ی اینترتینمنت. آن مشکلی که با چند پاره بودنِ «نسیم» داشتم، اینجا دیگر نیست و سلیقه‌ی واحدی بر کلیتِ ماجرا حاکم شده. هرقدر سلیقه‌مان در سینما از هم دور است، ذائقه‌ی مطبوعاتی خسرو را دوست دارم. کارش را بلد است.</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/cartoon/5227.php" />
<modified>2009-10-23T07:21:33Z</modified>
<issued>2009-10-23T07:02:45Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2009://1.5227</id>
<created>2009-10-23T07:02:45Z</created>
<summary type="text/plain">یک ماه پیش که هادی را دیدم چشم‌هایش برق می‌زد از ایده‌هایی که برای دوره‌ی تازه‌ی «جدید» داشت. پریروز که به‌م زنگ زد از صدایش معلوم بود که راضی‌ست و منتظر است مجله روی دکه برود تا با مخاطبش روبه‌رو...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>cartoon</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>یک ماه پیش که هادی را دیدم چشم‌هایش برق می‌زد از ایده‌هایی که برای دوره‌ی تازه‌ی «جدید» داشت. پریروز که به‌م زنگ زد از صدایش معلوم بود که راضی‌ست و منتظر است مجله روی دکه برود تا با مخاطبش روبه‌رو شود.<br />
حالا که یک روز مانده تا نتایج زحمات یکی دو ماهه و آرزوهای چند ساله‌ش را روی پیشخوان روزنامه‌فروشی‌ها ببیند، <a href="http://www.persiancartoon.com/news.php?news_uid=3693">خودش نیست</a>. تلخیِ ماجرا فقط همین قسمتش است وگرنه این روزها که دلیل برای خوب بودن زیاد است. </p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>باران</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/film/5219.php" />
<modified>2009-10-05T19:48:23Z</modified>
<issued>2009-10-05T19:44:37Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2009://1.5219</id>
<created>2009-10-05T19:44:37Z</created>
<summary type="text/plain">«اگر فیلم‌های من را ببینید متوجه می‌شوید صحنه‌های بارانی نقش مهمی در ارتباط دختر و پسر قصه دارد. من از طرفداران پر و پا قرص باران هستم. فکر می‌کنم باران در زندگی و روی پرده سینما جلوه‌ای زیبا دارد. بنابراین...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>film</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>«اگر فیلم‌های من را ببینید متوجه می‌شوید صحنه‌های بارانی نقش مهمی در ارتباط دختر و پسر قصه دارد. من از طرفداران پر و پا قرص باران هستم. فکر می‌کنم باران در زندگی و روی پرده سینما جلوه‌ای زیبا دارد. بنابراین وقتی جاش، فریدا را به ناهار دعوت می‌کند و او می‌گوید هوا بارانی است و جاش با خود چتر می‌آورد، متوجه می‌شوید قرار است اتفاق مهمی بیفتد. اگر آنها در روزی آفتابی همدیگر را می‌دیدند، قضیه صرفاً افلاطونی می‌شد.»</p>

<p>[<a href="http://www.telegraph.co.uk/culture/film/starsandstories/6243935/Woody-Allen-interview.html">از گفت‌وگوی تلگراف با وودی آلن درباره‌ی فیلم جدیدش</a> - <a href="http://www.khabaronline.ir/news-19159.aspx">ترجمه</a>]</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>سیزدهمین جشن خانه سینما</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/culture/5211.php" />
<modified>2009-09-21T09:55:31Z</modified>
<issued>2009-09-18T14:23:17Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2009://1.5211</id>
<created>2009-09-18T14:23:17Z</created>
<summary type="text/plain">راس ساعت ۱۰:۳۰ مراسم با دعوت به شام، تمام می‌شود. کارت‌پستال‌های نکوداشت‌های امسال و ویژه‌نامه‌ای که بانی‌فیلم به سفارش خانه سینما منتشر کرده نیز یادگاری امشب است برای مهمانان مراسم. [گزارش رسمی مراسم و متن کامل نوشته‌ی فرهاد توحیدی] ۱۰:۲۶...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>culture</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>راس ساعت ۱۰:۳۰ مراسم با دعوت به شام، تمام می‌شود. کارت‌پستال‌های نکوداشت‌های امسال و ویژه‌نامه‌ای که بانی‌فیلم به سفارش خانه سینما منتشر کرده نیز یادگاری امشب است برای مهمانان مراسم.<br />
[<a href="http://khanehcinema.ir/FA/indexfa.aspx?mid=1&NewsID=439&type=1">گزارش رسمی مراسم و متن کامل نوشته‌ی فرهاد توحیدی</a>]</p>

