چه خبر؟

December 22, 2008

بازی یلدا را برخلاف نمونه‌های متعدد مشابه‌ش، دوست دارم و با اینکه چند روزی از شأن نزولش گذشته است، می‌خواهم که مثل دو سال پیش واردش شوم.

۱. مهم‌ترین خبر این روزها، لثه‌ی جراحی‌شده‌م است که برخلاف تصورم نه خودِ جراحی‌ش درد داشت و نه بعد از رفتن اثر داروهای بی‌حسی، اذیتم کرد. فقط مشکلم آن تکه نخِ اضافی بخیه‌ش است که هر چند دقیقه با زبانم برخورد فیزیکی پیدا می‌کند.

۲. قرار است بعد از ۱۳ ترم ممارست و تلاش بی‌وقفه، بالاخره این ترم، ۱۴۴ واحدِ خسته‌کننده‌ی مهندسی عمران تمام شود. با اینکه اذیت شدم و بیشترِ کلاس‌هایش برای‌م کسل‌کننده بود، اما پشیمان نیستم که مهندسی خواندم. و اگر باز هم به زمان کنکورم برگردم، با تقریبِ بالایی دوباره همین مسیر را می‌آیم، با این تفاوت که زودتر تمامش می‌کردم.

۳. بارادِ شش ماه و نیمه، بهترینِ اتفاقی‌ست که بعد از آن فاجعه‌ی تلخ، در خانواده‌ی کوچک‌مان افتاده است. جدای از اینکه «ببخشید، به‌قولی» من را به لقبِ دایی مفتخر کرده، پدر و مادرم را هم به زندگی برگردانده است.
هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم این‌قدر عاشقِ یک بچه بشوم... ولی خب حالا، اگر یک روز نبینم‌ش، زندگی‌م یک چیزی کم دارد.

۴. زندگی با لپ‌تاپ اصولاً شیرین است، ولی با مک‌بوک یک رنگ دیگری دارد. چند ماهی‌ست که روزهایم با دعا به جان و سلامتیِ استیو جابز شروع می‌شود و با ستایش خوش‌سلیقگی طراحان ‌Apple به پایان می‌رسد. ببینم، هنوز ویندوز زنده است؟

۵. بزرگترین حسرتِ این روزهایم این‌ست که سفر نمی‌روم. به‌شدت وسوسه‌ی سیر و سیاحت دارم که در این چند سال همیشه به‌خاطر درس و کار و کمبود پای مناسب، سرکوب شده است. حیف است و می‌دانم اگر دیر بجنبم حسرتش دیوانه‌م می‌کند.

بنا به قانون بازی باید همان آدم‌های دو سال پیش را دوباره به بازی دعوت کنم؛ لوا، علی زراندوز، شرتو (که دیگر نمی‌نویسد)، پیام تافته و نون‌جیم.




وقتی از وب۲ حرف می‌زنیم، از چی حرف می‌زنیم؟

November 17, 2008

این علاقه‌ی دوستان هم‌وطن به مقوله‌ی وب۲ برای‌م بسیار قابل ستایش است، اما تا جایی که سوادِ ناچیز و عقلِ ناقصم در مقوله‌ی طراحی سایت و کدنویسی قد می‌دهد، وب‌۲ هیچ ربطی به نوع CMS سایت و اندازه‌ی شکلک RSS و گل‌درشت بودن منوها و لینک‌های سایت/وبلاگ ندارد. درست است که نوع خاصی از لوگوها و قالب‌ها با عنوان وب۲ جا افتاده‌اند، اما وب۲ بیش از اینکه به این چیزها مربوط باشد، به نوع تعامل سایت با مخاطبش بستگی دارد. و از همین‌جاست که digg و facebook می‌شوند نماد وب۲، بدون اینکه از این لوگوها و طراحی‌های قُلمبه استفاده کنند.
و نمی‌فهمم که چه‌طور یک وبلاگ یا سایت به ضرب و زورِ چند اسکریپت Ajax و ‌mirror کردن لوگو، خودش را با «این یک وب‌سایت وب۲ است» معرفی می‌کند.

زشت است. نکنید!




قِر و قَمبیل با نونِ اضافه

November 10, 2008

جالب‌ست برای‌م ـ و البته خوشحالم ـ که ژانر موزیکال در سینمای ایران این‌قدر مغفول مانده است. یک مقداری از آن حتماً به محدودیت‌های ممیزی برمی‌گردد، ولی با وجود ریشه‌ای که تعزیه و نمایش‌های روحوضی (که هر دوی‌شان پایه‌ای موزیکال دارند) در تاریخ نمایشی این مملکت دارند، غیبت این ژانر در سینما عجیب است، مخصوصاً که پیش از انقلاب هم فیلم درخشانی در این ژانر دیده نمی‌شود. بیشتر به نظرم از حقیر دانستن رقص و آواز در میان سینمایی‌ها، بالاخص دوستان مطبوعاتی و منتقد، می‌آید. و از همین‌جاست که ستایش شدن «شیکاگو»، «مولن روژ»، «دریم‌گرلز» و حالا «ماما میا!» برای‌شان سنگین و عجیب است. اوج ستایشی که دوستان در ایران نثار یک فیلم موزیکال کرده‌اند، برای «آوای موسیقی/ اشک‌ها و لبخندها» است که البته پشت‌بندش بیشترِ آن ستایش‌ها به دوبله‌ی فیلم رسیده، انگار که از ابتدا فیلم برای دوبله شدن به فارسی ساخته شده و به تنهایی ارزش چندانی ندارد.

