پیرمرد

June 19, 2009

لوک: مُردی؟ اون می‌تونه هر وقت خواست زندگی‌مو ازم بگیره.
تو هم استقبال می‌کنی پیرمرد. یالا! یه کاری کن که باور کنم اون بالایی! یا منو بُکُش یا دوستم داشته باش، یا این یا اون.

[لوک خوش‌دست]




آنتی تعصب

May 18, 2009

این مفهمومِ «تعصب» مدت‌هاست که برای‌م هضم نمی‌شود. نمی‌فهمم که چرا اصلا این واژه در فرهنگِ ما شکل مثبتی به خود گرفته است و تبدیل به یک ارزش شده است. چرا باید یک حمایتِ کاملا احساسی که شرط اصلی‌ش فراموش کردن منطق و عقل است، جزو مفاهیمی قرار بگیرد که با آن می‌توان به ستایش یک نفر پرداخت. و خدا نکند که این واژه در کنار «غیرت» گذاشته شود، نتیجه‌ش می‌شود علی دایی که افتخار می‌کند یک نیمه با دنده‌ی شکسته برای تیم ملی بازی کرده است.
می‌خواهم بدانم واقعا کسی که متعصب‌ست به یک چیزی، مثلا حمایت از فلان تیم، حالی‌ش نمی‌شود که تیم محبوبش دارد بد بازی می‌کند. یا طرفدار بهمان هنرمند، نمی‌فهمد که فلانی دارد جفنگ سر هم می‌کند. یا صرفا به‌واسطه‌ی تعصب داشتن، عقل را فرستاده‌ست تعطیلات و احساسات را روی پیش‌خوان گذاشته است؟

جالب‌تر این‌ست که در این چند ساله جنبشی هم راه افتاده است در حمایت از «واکنشِ احساسی/استادیومی» و ستایش از این رفتار، به‌واسطه‌ی اینکه صیقل نخورده است. همین باعث می‌شود در نگاه طرفدارانش، این واکنش به درجه‌ای از خلوص و ناب بودن برسد که تعقل مانع از آن است. و چه نوشته‌های بلندبالایی که در مدح آن نوشته نشده است. شاهکارش هم این کُری‌خوانی‌های طرفداران فوتبال است. هر کدام‌شان به‌تنهایی رساله‌ای هستند در مذمت منطق.

یادم هست بچه‌تر که بودم، در یکی از این کلاس‌های معارف دوران تحصیل، برای تعریف انسان عبارتِ حیوان ناطق را به کار می‌بردند. و از واژه‌ی ناطق نتیجه می‌گرفتند که تفاوت انسان و حیوانات در عقلی‌ست که به بشر قدرت تکلم می‌دهد. حالا نمی‌دانم چه‌طور واکنشی که از سر احساس است به ذاتِ انسان نزدیک‌تر شمارده می‌شود. ما حال‌مان خوب‌ست؟




رابرت دونیرو در ایران

May 3, 2009

فرض کنید یک ایمیلی برای‌تان ارسال می‌شود با عنوان «سفر رابرت دونیرو به ایران». با توجه به سابقه‌ی ژورنالیستی و زندگی پُربارتان در این سرزمین، واکنش اولیه‌تان اندکی حیرت است و بعد نگاه عاقل اندر سفیه‌ای که «برو خودتو فیلم کن». اما در کسری از ثانیه نگاه‌تان به نام فرستنده‌ی ایمیل می‌افتد که آدم متشخص و باآبرویی‌ست و این شوخی‌ها نه به سن و سالش می‌خورد و نه به وجناتش. از قضا همین دو ماه پیش هم با او در پروژه‌ی حضور اعضای آکادمی در ایران همکاری کرده‌اید. پس خبر نمی‌تواند دروغ باشد.

ماجرا از این قرار است که رابرت دونیرو قصد داشته برای نوروز امسال با جِت شخصی‌اش به ایران بیاید تا اولِ سالی دورِ هم باشیم، اما موفق به گرفتن ویزای ورود به ایران نشده و حالا با واسطه از خانه سینما درخواست کرده به نحوی شرایط انجام این سفر را برای تابستان فراهم کند. ولی همان‌طور که از نوع مقدمات این سفر مشخص است، بیشتر سر و شکلی تفریحی و شخصی دارد تا هنری و صنفی. به‌همین دلیل خانه سینما هم با ذکر این نکته که از نظر ماهوی تفاوت‌های آشکاری با یک آژانس مسافرتی دارد، از دونیرو خواسته است اگر این سفر فایده‌ای به سینما و سینماگران ایرانی می‌رساند، برای رخ دادن این اتفاق به او کمک کند.
فعلاً ماجرا تا اینجا پیش رفته است ولی خلاصه اگر در آینده‌ی نزدیک یکی از اسطوره‌های سینمایی‌تان را در خیابان دیدید، تعجب نکنید.




سه نکته

April 26, 2009

نمی‌دانم چند درصد آدم‌هایی که در مقام سفارش‌دهنده به من مراجعه می‌کنند اینجا را می‌خوانند، ولی به‌هرحال نوشتن این سه نکته بی‌فایده نیست.