<p>۱۰:۲۶ - عسگرپور در انتهای سخنان قالیباف می‌گوید که دیروز قرار شد تا سازمان فرهنگی و هنری به هزینه‌های جشن کمکی بکند که با حرف‌های معلم احتمالا منتفی می‌شود!</p>

<p>۱۰:۲۰ - قالیباف از این قدرشناسی سینماگران تشکر می‌کند و می‌گوید سعی می‌کند بیشتر از قبل در خدمت سینمای ایران باشد. می‌گوید که اعتلای سینما یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر در ایران است و با اشاره به حرف‌های معلم، می‌گوید از من در زمینه‌ی نرم‌افزاری انتظاری نداشته باشید. خبر از لایحه‌ای هم می‌دهد که به شورای شهر ارائه شده تا شهرداری هیچ مدیریتی بر مجموعه‌های فرهنگی نداشته باشد و به‌طور کامل به بخش خصوصی منتقل شود. همین‌طور خبر از ساخت بزرگترین سالن سینمایی کشور، با ۵۵۰۰ نفر گنجایش در تپه‌های عباس‌آباد می‌دهد. وعده‌ی سه سال آینده را هم برای افتتاح این مجموعه می‌دهد.</p>

<p>۱۰:۱۷ - معلم می‌گوید از خوبی‌های عسگرپور این‌ست که از مدیران کم‌حرف است و از عسگرپور و قالیباف دعوت می‌کند روی سن بیایند.</p>

<p>۱۰:۱۳ - معلم قبل از درخواست از قالیباف برای روی سن آمدن اشاره می‌کند که نمی‌داند چرا سازمان فرهنگی و هنری شهرداری این‌قدر ضعیف عمل می‌کند و رِندانه می‌گوید شاید کسی گوش ایشان (قالیباف) را کشیده تا به این حوزه - که بودجه‌اش ۴ برابر کل سینمای ایران است - توجه نکند.</p>

<p>۱۰:۱۰ - انتخاب اول برای جایزه‌ی سیف‌الله داد، محمدباقر قالیباف، شهردار تهران است به‌خاطر سینماسازی و کمکی که به اقتصاد سینما کرده است. در کلیپی که کرم‌پور ساخته بود - و چه خوب تدوینش کرده بود - سینماگرها درباره‌ی قالیباف و عملکردش صحبت کردند. حتی کسانی که شنیده می‌شد مخالف این نکوداشت بودند در کلیپ حضور داشتند.</p>

<p>۱۰:۰۱ - از امسال جایزه‌ای به‌نام سیف‌الله داد برای سپاس از کسانی که به سینما خدمت کرده‌اند، به جشن اضافه شده است. کلیپ مربوط به این قسمت پخش می‌شود.</p>

<p>۱۰:۰۰ - معلم متوجه حضور شاهوردی در سالن می‌شود و کنارش می‌نشیند. می‌گوید که شاهوردی توانایی صحبت کردن ندارد اما حرف‌های‌مان را متوجه می‌شود.</p>

<p>۹:۵۸ - در حین پحش موسیقی میان‌برنامه، تقوایی می‌آید کنارِ اصغر شاهوِردی که روی ویلچر نشسته، می‌نشیند و حال و احوال می‌کند. او در «چای تلخ» همکار تقوایی بوده است.</p>

<p>۹:۵۰ - غافلگیری مراسم آن ۱۰ دقیقه‌ای‌ست که از «چای تلخ» پخش می‌شود. مرتضی احمدی انتخاب خیلی خوبی‌ست برای نقش‌اش.<br />
عسگرپور بعد از نمایش فیلم روی سن می‌رود و می‌گوید چند سال پیش خیلی سعی کرده تا ساختِ فیلم ادامه پیدا کند اما موفق نشده است. از وزیر فرهنگ و ارشاد و شهردار تهران (که در سالن هستند) درخواست می‌کند کمک کنند تا این فیلم تکمیل شود.<br />
تا ببینیم حضرات مسوول چه می‌کنند.</p>

<p>۹:۳۸ - کلیپی از «چای تلخ» (فیلم ناتمام‌ِ تقوایی) پخش می‌شود.</p>

<p>۹:۳۳ - کیمیایی می‌گوید که ۱۱ ماه است منتظر یک خبر از فارابی برای ساخت یک فیلم است، اما چون اخلاقش با ناصر فرق می‌کند، فیلمش را به‌هر حال می‌سازد. تقوایی هم می‌گوید بالاخره یک روز درباره‌ی اینکه چرا فیلم نمی‌سازد یا کم می‌سازد، حرف می‌زند. می‌گوید ایرانی‌ها در دو مورد خیلی اغراق می‌کنند؛ کسی که دوستش دارند و کسی که دوستش ندارند. می‌گوید درباره‌ی واژه‌ی هنرمند هم زیادی اغراق می‌کنیم و به‌راحتی به هرکسی هنرمند می‌گوییم. </p>

