کاری به این ندارم که خانه سینما اولین نهاد صنفی نیست که مورد هجمه قرار گرفته و پُر واضح است که اتفاقِ هدفمند و دامنه‌داری‌ست. نمی‌خواهم استدلال‌های وکیل خانه سینما را هم تکرار کنم که وزارت ارشاد قدرت و اجازه‌ی انحلال یک موسسه‌ی ثبت شده‌ی رسمی را ندارد. عداوت و دشمنی شمقدری با شخصِ عسگرپور هم که عریان‌ترین قسمتِ این جدال است و نیازی به نشانه آوردن برایش نیست. فقط می‌خواهم یک بار در یک جا بنویسم که یادم نرود این ۳ سال همکاری مستمر با مدیریت خانه سینما جزو بهترین و باارزش‌ترین بخش‌های زندگیِ حرفه‌ای‌ام بوده است.

تجربه‌ی حضور در کنارِ محمد مهدی عسگرپور و شجاعت و جسارتش در مدیریت و از همه مهم‌تر نگاه گسترده و قابل تحسینش به فرهنگ، همکاری با فرهاد توحیدی که جزو معدود آدم‌های این روزگار است که می‌توانم «نازنین» و «شریف» را پشت‌بند اسمش بگذارم و از همه عزیزتر؛ سید محسن هاشمی که فارغ از همه‌ی روابط کاری، جزو عزیزترین رفیق‌های زندگی‌ام در این سال‌ها بوده است. برای من در زندگی و کار هیچ‌چیز مهم‌تر از این نیست که با آدم‌هایی سر و کار داشته باشم که حضور در کنارشان جذاب باشد و لذت ببرم از این همکاری. و خُب بی‌اغراق این ترکیب ایده‌آل‌ترین نمونه‌ای‌ست که می‌توان در حوزه‌ی فرهنگ، در این مملکت، پیدا کرد. مصداق هم برای این ادعا زیاد دارم، کافی‌ست فقط به عنوان فعالیت‌هایی که در این دو سه ساله در خانه سینما و قبل از آن در سازمان فرهنگی و هنری شهرداری و قبل‌ترش در فارابی انجام شده نگاه کنید و قیاس کنید با قبل و بعدِ هر یک از این موسسه‌ها.

راستش به اتفاقی هم که حالا برای خانه سینما افتاده خوش‌بینم. درست است که طرفِ مقابل اختلاف را به «هر کی زورش بیشتره» تنزل داده و حتی شده با تیغه کشیدن جلوی کوچه‌ی سمنان، می‌خواهد خانه سینما را تعطیل کند ولی مطمئنم در پَسِ ماجرا این نهاد صنفی مستقل‌تر از قبل خواهد شد و ارج و قُربِ صنف در نگاه اعضایش بیشتر خواهد شد. همین که این‌بار حتی مخالفانِ مدیریت خانه سینما هم حاضر نشده‌اند زیر پرچمِ مقابل سینه بزنند، نشان می‌دهد اوضاع بهتر از آن چیزی‌ست که در رسانه‌های رسمی دیده می‌شود.

مرتبط:
+ همه چیز از بلوغ اصناف آغاز شد | محسن هاشمی
+ نشست خبری مدیرعامل و رییس هیات مدیره‌ی خانه سینما
+ ماجرای خانه سینما و آنها که برای تعطیلی‌اش روزشماری می‌کنند | کیوان کثیریان
+ شکایت معاونت سینمایی از خانه سینما خیرخواهانه یا؟ | محسن هاشمی
+ اصناف سینمایی تاوان نه گفتن به یک جریان مشکوک سیاسی را می‌پردازند | رضا میرکریمی

همه‌ش برای همان یک جمله است. همانی که وقتی به در آخر می‌رسند، دیوید به الیز می‌گوید: «من می‌تونم تنهایی از این در رد بشم و تو هم دیگه نه من رو می‌بینی و نه اونایی که دنبال‌مون‌ان. یا اینکه با هم بریم، که نمی‌دونم اون‌طرف چی در انتظارمونه، فقط می‌دونم تو کنارمی.»

از سینمای امسال اگر تنها همین رابطه‌ی دیوید و الیز بماند، من را بس است.
لابد مرتبط: The Adjustment Bureau

تهرانِ امسال را خیلی کمتر از پارسالش دوست دارم، که آدم‌های آشنایش هر روز کمتر می‌شوند و ماشین‌های بد قیافه‌ش بیشتر.
حرف بزرگی‌ست ولی مهم‌ترین چیز این شهر برایم، حالا، تهرانر است که در این یک سال هویت خودش را پیدا کرده و وقتی یک دوستِ فرنگ‌نشین به‌م می‌گوید که با دیدنش حسرتِ زندگی در تهران را می‌خورد، تهِ دلم غنج می‌رود.