یک/ نزدیکِ دو سالی می‌شود که دیگر طراحی و راه‌اندازی وبلاگ قبول نمی‌کنم. ربطی هم به این ندارد که مثلاً برای‌م افت دارد یا کار چیپی‌ست و این جفنگی‌جات. دلیلش ساده‌تر است؛ درآمدش به زحمتش نمی‌ارزد. در این مدت هم البته در رودربایستی یا علاقه‌ی خودم، کارهایی را به سرانجام رسانده‌ام ولی سفارش وبلاگ برای‌م در اولویت نیست و تا جایی که بتوانم از زیرش در می‌روم.

دو/ ذاتم بدقول نیست! اما به‌واسطه‌ی اینکه دفتر و دستکی ندارم و همچنین خدم و حشمی، در این تنهایی کار کردن، همیشه زمان‌بندی‌هایم جابه‌جا می‌شود. به‌خاطر همین اگر روزی روزگاری کارمان به‌هم افتاد ـ یا افتاده است ـ لطفاً در امر خطیرِ پیگیری کردن کوتاهی نکنید. لطفاً هم این بدقولی‌های من را به پیچاندن تعبیر نکنید چون اگر بخواهم کاری را انجام ندهم در همان ابتدای ماجرا به‌تان خبر می‌دهم.

سه/ در بین همه‌ی وسایل ارتباطِ جمعی، به‌نظرم محبوب‌ترین و کارآمدترین شیوه، استفاده از ایمیل است. تلفن و پیک موتوری و استفاده از دود باشد برای وقتی که صمیمی‌تر شدیم.




ده روز شگفت‌انگیز - ۱۰

April 7, 2009

[ده روز شگفت‌انگیز]

روز دهم/ جمعه ۱۸ اسفند

ساعت ۳:۳۰ ماشین می‌آید دنبالم و به هتل می‌رویم. حدود ساعت ۵ هم از هتل راه می‌افتیم و ۶ به فرودگاه می‌رسیم. خداحافظی می‌کنیم و مهمانان از گیت رد می‌شوند. ولی تا ساعت ۹ که هواپیما به لندن پرواز می‌کند، در فرودگاه می‌مانیم تا مطمئن شویم مشکلی نیست، که خوشبختانه نیست.

***
تمام شد. بهترین ده روزِ زندگی‌م، این ده روز شگفت‌انگیز تمام شد. و حالا مشتاقانه منتظرم که نتایج این رابطه را ـ که به‌قول آن دیالوگ معروف کازابلانکا، می‌تواند آغاز یک دوستی تازه باشد ـ ببینم. مثل همین اتفاق کوچکی که یکی دو هفته پیش برای مجید مجیدی افتاد و وقتی ویزایش برای سفر به آمریکا و حضور در اکران فیلمش صادر نشد، با کمکِ سید گَنیس ظرف ۴۸ ساعت مشکل حل شد. علاوه بر این در یک ضیافت شام از حضورش تجلیل شد.
می‌دانید، اگر فقط همین احترام دوطرفه تنها محصول این پروژه باشد، من راضی‌م. فواید دیگرش بماند.




ده روز شگفت‌انگیز - ۹

April 6, 2009

[ده روز شگفت‌انگیز]

روز نهم/ شنبه ۱۷ اسفند

تا روز آخر فکر می‌کردم سخت‌ترین روزمان همان روز اول و آن مهمانی شلوغ رستوران آبان بوده است. اما خامی و جوانی همین‌جاها خودش را نشان می‌دهد دیگر. روز آخر این‌قدر وحشتناک شروع شد که ساعت ۹ صبح دیگر انرژی‌ام ته کشیده بود.
قرارم است که راننده ساعت ۷:۳۰ بیاید دنبالم تا در ترافیک دل‌انگیز صبحگاهی تهران، دیرتر از ۸:۳۰ به هتل تاج‌محل نرسم و حدود ۸:۴۵ هم به احمدآباد مستوفی برویم برای دیدن لوکیشن «مختارنامه». به لطف این راننده‌های عزیز، ساعت ۸:۱۵ از خانه راه می‌افتم و با خوش‌شانسی و اعصاب خراب ۸:۴۰ به هتل می‌رسم. از طرفی وقتی در راه به همراهان‌مان توضیح می‌دهم که چند روزی‌ست گروه فیلم‌برداری به شاهرود رفته‌اند و الان ما فقط لوکیشن را می‌بینیم، به‌شان برمی‌خورد که ما لوکیشن خالی را نمی‌خواهیم ببینیم. ولی خوشبختانه وقتی وارد فضا می‌شوند و با توضیحات شاه‌ابراهیمی (مدیر هنری) و اسکندری (طراح چهره‌پردازی) سریال روبه‌رو می‌شوند، آن حرف‌ها یادشان می‌رود و حیرت می‌کنند از دکورهای ساخته شده برای سریال. البته مسعود میامی هم که پیش از این ذکرش رفت، حضور سبزی در بین‌مان دارد و باعث می‌شود وظیفه‌ی ترجمه را به همکارم بسپارم و خودم مراقب خبرنگارهای CNN و العربیه باشم که این روز آخری دردسری برای‌مان درست نکنند.