<p>۹:۳۰ - معلم از کیمیایی دعوت می‌کند تا روی سن بیاید و درباره‌ی تقوایی حرف بزند.</p>

<p>۹:۲۶ - بیضایی در کلیپ نکوداشت تقوایی می‌گوید که کاش در سرزمینی زندگی می‌کردیم که او می‌توانست فیلم دلخواهش را بسازد. خود تقوایی هم می‌گوید که افتخارش است ۶۸ سال مثل یک آدم اضافی در این سرزمین کهن زندگی کرده است. کلیپ را مرجان اشرفی‌زاده ساخته بود.</p>

<p>۹:۱۳ - نیکو خردمند به آرامی روی سن می‌رود و تمامیِ مهمانان ایستاده او را تشویق می‌کنند. می‌گوید که دلش می‌خواسته بتواند زیاد صحبت کند اما توانایی‌اش را ندارد و عذرخواهی می‌کند. آن‌قدر رنجور است که حتی تندیس را هم نمی‌تواند نگه دارد.</p>

<p>۹:۰۹ - کلیپ نکوداشت نیکو خردمند تمام می‌شود. علی معلم از رویا تیموریان دعوت می‌کند تا درباره‌ی او حرف بزند. کلیپ را که بسیار معمولی بود، مجید برزگر ساخته بود.</p>

<p>۸:۵۶ - تومانیان از هیات مدیره‌ی خانه سینما و همکارانش در عالم سینما تشکر می‌کند و می‌گوید افتخارش است که هم‌زمان با ناصر تقوایی و نیکو خردمند از او تقدیر می‌شود.<br />
تندیس خانه سینما به تومانیان اهدا می‌شود.</p>

<p>۸:۵۴ - علی معلم می‌گوید که از وقتی یادش می‌آید در تیتراژ فیلم‌ها نام تومانیان می‌آمده است. از هارون یشایایی (تهیه‌کننده) دعوت می‌کند تا روی سن بیاید و درباره‌ی تومانیان حرف بزند.</p>

<p>۸:۴۴ - اولین کلیپ تقدیر امشب پخش می‌شود. درباره‌ی دیگران تومانیان است که در بخش‌ لابراتوار از قدیمی‌های سینماست. کلیپ را مجید برزگر ساخته است.</p>

<p>۸:۴۲ - گزارش توحیدی تمام شد. از میزان تشویق‌های جمع معلوم است چه‌قدر مفرح بوده.</p>

<p>۸:۳۳ - متن سخنرانی توحیدی (گزارش دبیر جشن) معرکه است. گزارش‌گونه‌ای‌ست به زبان اداری که دبیر جشن گم شده و خبری از وی نیست! راوی می‌گوید که از دبیر جشن تنها یک دفترچه‌ی خاطرات باقی مانده و کشفیاتش از دفتر را به سمع حضار می‌رساند.</p>

<p>۸:۳۱ - علی معلم یادی از نادر ابراهیمی می‌کند و در سالن می‌چرخد و رفته است سر میز عسگرپور و وزیر جدید ارشاد و فرهاد توحیدی. از توحیدی دعوت می‌کند که نخستین سخنران رسمی مراسم باشد.</p>

<p>۸:۲۶ - کلیپ دوم مراسم از برنامه‌ی ۲۳ و ۲۴ شهریور امسال است که به رایگان فیلم‌های برگزیده‌ی چند سال گذشته‌ی سینمای ایران را در سینماها نمایش دادند. تا جایی که می‌دانم استقبال مردم بسیار خوب بوده و احتمالا در طول سال تکرار خواهد شد.</p>

<p>۸:۲۱ - داود رشیدی، مسعود کیمیایی، محمدعلی نجفی، امیر اثباتی، مرتضی شایسته، کامران قدکچیان، مرتضی رزاق‌کریمی، محمدرضا سکوت، محمدرضا شرف‌الدین، نظام‌الدین کیایی، داود میرباقری، آیدین آغداشلو، محمد خزایی و شهرام مکری هم رویت شدند. دیدم سه نفری که قرار است ازشان تقدیر شود، عکس‌هایی که ازشان در ورودی سالن قرار گرفته را به یادبود امضا کرده‌اند.</p>

<p>۸:۱۳ - خدای‌شان بیامرزد. کلیپ را کرم‌پور ساخته بود. معلم از بابک بیات هم یاد می‌کند و می‌گوید که نوازنده‌ی پیانوی جشن امشب بامداد بیات، پسرش، است.</p>

