search
linkdump
گزارش مراسم دومین دورهی «روزی روزگاری»
بهروایت مریم مهتدی
در ستایش یک استاد
و یا؛ گزارش یک تجلیل از پیش اعلام شده | حمید امجد
مقایسهی دو گفتگو
علی مصلح حیدرزاده
صادق هدایت در دنیای کمیک استریپ
یک تحلیل خواندنی دربارهی کمیک استریپ «عروسک پشت پرده» | مانا نیستانی
کابوس نسل گمشدگان
ای کاش زمامداران فرهنگی برای نسل ما دستِ کم اعتباری درحد موش آزمایشگاهی قائل میشدند و آنچه بر سرمان آمد را بر نسلی دیگر نمیآزمودند | مانا نیستانی
نيت خير کافی نيست
در مصائب نمایشگاه کتاب | نیلا
پارسهپرس
یک خبرگزاری جدید که کاش سایتش اینقدر رنگی نبود
friends
[کسوف]
[عصيان]
[بلوط]
[کتابلاگ]
[خوابگرد]
[ندا دهقانی]
[تهران شهر]
[معصومه ناصری]
[کافئين]
[زيتون]
[صفحهی سيزده]
هفتان
گل آقا
پدرام رضایی زاده
زن نوشت
پيام تافته
انتشارات نیلا
نازلی، دختر آیدین
از پشت يک سوم
IT Iran v2.0
قصههای عامهپسند
توکا نيستانی
منصور نصيری
حرفه؛ خبرنگار
چندگانه
بابونه
بينش معاصر
یک پنجره
شُمال از شُمالِ غربی
آذرستان
نونجيم
گلناز والا
آزاده عصاران
نفيسه مطلق
ارزيابی شتابزده
هنوز
خورشيدخانوم
خسرو نقيبی
پينکفلويديش
نوشتههای پشت شيشه
کتابهای عامهپسند
یک لیوان چای داغ
عقايد يک احسان
ژرفا
dejavu
مرضيه رياحی
وضعيت آخر
Pinkfloydish in English
Neverland
ساناز الله بداشتی
Robo
افکار
Eyes Wide Shut
جوانه
سينا تابش
Amnesiac
چرا نگاه نکردم؟
چرندیات
من،خودم و احسان
بابک غفوري آذر
روی جادهی نمناک
Alice in Wonderland
Acetaminophen
هادی تونز
The Remains of the Day
شرتو
عروسک کوکی
by BlogRolling
archives
go to archives' page...
« ... | Main | نفس کشیدن »
مرگ در مراسم شادباش
متن زير، متن کامل پيام تسليتیست که بهرام بیضایی پس از دریافت پیام تبریک اکبر رادی، در سوگ او نوشته و در رسانهها و روزنامهها با جرح و تعدیل منتشر شده است. تصویر دستنویس پیام آقای بیضایی و متن تبریک آقای رادی را نیز در ادامهی مطلب میتوانید بیابید.
***
نامَردی است که در جواب تبریکِ رادی تسلیت بگویم!
این نه از من که از روزگار است ـ آری ـ
آن هم آن جایی که تبریک فرقِ چندانی با تسلیت ندارد!
رفت آن بزرگواری که رادی بود؛ سوار بر واژههای خویش؛
اما چشمهای را که از قلمِ وِی جوشید، جا گذاشت،
تا کاسهی دستهایمان را از آبِ زندگیبخشِ آن پُر کُنیم!
خدایا چرا نمایش را دوست نداری؟
چرا در سرزمینهای دیگر دوست داری و در میهنِ من نه؟
کِی خرد میبخشی به آنها که برای هر واژه خط و نشان میکشند؟
روز تولدم را به نمایشِ ایران تسلیت میگویم؛
و به هر که از رادی ماند؛ به بستگان و وابستگانِ وِی.
و بیش از همه به زنی ـ حمیده ـ که بیش از چهار دهه با وِی زیست
ـ کنارِ سرچشمهای ـ
و غرشِ رودی را که از زیرِ انگشتانِ وِی جاری بود،
خاموش میستود!
بهرام بیضایی
***
توضيح: هدفام از گذاشتن عبارت "متن کامل" و اشاره به اينکه نسخهی منتشرشده از پيام بهرام بیضایی، تمام و کمال نبوده، نه کنایه زدن و متلک انداختن به روزنامه و جريدهی خاصی، که بیشتر منتشر کردن کامل پیام بود. که بهرام بیضایی جزو معدود آدمهای این سرزمین است که کلمه کلمهی هر نوشتهش حساب و کتابی دارد. بههمین خاطر اگر دوستان عزيز گروه فرهنگ و هنر روزنامهی اعتماد را رنجاندهام، عذرخواهی میکنم و امیدوارم سوءتفاهم پیشآمده را جدی نگیرند.