فرانک از دیدن دکورها، و مخصوصا ماکت کعبه در ابعاد واقعی، حیرت کرده و از شاه‌ابراهیمی می‌پرسد که ممنوعیتی برای ساخت دکورها در ابعاد مختلف هست یا نه. چون در هالیوود نمی‌توانند ماکت مکان‌های واقعی را در ابعاد حقیقی‌شان بسازند و حداکثر می‌تواند ⅞ اندازه‌های اصلی باشد. سید هم شگفت‌زده از فضایی که دیده، می‌گوید که دکورها کاملاً مثل یک بیگ پروداکشن هالیوودی ساخته شده است. در انتها هم یک آنونس ۷-۸ دقیقه‌ای از سریال برای‌شان پخش می‌کنیم که حسابی از دیدن صحنه‌های مبارزه‌ش لذت می‌برند.

مسیر برگشت به خانه سینما، به لطف راننده‌مان که شلوغ‌ترین و پرترافیک‌ترین مسیر ممکن را انتخاب می‌کند، طولانی و خسته‌کننده می‌شود (چرا در این آژانس‌ها یک تست هوش ساده برای انتخاب مسیر نمی‌گذارند؟). نتیجه این می‌شود که حوالی میدان فردوسی با فیل، سید، الن، انت و جیمز از ماشین پیاده می‌شویم تا هم خستگی نشستن در ماشین یک‌جوری رفع شود، و هم چرخی در شهر بزنند. به خانه که می‌رسیم نهار را همراه با هیات برگزاری جشن خانه سینما می‌خوریم تا آنها بتوانند در همین حین حرف‌های باقی‌مانده‌ی جلسه‌ی دوشنبه را تمام کنند. بعد از آن هم نوبت به نمایش فیلم «۷:۰۵» (ساخته‌ی عسگرپور) می‌رسد.
از صبح چندباری از الن خواسته‌م که اگر می‌شود بعد از پایان این فیلم و قبل از شروع نمایش «جولیا بودن»، یک فیلم ایرانی دیگر را هم نمایش بدهیم تا اگر کسی خواست، تماشایش کند. طبیعی‌ست که الن مخالف است و دلیلش هم منطقی. این تنها فرصتی‌ست که مهمانان‌مان می‌توانند دو ساعتی برای خودشان باشند و روز آخر، خریدی بکنند. ولی وقتی خواهش من را می‌بیند و برخورد کودکانه‌ی کارگردان آن فیلم را، به من لطف می‌کند و همراه سید و الفری در سالن می‌مانند تا فیلم نمایش داده شود. بقیه هم به خرید می‌روند. در زمان نمایش‌ِ فیلم‌ها، همراه همکارم که هر دو سرمست از این تجربه‌ایم، تصمیم می‌گیریم هدایای کوچکی از طرف خودمان برای‌شان تهیه کنیم. بهترین گزینه‌‌ی ممکن هم در این‌جور لحظات هرمسِ عزیز است که هم سر و شکل محصولاتش آبرومند است و هم آثاری که منتشر می‌کند یک سر و گردن از باقی ناشران بالاتر است. نتیجه می‌شود ۹ سی‌دی موسیقی همراهِ یک کارت دست‌ساز که برای هرکدام یکی از دیالوگ‌های معروف فیلم‌شان را می‌نویسیم.

نمایش‌های عصر که شروع می‌شود دوباره فرصت مناسبی‌ست برای ما که مصاحبه‌های باقی‌مانده را انجام دهیم. بیل، تام، الن و الفری هم به سوال‌های‌مان جواب می‌دهند و برای‌م جالب است که الفری، با اینکه شاهد بودم چه‌قدر خسته شده و انرژی‌اش را از دست داده، وقتی که دوربین روشن می‌شود مثل یک بازیگری حرفه‌ای همه‌چیز را فراموش می‌کند و با شور و شوق حرف می‌زند. حتی وقتی با دو سه سوال کوچک سعی می‌کنیم مصاحبه را زودتر تمام کنیم تا اذیت نشود، اعتراض می‌کند و می‌گوید سوال‌های بیشتری بپرسیم.

بعد از «جولیا بودن» نوبت به نمایش مستند جیمز («عراق تکه‌تکه») می‌رسد که نامزد اسکار هم شده بود. جلسه‌ی پرسش و پاسخ بعدش که قرار بود زودتر تمام شود، تا ساعت ۱۱ طول می‌کشد و مهمانان‌مان این‌قدر خسته‌اند که دیگر نمی‌توانند برای یک خداحافظی رسمی کوچک هم انرژی بگذارند. نتیجه این می‌شود که چندتایی‌شان به هتل می‌روند و هاشمیان چند نفرشان را به یک مهمانی می‌برد که گویا از طرف غایبان ضیافت نهار روز اول برگزار شده و فشارش باید روی دوش مهمانان ما باشد!

به‌هر حال قرارمان برای فردا، می‌شود ساعت ۴:۳۰ در لابی هتل که به فرودگاه برویم.