<p>۸:۰۷ - اولین کلیپ مراسم که یادی از درگذشتگان سال گذشته‌ی سینمای ایران است پخش می‌شود. ایده و اجرای خوبی دارد.</p>

<p>۸:۰۵ - ناصر تقوایی (که قرار است ازش تقدیر شود)، محمد رحمانیان، مهتاب نصیرپور، حبیب رضایی، مسعود رایگان، رویا تیموریان، سامان مقدم، مریم کاویانی، ایرج رامین‌فر، منوچهر محمدی، هوشنگ گلمکانی، رضا میرکریمی، احمد طالبی‌نژاد، محمدعلی سجادی و دکتر محمد سریر از مهمان‌هایی هستند که تا الان دیده‌ام آمده‌اند.</p>

<p>۸:۰۳ - علی معلم (مجری مراسم) شروع به صحبت کرد.</p>

<p>۸:۰۰ - راس ساعت، مراسم با پخش سرود ملی آغاز شد.</p>

<p>۷:۵۳ - فرهاد توحیدی (دبیر جشن) در سالن چرخ می‌زند و سر میزها می‌رود و به مهمانان خوش‌آمد می‌گوید. بسیار انسان دوست‌داشتنی و عزیزی‌ست این فرهاد خان توحیدی.</p>

<p>۷:۵۰ - نیکو خردمند عصا به‌دست و آهسته وارد سالن شد. یکی از برنامه‌های نکوداشت امسال برای اوست که انتخاب به‌جایی‌ست.</p>

<p>۷:۳۲ - اذان تمام شد و دوستان به امر شکم‌چرانی می‌پردازند. خوبیِ ماجرا این‌ست که مراسم واقعا شبیه مهمانی‌ست و ربطی به نمونه‌های رسمی‌اش ندارد. این بار شبیه به گولدن گلاب شده است تا اسکار. وقت زیادی برای پذیرایی تلف نمی‌شود.</p>

<p>۷:۲۰ - سالن دارد پر می‌شود و آرام آرام چهره‌های آشنا سر و کله‌شان پیدا می‌شود.</p>

<p>۷:۰۶ - هنوز از مهمان‌ها خبری نیست و در بهترین حالت فکر کنم خودِ مراسم حدود ۸:۳۰-۹، بعد از افطار، شروع شود. فعلا بهتر است دنبال یک جای خوب برای نشستن - که وایرلس پوشش بدهد - و پریز برق برای شارژ کردن این مک‌بوک بی‌نوا باشم.</p>

<p>۶:۵۸ - طراحی سِن را دوست ندارم اما قرار است نشان‌دهنده‌ی نگاتیو باشد. <a href="http://www.mehdikarampour.com/">مهدی کرم‌پور</a> کارگردان جشن است و با دستیارانش کلیپ‌ها و پرده‌ی نمایش را چک می‌کنند.</p>

<p>۶:۵۳ - هتل استقلالم. تا نیم ساعت دیگر سیزدهمین جشن خانه سینما شروع می‌شود و اگر اتفاق عجیب و غریبی رخ ندهد، می‌خواهم مراسم را بلاگم.</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>پراکنده‌ها</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/culture/5191.php" />
<modified>2009-09-08T19:53:14Z</modified>
<issued>2009-09-08T19:50:14Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2009://1.5191</id>
<created>2009-09-08T19:50:14Z</created>
<summary type="text/plain">یک/ تماشای «هِلوِتیکا» را به‌شدت توصیه می‌کنم. مخصوصا اگر سرتان برای تایپوگرافی و گرافیک درد می‌کند. موضوعِ فیلم از عنوانش پیداست؛ مستندی درباره‌ی فونت معروفِ Helvetica. اما مثل همه‌ی فیلم‌های خوب، این مستند هم در حد پیرنگ اصلی قصه‌ش باقی...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>culture</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>یک/ تماشای «<a href="http://www.imdb.com/title/tt0847817/">هِلوِتیکا</a>» را به‌شدت توصیه می‌کنم. مخصوصا اگر سرتان برای تایپوگرافی و گرافیک درد می‌کند. موضوعِ فیلم از عنوانش پیداست؛ مستندی درباره‌ی فونت معروفِ Helvetica. اما مثل همه‌ی فیلم‌های خوب، این مستند هم در حد پیرنگ اصلی قصه‌ش باقی نمی‌ماند و تبدیل می‌شود به ستایش‌نامه‌ای درباره‌ی هنر مدرن و گرافیک. و به‌طور ویژه می‌شود احترام سازنده‌ش به دهه‌های ۶۰ و ۷۰ میلادی و جنبش‌های هنری آن سال‌ها را حس کرد که عجب دوران مهم و تاثیرگذاری بوده‌اند در هنر مدرن.<br />
هر چه بیشتر درباره‌ی آن سال‌ها می‌خوانم و می‌شنوم و از آثار آن دوره می‌بینم، بیشتر شیفته‌ی آن دوره‌ی زمانیِ غرب می‌شوم. چه آدم‌های خوش‌شانسی - و البته لایقی - بوده‌اند هنرمندان آن سال‌های اروپا و آمریکا.</p>