Mamma Mia!

همه‌ی این غرغرها برای این بود که بگویم «ماما میا!» را از دست ندهید. یکی از بهترین‌های امسال است و با توجه به ارادت اعضای آکادمی اسکار به ژانر موزیکال، حتماً چند نامزدی و جایزه نصیبش خواهد شد. فیلم براساس نمایشنامه‌ی موزیکالی به همین ساخته شده که آن نمایشنامه هم برپایه‌ی آهنگ‌های گروه آبا نوشته شده است. تنها ایرادِ چشم‌گیرش هم، پیرس برازنان است که انگار خودش را نتوانسته با ساده‌انگاری این ژانر و سهل‌الوصول بودن آدم‌هایش، تطبیق بدهد. ولی در عوض، فیلم یک مریل استریپِ درخشان دارد که به تنهایی برای همه‌ی داستان کفایت می‌کند و اصلی‌ترین دلیل محبوبیتِ فیلم است.
اگر هم دنبالِ یک نمونه‌ی شاهکار در این گونه‌ی سینمایی می‌گردید، توصیه می‌کنم فیلم بی‌نظیرِ «همه می‌گن دوسِت دارم» را تماشا کنید که حضرت استاد وودی آلن در ۱۹۹۶ آن را ساخته است.




...

November 06, 2008

به جان عزیزتان قسم من «نصیری» هستم. از بدِ حادثه و جبرِ زمانه یک عدد «پور» اضافه شده است به ابتدای این فامیلی که دوستش هم ندارم، اما با هم کنار آمده‌ایم و در این ۱۵-۱۶ سال، زندگی مسالمت‌آمیزی با هم داشته‌ایم. به‌خاطر همین، دیگر به شنیدن «پورنصیر» و «نصیرپور» و دیگر مشتقاتش عادت کرده‌ام. ولی دیگر این «حصیری» از کجا درآمده است!؟

جالب است که طرف تا دیروز نصیری می‌گفت و ایمیلی را هم که جواب داده با نام کامل‌ام برایش ارسال شده، آن‌وقت با افتخار در ابتدایش نوشته: هِلو مِستر حصیری!

پی‌نوشت: خوب‌ست دومین‌ت را تمدید نکنم تا آدم بشوی؟




لِئا

October 28, 2008

«... شانزده ساله، و چه در نگاهِ اول و چه با گذرِ کُندِ زمان، زیبا بود. موهای بسیار تیره‌ای داشت که از روی ظریف‌ترین گوش‌هایی که در عمرم دیده‌ام سرازیر می‌شد. چشم‌های درشتی داشت که انگار همیشه در خطرِ غرق شدن در معصومیتِ خودشان بودند. دستانش قهوه‌ای ِ خیلی کم‌رنگی بودند، با انگشتانی باریک و بی‌حرکت. وقتی که می‌نشست، تنها کارِ معقولی را که می‌شد با آن دستانِ زیبا انجام داد، می‌کرد: می‌گذاشت روی پایش و می‌گذاشت همان‌جا بمانند.»

[دختری که می‌شناختم | جی. دی. سلینجر]

تقریباً مطمئنم که در همه‌ی دنیا تنها چند نفر هستند که می‌توانند بدون اینکه داستانی بگویند و تنها با روایت دقیق جزئیات خواننده را اسیر نوشته‌شان کنند و این‌بار کاملاً مطمئنم که یکی از آنها، سلینجر است. و عجب لذتی دارد خواندن این داستان‌های کوتاهش. عیشِ مُدام است لاکردار!
«نغمه‌ی غمگین» و «هفته‌ای یه‌بار آدمو نمی‌کُشه» را از دست ندهید.




عذاب‌های روزانه

October 25, 2008

خصوصیت مهم «کنعان» این‌ست که کم‌حرف است. توضیحِ اضافه نمی‌دهد و کنجکاوی‌ِ بیننده را سرکوب می‌کند. به‌همین خاطر است که دوستش دارم و خیلی‌ها دوستش ندارند؛ چون تا یک‌جاهایی گولِ سر و شکلِ داستان را می‌خورند و خیال می‌کنند با یک ملودرامِ کلاسیک روبه‌رو هستند ولی پایانِ فیلم را نمی‌توانند با قواعدِ ژانر تطبیق دهند. همین می‌شود که آخرِ داستان، سرخورده می‌شوند که نویسنده تکلیف‌شان را مشخص نمی‌کند. مثلِ اتفاقی که در پنهان می‌افتاد و به گمانِ یک تریلرِ هالیوودی اسیرِ ماجراها می‌شدند.