برای زادروز بهرام بیضایی
تو آن درختِ روشنی
اکبر رادی
بهرام، امروز ميخواستم زادروزِ تو را بهعنوان يک چهرهی ماندگار معاصر شادباش بگويم، ديدم اين «چهرهی ماندگار» هرچند ترکيبِ مهتابيِ قشنگيست، اين چند ساله مدال مستعملي شده است که فلّهاي به سينهی بندگان خدا نصب ميکنند و ايضاً براي محتشمان اين حواليِ ما ستارهی رنگپريدهايست که فلّهاي به دوش اهل هنر ميزنند. (و اين ناسپاسي به يک بارِ عامِ رسمي دولتي نيست؛ درنگي بر يکي از آسيبهاي اين مراسمِ رسميست.) بهاين مناسبت بگذار در مقام يک شاهدِ عادلِ مرجع ملّي دستي بهفتوا بلند کنم چنين؛ قسم بهنام او (که تويي)، و نامت حجّت است بر تآترِ ايران، و تويي در آستانهی اين سالگردِ خجسته قلمدارِ صحنههاي ما که از برجستگانِ درام جهان کسري نداري و چيزي هم سري.
تو آن درختِ روشني با شاخههاي پُرپشتِ باشکوه، که چه بسيار راهيانِ صحنه در سايبانِ سبزِ تو پروريدهاند. تو آن بلاکشِ معصومي که هوشِ ويرانگر و ادراکِ عاليِ تو قادر به درکِ عقلانيتِ روزمرّهی ما نيست. آري، تو آن حماسهی نستوهي که در امتدادِ نيمقرن آفرينش و نوزايي، و در عصر بيخصلتي که خردهکاسبان، عفافِ صحنهی ما را جواز کسبِ خود کرده با خيالِ جمع در لابيهاي توليدي و بنگاههاي سريالي پرسه ميروند و گورزادگان و کوچکپايان، پسماندههاي مکتبِ پاريس و لندنِ سابق را در دايرهی فُرم غِرِغِره ميکنند و با تعدادي کارتون، يک چينشِ هندسي، دو تيغه نور و يک سکوتِ خوابآور و ناگهان خَرنعرههاي پلشت و يک زبانِ معلّقِ يأجوج (لالبازي؟ يا متنزدايي؟) مدعيِ کشفِ لحظههاي نابِ هستياند، در اين عهدِ بيخصلتِ بيهويتِ بيمعني، تو پاسوختهی بيرونِ صحنه مانده، در جستوجوي معنيِ تآتر، جامِ خِضرِ زمانهاي و زهي ما که معنيِ تآتر را در ژرفههاي درون و آن تشعشعِ اسطورههاي شورانگيزِ تو بازجُستهايم. پس من لوحِ «مرد فصلها»ي صحنهی ايران را بهلفظ و نمادين به تو تقديم ميکنم تا حريم «بُقعه»ی ما را به شعلهی ايمان و مِهر منوّر کني، و به روح صحنهی ما رستگاریِ جاودانه ببخشي. که اين است شايستهی پيشوايان؛ ميداني؟ و پيشوايانِ صحنه، مردانِ کهنه، پيشکسوتانِ نوستالژيک، بُتنمايانِ ريزنقش و اين چهرههاي مُد نيستند؛ نويسندگانِ صلح کلّ اينسوي عالماند که زبانِ وحي براي عاشقان و پيغامِ آدميت براي قَدَر قُدرتانِ سياسي، گانگسترهاي شيکپوش و زورگيرانِ بيترحمِ آنسوي زمين دارند و حاليا در پسِ پستوي حُجره قاق نشسته يا از بدِ روزگار روي شانهی خاکيِ جاده ميروند.
بهرام عزيز، بيضاييِ بينواي من، اينک در اين روزِ آبي و در نهايتِ خرسندي افتخار دارم که از سالروزِ ولادتِ انساني ياد کنم که برکتِ خاندانِ تآترِ ماست و عزتِ اصحابِ سرسپردهی آن در اينکه بهاحترامِ او (که تويي) از جا برخيزند و پيشِ پاي تو مخلصانه کرنش کنند. زيرا که بر قلّههاي درخشانِ فرهنگِ ايران، ميلادِ يک درامنويسِ بزرگ براي فخرِ ملّتي کفايت است.