<p>دو/ «<a href="http://www.imdb.com/title/tt0858479/">Smart People</a>» حالا دیگر فیلمِ جدیدی به حساب نمی‌آید اما چون سر و صدای زیادی به پا نکرد، خودم هم تا همین چند هفته پیش ندیده بودمش. و الان چه وقت خوبی‌ست برای دیدنش که هنوز فیلم‌های حسابی امسال سر نرسیده‌اند و وسط بلاک‌باسترها و کمدی‌رمانتیک‌های تابستانی، چیز دندان‌گیری یافت نمی‌شود.<br />
فیلم از دسته‌ی مستقل‌های هالیوودی‌ست که نمونه‌ی درخشان‌شان Little Miss Sunshine است و به‌واسطه‌ی حضور اِلِن پیج می‌شود با Juno هم مقایسه شود. به‌طور مشخص نسبت به هر دوتای‌شان هم فیلم ضعیف‌تری‌ست و ستایش‌های کمتری نصیب‌اش شده است اما دیدنش را توصیه می‌کنم. مفرح ذات است.</p>

<p>سه/ این مطلب نوشته شد برای اینکه چشم‌تان به جمال طراحی جدید اینجا روشن شود و نگارنده یادش نرود زمانی وبلاگی داشته است که به‌روز می‌شده است.</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>خانه‌ی خلوت</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/culture/5183.php" />
<modified>2009-08-23T15:21:05Z</modified>
<issued>2009-08-23T15:16:46Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2009://1.5183</id>
<created>2009-08-23T15:16:46Z</created>
<summary type="text/plain">واکنش‌هایی که پس از بیانیه‌ی جمعی از کاریکاتوریست‌ها مبنی بر شرکت نکردن‌شان در دوسالانه‌ی نهم رخ داد، فارغ از برداشت‌های سیاسی و اجتماعی آن، یک نکته‌ی مهم در خود داشت و آن هم مرزبندیِ میانِ اکثریت فعالان این حوزه با...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>culture</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>واکنش‌هایی که پس از <a href="http://www.persiancartoon.com/news.php?news_uid=3530">بیانیه‌ی جمعی از کاریکاتوریست‌ها</a> مبنی بر شرکت نکردن‌شان در دوسالانه‌ی نهم رخ داد، فارغ از برداشت‌های سیاسی و اجتماعی آن، یک نکته‌ی مهم در خود داشت و آن هم مرزبندیِ میانِ اکثریت فعالان این حوزه با تنها نهاد شبهِ صنفی‌شان، خانه کاریکاتور، بود. نکته این‌جاست که در غیاب صنفِ کاریکاتوریست‌ها، چرا خانه کاریکاتور نتوانسته است در عمر ۱۲-۱۳ ساله‌ی خود به کارکردی فراتر از یک گالری و آموزشگاه دست یابد. و چرا در این شرایط، باید چنین فاصله‌ی بعیدی میان دو طیف باشد. شاید قیاس این نهاد با دیگر نهاد مشابه‌ش کمکی برای پیدا کردن پاسخ این سوال بکند.</p>

<p><a href="http://www.khanehcinema.ir/">خانه سینما</a> نهادی‌ست مرکب از اصناف فعال در حوزه‌ی سینما که مثل هر نهادِ صنفی دیگری، با هدف حفظ منافع گروهی شکل گرفته است. همین مسیرِ از پایین به بالا در شکل‌گیری این نهاد در کنار هوشمندی مدیران خانه سینما در جدا کردنِ دخل و خرج‌شان از سازمان‌های دولتی، باعث شده است این مجموعه‌ی صنفی، بدل شود به مهم‌ترین نهاد سینمایی در خارج از قلمروی دولت. از طرفی این نگاه مدیریتی در خانه سینما موجب شده است در طی سالیان گذشته، مدیران دولتی نیز اعتمادشان به این نهاد بیشتر شده و اختیارات خود را به‌تدریج به این سازمان منتقل کنند. به این دلیل ساده و منطقی که فعالان هر حوزه، خیر و صلاح خود را بهتر از هر کس دیگری می‌دانند و می‌شناسند.</p>