(به روی‌م نیاورید که دارم برای خودم و دوستان نازنینی که در این یک سال تهرانر را سر پا نگه داشتند نوشابه باز می‌کنم. آدم است دیگر، بعضی وقت‌ها به این خودتحویل‌گیری‌ها نیاز دارد.)

پی‌نوشت: تهرانر هنوز هم برایم در وضعیت بِتاست. که اگر ایده‌هایی که برایش داریم اجرایی شود، نسخه‌ی فعلی شاید چیزی در حد ۱۰ تا ۱۵ درصد آن نسخه‌ی ایده‌آل باشد. کاش که زودتر به یک جاهایی برسانیم‌ش.
پی‌نوشت دوم: تهرانر بدون محمدرضا حتما دست‌اندازهای بیشتری داشت. خوش اقبالی‌ام بود که سال گذشته در این روزها در کنارم ایستاد و هنوز هم همین‌جاست.

این یادداشتی‌ست که به خواست خسرو درباره‌ی جشنواره‌ی کنِ امسال برای رویش نوشتم. با این تفاوت که مجله‌ای که این روزها روی پیشخوان آمده ربطی به آن رویش سال گذشته ندارد و باید برای پیدا کردن نسخه‌ی اصلی سراغ مجله‌ی دیگری را بگیرید به اسم «رونا». خودِ مطلب هم چیزکی‌ست در حال و هوای «یک ایرانی در کن».

در هواپیمای استانبول به نیس، از بد حادثه یا خوش اقبالی - نمی‌دانم - نشسته‌ام میان یک گروه از پیرمردها و پیرزن‌های فرانسوی که پس از سیاحت همسایه‌مان، به خانه برمی‌گردند. کنار دستم پیرمرد خوش‌مشربی‌ست که نمی‌گذارد سفر را در سکوت بگذرانم. با انگلیسی دست و پا شکسته‌اش، فرهنگ و تاریخ فرانسه را برایم مرور می‌کند و از خاطرات استانبول می‌گوید و حسرت آیفون‌اش را می‌خورد که در ترکیه از جیبش زده‌اند. وقتی که می‌فهمد من و همسفرهایم برای جشنواره به کن می‌رویم، چشمانش برق می‌زند و بحث را می‌کشد به زیبایی‌های جنوب فرانسه، به تکه بهشتی که از آسمان بر روی زمین جا مانده و به خانه‌اش که روی تپه‌های مرز فرانسه و ایتالیاست و مشرف به مدیترانه. به مدیترانه‌ی آرام و جادویی که تماشایش مسخ‌تان می‌کند. اما می‌گوید که ما فرانسوی‌های ساکن این نواحی، روزهای جشنواره از نزدیکی‌های کن هم رد نمی‌شویم از بس که جشنواره شلوغ است و آدم‌های ریز و درشت از همه جای دنیا به اینجا می‌آیند.

هر چه اتوبوس نیس به کن جلوتر می‌رود ناامیدتر می‌شوم. وارد کوچه پس‌کوچه‌های کن که می‌شویم دیگر ماجرا دستم می‌آید. کن شهر ساحلی خیلی خیلی کوچکی‌ست و برای من که آدم شهرهای بزرگم، کار و زندگیِ حتی ۱۰-۱۲ روزه هم در چنین جایی خیلی راحت نیست. روز بعد تازه دستم می‌آید که پیرمرد حق دارد. وقتی که ساعت ۷-۷:۳۰ از بازار فیلم به سمت آپارتمان‌مان برمی‌گردم، مثل تهران که هر روز در ترافیک خردکننده‌ی همت پیر می‌شوم، در ترافیک آدم می‌مانم و مسیر ۶-۷ دقیقه‌ای را نیم ساعته طی می‌کنم. تا آخرین روزها هم برنامه همین است؛ تقریبا همه‌ی رد کارپت‌ها از ساعت ۷ به بعد برگزار می‌شود و جلوی سینمای لومیر و کاخ جشنواره تا چشم کار می‌کند آدم می‌بینم. کافه‌ها و رستوران‌های آن‌طرف خیابان و حتی پشت‌بام‌های خانه‌های مقابل هم در امان نیستند. هر چه ما در اینجا به جشنواره به چشم یک مراسم رسمی و جدی نگاه می‌کنیم، در پایتخت سینمای جهان، جشنواره یک جشن و بزم سالانه است. جشنی در ستایش سینما. همین است که بلوار Croisette تا خودِ صبح بیدار است و چراغ رستوران‌ها و کافه‌هایش روشن است و از دور و نزدیک صدای موسیقی می‌آید.

