search
linkdump
بیاخلاقی روزنامهی رسمی دولت
هادی حیدری
دربارهی 21
عطا صادقی
زنهای زندگی سلینجر
از طریق هفتان
اينديانا جونز و دهشتِ سالخوردگي
محمد چرمشير
در ستایش پُز دادن
توکا نیستانی
تو که یادت نیست لابُد...
دربارهی «دو روز در پاریس» | محسن آزرم
اگر دوباره معشوق را بیپروا توصیف نکنیم
برای خاطر کتابها
[archives]
friends
[نوشتههای پشت شيشه]
[پيام تافته]
[نازلی، دختر آیدین]
[صفحهی سيزده]
هفتان
عصيان
پدرام رضایی زاده
خوابگرد
از پشت يک سوم
من،خودم و احسان
نونجيم
کافئين
بلوط
چندگانه
قصههای عامهپسند
حرفه؛ خبرنگار
انتشارات نیلا
تهران شهر
ارزيابی شتابزده
زيتون
خورشيدخانوم
پينکفلويديش
کتابهای عامهپسند
Amnesiac
وضعيت آخر
برای خاطر کتابها
خسرو نقيبی
ندا دهقانی
dejavu
یک پنجره
گلناز والا
بابونه
معصومه ناصری
منصور نصيری
آذرستان
شُمال از شُمالِ غربی
لوليان
بينش معاصر
کتابلاگ
یک لیوان چای داغ
زن نوشت
Neverland
هنوز
Acetaminophen
آزاده عصاران
عقايد يک احسان
شرتو
گل آقا
کسوف
ژرفا
مرضيه رياحی
Pinkfloydish in English
ساناز الله بداشتی
Robo
افکار
Eyes Wide Shut
جوانه
سينا تابش
چرا نگاه نکردم؟
چرندیات
Alice in Wonderland
پرشین کارتون
The Remains of the Day
عروسک کوکی
by BlogRolling
archives
go to archives' page...
« بيانيهی جمعی از کاريکاتوريستهای ايرانی | Main | ديگر کاريکاتور نمیکشم »
دردسرهای يک سوءتفاهم
مانا نيستانی یکی از حرفهایترين آدمهايیست که در اين هفت، هشت سال کار مطبوعاتیم با او همکاری کردهم. کاريکاتوريستی بهشدت خلاق که زاويهی نگاهش به يک موضوع، معمولا زاويهای بکر و دستنخوردهست. از همهی اينها گذشته يکی از لذتبخشترين کارهای عالم اينست که با او دربارهی فيلمهای محبوبتان صحبت کنيد («ماهی بزرگ» يا «ارباب حلقهها» گزينههای بسيار مناسبی هستند). دقتی که او در جزئيات يک فيلم يا يک کاميکبوک میکند مثالزدنیست و معمولا نمیتوان نظراتش را ناديده گرفت. بهخاطر همين تصور اينکه مانا بهعمد کارتونی را برای تحريک و توهين يک قوم منتشر کند، برایم چيزی بيشتر از يک شوخی بیمزه از يک ذهن مريض نيست. مانا در تمام سالهای رونق مطبوعات، در پرتیراژترين و تندروترين روزنامههای سياسی کار میکرد و اگر قصد و غرضی داشت، خيلی راحتتر از اين حرفها میتوانست به هدفش برسد و سراغ ضميمهی کودکان يک روزنامهی دولتی نمیرفت. آن هم ضميمهای که توزيع چندان گستردهای ندارد و بعيد میدانم در شمال شرقی کشور اصلا ديده شده باشد. بههمين دليل با تمام احترامی که برای تعصبات قومی هموطنانم قائلم، اصلا نمیتوانم بفهمم چهطور يک کارتون کوچک که در حد 20/1 صفحه روزنامه هم نيست، آن هم با ديالوگی که به حروف انگليسی نوشته شده میتواند يک قوم را تخريب کند يا هويت آنها را به خطر بياندازد.
قسمت خوشبين ذهنم میگويد که چند روز بعد وقتی اعتراضها کمتر شد و اعتراضکنندگان هم وقت کردند بهدور از تعصب مطلب و کارتون را بخوانند، مانا آزاد میشود و قاضی و دادستان هم میفهمند که همهی اين ماجرا يک سوءتفاهم ساده بود و سوءاستفادهی عدهای که هدفهای ديگری داشتند. اما قسمت بدبينتر مغزم میگويد که بايد بترسم از چسباندن اين ماجرا به ديگر اتفاقهای ناگوار استانهای مرزی و بايد نگران باشم از اظهارنظرهای کسانی که دشمن را در پس هر حرکتی شناسايی میکنند.
میترسم، فقط اميدوارم سه روز ديگر، هشتم خرداد، مانا برای جشن تولدش در خانهش باشد. همين.
[مصاحبهی قديمی کاپوچينو با مانا و توکا | لينک از شيده]