<p>اما خانه کاریکاتور مسیری کاملا برعکس طی کرده است. حیات خود را وامدار یک نهاد دولتی (سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران) است و بودجه‌ش هم طبعا از همین مسیر تامین می‌شود. از طرف دیگر مدیریتِ این نهاد، نظارتِ روشن و مستمری را بالای سر خود نمی‌بیند، در حالی‌که هیات مدیره و مدیرعامل خانه سینما هر دو سال یک‌بار توسط مجمع عمومی انتخاب می‌شود و باید پاسخگوی آنها باشند. حتی تلاشِ مدیران پیشین سازمان فرهنگی و هنری برای تشکیل هیات امنای خانه کاریکاتور، پس از حدود یک‌سال تشکیل جلسات این هیات، به فراموشی سپرده می‌شود. در چنین شرایطی بدیهی‌ست که نظامِ ارزش‌گذاری صحیحی برای فعالیت مدیر یک مجموعه یافت نمی‌شود و نهاد مذکور به‌واسطه‌ی اینکه قدرت‌گرفته از اجزای خود نیست، پاسخگوی مطالبات آنها نیز نخواهد بود.</p>

<p>با این وصف می‌توان به‌سادگی دریافت که چرا کاریکاتوریست‌های ایرانی جزو معدود شاغلانی هستند که هنوز صنفی برای پیگیری منافع و دفاع از حقوق خود ندارند. علاوه بر این می‌توان به پاسخ سوال ابتدایی هم رسید که چرا میان فعال‌ترین کاریکاتوریست‌های ایرانی و تنها نهاد رسمی که نام این صنف را بر خود دارد، چنین فاصله‌ای شکل می‌گیرد. و چرا در این سال‌ها مدیریتِ بدون تغییر این نهاد نتوانسته است مجموعه‌ی تحت نظارت خود را به سطحی بالاتر از یک گالری و آموزشگاه متوسط ارتقا دهد؟<br />
حرفِ این نوشته این نیست که چرا یک گروه با گروهِ دیگر بر سرِ عملی اختلاف نظر دارند، پرسش این‌ست که چرا خانه کاریکاتور نتوانسته است بدل به نهادی شود که فعالان این حوزه در آن جمع شوند و خیر و صلاح خود را به بحث بگذارند. اصلا چرا این نهاد باید خودش یک طرف دعوا باشد؟ </p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>پیرمرد</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/daily/5168.php" />
<modified>2009-06-19T20:43:34Z</modified>
<issued>2009-06-19T16:26:21Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2009://1.5168</id>
<created>2009-06-19T16:26:21Z</created>
<summary type="text/plain">لوک: مُردی؟ اون می‌تونه هر وقت خواست زندگی‌مو ازم بگیره. تو هم استقبال می‌کنی پیرمرد. یالا! یه کاری کن که باور کنم اون بالایی! یا منو بُکُش یا دوستم داشته باش، یا این یا اون. [لوک خوش‌دست]...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>لوک: مُردی؟ اون می‌تونه هر وقت خواست زندگی‌مو ازم بگیره.<br />
تو هم استقبال می‌کنی پیرمرد. یالا! یه کاری کن که باور کنم اون بالایی! یا منو بُکُش یا دوستم داشته باش، یا این یا اون.</p>

<p>[<a href="http://www.imdb.com/title/tt0061512/">لوک خوش‌دست</a>]</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>آنتی تعصب</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/culture/5157.php" />
<modified>2009-05-19T13:49:55Z</modified>
<issued>2009-05-18T18:35:52Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2009://1.5157</id>
<created>2009-05-18T18:35:52Z</created>
<summary type="text/plain">این مفهمومِ «تعصب» مدت‌هاست که برای‌م هضم نمی‌شود. نمی‌فهمم که چرا اصلا این واژه در فرهنگِ ما شکل مثبتی به خود گرفته است و تبدیل به یک ارزش شده است. چرا باید یک حمایتِ کاملا احساسی که شرط اصلی‌ش فراموش...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>culture</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>این مفهمومِ «تعصب» مدت‌هاست که برای‌م هضم نمی‌شود. نمی‌فهمم که چرا اصلا این واژه در فرهنگِ ما شکل مثبتی به خود گرفته است و تبدیل به یک ارزش شده است. چرا باید یک حمایتِ کاملا احساسی که شرط اصلی‌ش فراموش کردن منطق و عقل است، جزو مفاهیمی قرار بگیرد که با آن می‌توان به ستایش یک نفر پرداخت. و خدا نکند که این واژه در کنار «غیرت» گذاشته شود، نتیجه‌ش می‌شود علی دایی که افتخار می‌کند یک نیمه با دنده‌ی شکسته برای تیم ملی بازی کرده است.<br />
می‌خواهم بدانم واقعا کسی که متعصب‌ست به یک چیزی، مثلا حمایت از فلان تیم، حالی‌ش نمی‌شود که تیم محبوبش دارد بد بازی می‌کند. یا طرفدار بهمان هنرمند، نمی‌فهمد که فلانی دارد جفنگ سر هم می‌کند. یا صرفا به‌واسطه‌ی تعصب داشتن، عقل را فرستاده‌ست تعطیلات و احساسات را روی پیش‌خوان گذاشته است؟ </p>