برگزاری جشنواره اما ناامید‌کننده‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم. این را به خاطر آن روحیه‌ی همیشه طلبکارانه‌ی ایرانی‌مان نمی‌گویم، که هر چه باشد سقف توانایی‌های‌مان را می‌توانیم هر سال در جشنواره‌ی فجر ببینیم. اما به خاطر این مرعوب عظمت کن نشدم که اولین جشنواره‌ی درست و حسابی عمرم را چند ماه زودتر در برلین دیده بودم. نظم و دقتی که آلمانی‌ها در برگزاری جشنواره دارند را اصلا نمی‌توان در کن پیدا کرد. بی‌شک یک مقداری از آن به خاطر تعداد زیاد آدم‌هایی‌ست که هر سال به کن می‌روند و مدیریت این همه مهمان حتما کار ساده‌ای نیست، اما معتقدم فرهنگ جمعی یک ملت را می‌شود از نوع رانندگی‌شان و رفتارهای‌شان در خیابان دید. فرانسوی‌ها در این زمینه بسیار شبیه به ما عمل می‌کنند و اگرچه به اصالت ایرانی‌ها در قانون‌شکنی نمی‌رسند، اما در قیاس با آلمانی‌ها می‌توان آنها را مجرم‌های بالفطره‌ای دانست که از قضا علاقه‌ی زیادی به پز دادن با ماشین‌های‌شان و گشت زدن بی‌هدف در خیابان دارند. اما هیچ چیز در جشنواره‌ی کن به اندازه‌ی سیستم تهیه‌ی بلیتش نمی‌تواند شما را عصبانی کند. وقتی با باقی دوستانی که تجربه‌ی سالیان گذشته را هم داشته‌اند، حرف می‌زدم فهمیدم که این مشکل ادامه‌داری‌ست و هر سال این داستان به شکل‌های مختلف تکرار می‌شود. در واقع هیچ‌وقت نمی‌فهمید که چه الگوریتمی برای سایت رزرو بلیت جشنواره طراحی شده و بر چه مبنایی و در چه زمانی بلیت‌های یک فیلم برای‌تان باز می‌شود و کِی تمام می‌شود. چیزی‌ست شبیه لاتاری که بعید می‌دانم هیچ‌وقت به یک زبان مشترک با آن برسید. بامزه‌تر اینکه یک روز موفق شدم بلیت ساعت ۸:۳۰ صبح فیلم Biutiful (الخاندرو گونزالس ایناریتو) را گیر بیاورم ولی وقتی که نیم ساعت جلوی سینما در صف ورود منتظر شدم، به من و نزدیک به ۳۰۰-۴۰۰ نفر دیگر گفتند که سالن پر شده و دیگر گنجایش ندارد. البته این‌قدر تعهد اخلاقی داشتند که برای‌مان با نیم ساعت تاخیر در یک سالن دیگر فیلم را نمایش بدهند، ولی خب این اتفاق می‌تواند تصویر دقیق‌تری از نوع سازماندهی جشنواره به دست بدهد.
با این همه نمی‌شود از این گذشت که وقتی بلیت سالن لومیر را به دست می‌آورید و وارد سینما می‌شوید، با سازه‌ی پرعظمتی مواجه می‌شوید که ۲۳۰۰ نفر را از سراسر دنیا در خود جای داده و بیش از هر چیز ارج و قرب سینما را به رخ‌تان می‌کشد.

بازار فیلم کن هم برای خودش داستان مجزایی دارد. اینکه شرکت‌ها و کشورهای مختلف با چه جدیت و برنامه‌ای وارد این نمایشگاه عظیم می‌شوند و چه هزینه‌هایی می‌کنند تا چند برابرش را به دست آورند، روایت بلندی‌ست. اصلا بازار فیلم دقیقا همان‌جایی‌ست که باید انرژی و وقت و سرمایه‌ی زیادی برایش گذاشت تا صنعت سینمای یک کشور جان بگیرد، وگرنه حضور در بخش‌های اصلی جشنواره و موفقیت در آن، آن‌قدر تابع شاخص‌های متغیری‌ست که برنامه‌ریزی برای آن خنده‌دار است. و حتما کسانی که مسوولیت سینمای ایران و سازمان‌های سینمایی‌اش را برعهده دارند حواس‌شان به این بخش هست و دیده‌اند که قطر و امارات و ترکیه چه حضور پررنگ و حیرت‌انگیزی در کن امسال داشتند.

باقی داستان‌ها هم... راستش خیلی مهم نیست.

نامزدهای اسکار ۲۰۱۰
گاردین

سلینجر درگذشت
دیگر کسی مزاحم آقای نویسنده نمی‌شود.

چند نکته درباره‌ی روزمرگی
حمید امجد

بهمن جلالی درگذشت
مرگ‌های ۸۸ تمامی ندارد؟ | عکس آنلاین

زندگی را در تابه سُرخ کنید
درباره‌ی «جولی و جولیا» | محسن آزرم

آشپزخانه‌ی راز
پویان و سیما به آشپزخانه می‌روند

در رثای دیوید لوین که به سایه رفت
نیویورک تایمز