جنسِ این داستان‌ها، جنسِ ژانر نیست. جنسِ روزمرگی‌ست و عذاب‌های روزانه. و به‌همین دلیل است که پایان ندارند.




در مذمتِ ریاکاری

October 10, 2008

می‌دانید؛ بزرگترین مشکل «کافه پیانو» این‌ست که نویسنده‌/راوی ـ که با آن فصل انتهاییِ کتاب، عامدانه سعی شده است یکی بدانیم‌شان ـ قصدِ داستان گفتن نداشته است. حرفم هم این نیست که کتاب گره‌ی واضحی ندارد و حرّافیِ محض است که بعد عده‌ای از درِ شماتت وارد شوند که اصلاً خصیصه و مزیتِ کتاب همین است. نه، حرف من این‌ست که این کتاب از اساس برای داستان گفتن نوشته نشده است، برای این نوشته شده که نویسنده خودش را نشان بدهد و نامش را هوار بزند. و خب خوشبختانه این حرفم مصداقِ واضح و مشخصی در همان فصل پایانی دارد؛ آنجا که نویسنده اشاره می‌کند برای این تصمیم گرفته کتابی بنویسد تا به شغل نویسندگی نائل شود. همین مساله‌ی ساده و احتمالاً پیشِ پا افتاده، در لخظه لحظه‌ی خواندن کتاب راحت‌تان نمی‌گذارد و حس می‌کنید که یک چیزی اصلِ اساسیِ داستان‌گویی را زیر پا گذاشته است. حالا هرقدر هم لحن روایت امروزی و خودمانی باشد و با فضایی ملموس مواجه باشیم، این نچسب بودن خودش را بالا می‌کشد و روی کتاب می‌ماند.
این ایراد، مصداق مشخص‌تری هم پیش از رسیدن فصل انتهایی داستان دارد. بولد کردن عناوین و بعضی از واژگان بیش از اینکه نشانه‌ای از شخصیت راوی و فضای ذهنی‌اش باشد، همین تظاهر و نمایش را پیشِ چشم می‌آورد و تا انتهای داستان هم عادی نمی‌شود. اصلاً همین که این بولد کردن‌ها قرار است ذهن را به نکته‌ای خارج از متن ارجاع بدهد، نشان می‌دهد که داستان در ذهن نویسنده در اولویت نبوده است. (به‌نظرتان اینجا لازم‌ست ارجاعی بدهم به سینمای دهه‌ی ۶۰، که داستان‌گویی در آن حرام بود و هدفش رساندن تماشاگر از سالن سینما به عرش بود؟)

نکته‌ی دیگری که نویسنده رندانه تلاش کرده آن را تبدیل به حسنِ کتاب بکند، تقلیدش از لحنِ هولدن کالفید است. اگر در «ناتورِ دشت» با جوانکِ ۱۴،۱۵ ساله‌ای روبه‌رو بودیم که از خانه و مدرسه فرار کرده و دارد چند روزی را تنهایی، وسط دنیای بزرگترها سر می‌کند، اینجا با مرد میان‌سالی مواجهیم که شغلِ خوبی دارد، رابطه‌ی جالبی با زن و بچه‌ش دارد و از قضا یک خاطرخواهِ جدی هم هر روز از پشتِ پنجره او را دید می‌زند. یک زندگیِ روتین و معمولی، که توجیهی برای این لحن‌ِ معترضانه نمی‌گذارد. اگر سلینجر این لحن را برای قهرمانش انتخاب کرده، به چراییِ آن هم فکر کرده است. و به‌همین دلیل است که فارغ از لحن، هولدن نماد و مصداق شخصیتِ معترض در ادبیاتِ معاصر می‌شود. و از همین منظر است که می‌گویم آن تقدیم‌نامه‌ی آغازین به هولدن، بیش از اینکه صادقانه باشد، سیاست‌مدارانه‌ و ریاکارانه‌ست.

شخصیتِ محبوبِ طرفداران و نویسنده‌ی کتاب ـ صفورا ـ هم برای من، بیش از اینکه یک تعلیق و کنجکاوی حاصل کند، یادآور نقش‌های سعید پیردوست بود در فیلم‌های کیمیایی؛ یک شخصیتِ کلیشه‌ای و البته دوست‌داشتنی که همه‌مان می‌دانیم بود و نبودش در داستان تاثیری ندارد، فقط دوست داریم به‌خاطر شیرینی‌اش هربار چند دقیقه‌ای روی پرده دیده شود.