<p>جالب‌تر این‌ست که در این چند ساله جنبشی هم راه افتاده است در حمایت از «واکنشِ احساسی/استادیومی» و ستایش از این رفتار، به‌واسطه‌ی اینکه صیقل نخورده است. همین باعث می‌شود در نگاه طرفدارانش، این واکنش به درجه‌ای از خلوص و ناب بودن برسد که تعقل مانع از آن است. و چه نوشته‌های بلندبالایی که در مدح آن نوشته نشده است. شاهکارش هم این کُری‌خوانی‌های طرفداران فوتبال است. هر کدام‌شان به‌تنهایی رساله‌ای هستند در مذمت منطق.</p>

<p>یادم هست بچه‌تر که بودم، در یکی از این کلاس‌های معارف دوران تحصیل، برای تعریف انسان عبارتِ حیوان ناطق را به کار می‌بردند. و از واژه‌ی ناطق نتیجه می‌گرفتند که تفاوت انسان و حیوانات در عقلی‌ست که به بشر قدرت تکلم می‌دهد. حالا نمی‌دانم چه‌طور واکنشی که از سر احساس است به ذاتِ انسان نزدیک‌تر شمارده می‌شود. ما حال‌مان خوب‌ست؟</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>رابرت دونیرو در ایران</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/culture/5144.php" />
<modified>2009-05-14T05:36:47Z</modified>
<issued>2009-05-03T06:20:04Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2009://1.5144</id>
<created>2009-05-03T06:20:04Z</created>
<summary type="text/plain">فرض کنید یک ایمیلی برای‌تان ارسال می‌شود با عنوان «سفر رابرت دونیرو به ایران». با توجه به سابقه‌ی ژورنالیستی و زندگی پُربارتان در این سرزمین، واکنش اولیه‌تان اندکی حیرت است و بعد نگاه عاقل اندر سفیه‌ای که «برو خودتو فیلم...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>culture</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>فرض کنید یک ایمیلی برای‌تان ارسال می‌شود با عنوان «سفر رابرت دونیرو به ایران». با توجه به سابقه‌ی ژورنالیستی و زندگی پُربارتان در این سرزمین، واکنش اولیه‌تان اندکی حیرت است و بعد نگاه عاقل اندر سفیه‌ای که «برو خودتو فیلم کن». اما در کسری از ثانیه نگاه‌تان به نام فرستنده‌ی ایمیل می‌افتد که آدم متشخص و باآبرویی‌ست و این شوخی‌ها نه به سن و سالش می‌خورد و نه به وجناتش. از قضا همین دو ماه پیش هم با او در پروژه‌ی <a href="http://weblog.hamidreza.com/archives/culture/ampas_delegation/">حضور اعضای آکادمی در ایران</a> همکاری کرده‌اید. پس خبر نمی‌تواند دروغ باشد.</p>

<p>ماجرا از این قرار است که رابرت دونیرو قصد داشته برای نوروز امسال با جِت شخصی‌اش به ایران بیاید تا اولِ سالی دورِ هم باشیم، اما موفق به گرفتن ویزای ورود به ایران نشده و حالا با واسطه از <a href="http://khanehcinema.ir/">خانه سینما</a> درخواست کرده به نحوی شرایط انجام این سفر را برای تابستان فراهم کند. ولی همان‌طور که از نوع مقدمات این سفر مشخص است، بیشتر سر و شکلی تفریحی و شخصی دارد تا هنری و صنفی. به‌همین دلیل خانه سینما هم با ذکر این نکته که از نظر ماهوی تفاوت‌های آشکاری با یک آژانس مسافرتی دارد، از دونیرو خواسته است اگر این سفر فایده‌ای به سینما و سینماگران ایرانی می‌رساند، برای رخ دادن این اتفاق به او کمک کند.<br />
فعلاً ماجرا تا اینجا پیش رفته است ولی خلاصه اگر در آینده‌ی نزدیک یکی از اسطوره‌های سینمایی‌تان را در خیابان دیدید، تعجب نکنید.</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>سه نکته</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/daily/5137.php" />
<modified>2009-05-14T05:37:16Z</modified>
<issued>2009-04-26T08:39:52Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2009://1.5137</id>
<created>2009-04-26T08:39:52Z</created>
<summary type="text/plain">نمی‌دانم چند درصد آدم‌هایی که در مقام سفارش‌دهنده به من مراجعه می‌کنند اینجا را می‌خوانند، ولی به‌هرحال نوشتن این سه نکته بی‌فایده نیست. یک/ نزدیکِ دو سالی می‌شود که دیگر طراحی و راه‌اندازی وبلاگ قبول نمی‌کنم. ربطی هم به این...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>daily</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>نمی‌دانم چند درصد آدم‌هایی که در مقام سفارش‌دهنده به من مراجعه می‌کنند اینجا را می‌خوانند، ولی به‌هرحال نوشتن این سه نکته بی‌فایده نیست.</p>

<p>یک/ نزدیکِ دو سالی می‌شود که دیگر طراحی و راه‌اندازی وبلاگ قبول نمی‌کنم. ربطی هم به این ندارد که مثلاً برای‌م افت دارد یا کار چیپی‌ست و این جفنگی‌جات. دلیلش ساده‌تر است؛ درآمدش به زحمتش نمی‌ارزد. در این مدت هم البته در رودربایستی یا علاقه‌ی خودم، کارهایی را به سرانجام رسانده‌ام ولی سفارش وبلاگ برای‌م در اولویت نیست و تا جایی که بتوانم از زیرش در می‌روم.</p>

<p>دو/ ذاتم بدقول نیست! اما به‌واسطه‌ی اینکه دفتر و دستکی ندارم و همچنین خدم و حشمی، در این تنهایی کار کردن، همیشه زمان‌بندی‌هایم جابه‌جا می‌شود. به‌خاطر همین اگر روزی روزگاری کارمان به‌هم افتاد ـ یا افتاده است ـ لطفاً در امر خطیرِ پیگیری کردن کوتاهی نکنید. لطفاً هم این بدقولی‌های من را به پیچاندن تعبیر نکنید چون اگر بخواهم کاری را انجام ندهم در همان ابتدای ماجرا به‌تان خبر می‌دهم.</p>

<p>سه/ در بین همه‌ی وسایل ارتباطِ جمعی، به‌نظرم محبوب‌ترین و کارآمدترین شیوه، استفاده از ایمیل است. تلفن و پیک موتوری و استفاده از دود باشد برای وقتی که صمیمی‌تر شدیم.</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>ده روز شگفت‌انگیز - ۱۰</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.hamidreza.com/archives/ampas_delegation/5126.php" />
<modified>2009-04-07T09:46:08Z</modified>
<issued>2009-04-07T09:41:58Z</issued>
<id>tag:weblog.hamidreza.com,2009://1.5126</id>
<created>2009-04-07T09:41:58Z</created>
<summary type="text/plain">[ده روز شگفت‌انگیز] روز دهم/ جمعه ۱۸ اسفند ساعت ۳:۳۰ ماشین می‌آید دنبالم و به هتل می‌رویم. حدود ساعت ۵ هم از هتل راه می‌افتیم و ۶ به فرودگاه می‌رسیم. خداحافظی می‌کنیم و مهمانان از گیت رد می‌شوند. ولی تا...</summary>
<author>
<name>hamid</name>


</author>
<dc:subject>ampas delegation</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.hamidreza.com/">
<![CDATA[<p>[<a href="http://weblog.hamidreza.com/archives/culture/ampas_delegation/">ده روز شگفت‌انگیز</a>]</p>

<p><strong>روز دهم/ جمعه ۱۸ اسفند</strong></p>

<p>ساعت ۳:۳۰ ماشین می‌آید دنبالم و به هتل می‌رویم. حدود ساعت ۵ هم از هتل راه می‌افتیم و ۶ به فرودگاه می‌رسیم. خداحافظی می‌کنیم و مهمانان از گیت رد می‌شوند. ولی تا ساعت ۹ که هواپیما به لندن پرواز می‌کند، در فرودگاه می‌مانیم تا مطمئن شویم مشکلی نیست، که خوشبختانه نیست.</p>

<p>***<br />
تمام شد. بهترین ده روزِ زندگی‌م، این ده روز شگفت‌انگیز تمام شد. و حالا مشتاقانه منتظرم که نتایج این رابطه را ـ که به‌قول آن دیالوگ معروف کازابلانکا، می‌تواند آغاز یک دوستی تازه باشد ـ ببینم. مثل همین اتفاق کوچکی که یکی دو هفته پیش برای مجید مجیدی افتاد و وقتی ویزایش برای سفر به آمریکا و حضور در اکران فیلمش صادر نشد، با کمکِ سید گَنیس ظرف ۴۸ ساعت مشکل حل شد. علاوه بر این در یک ضیافت شام از حضورش تجلیل شد.<br />
می‌دانید، اگر فقط همین احترام دوطرفه تنها محصول این پروژه باشد، من راضی‌م. فواید دیگرش بماند.</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>