search
linkdump
من اینجام؛ تو کجایی؟
شاهکاری از بزرگمهر حسینپور
نمایشگاه عکس محمدرضا میرزایی در دوبی
عکاسی
دولت الکترونیکِ نفتسوز!
سال ۲۰۰۹ میلادی، تهران | خوابگرد
خوشنویسی را هنر نمیدانم
محمد احصایی | خبر آنلاین
چنگی بر چند حکایت
محمد حسن شهسواری
جشنوارهی کن به سینمای ایران بدهکار نیست
مرضیه ریاحی
friends
archives
go to archives' page...
« انریکو، انریکوی عزیز | Main | پوسترهای دينی »
بازی زمستانی
دیگر وقتی ایشان امر میکنند که بازی کنید، نمیشود رویشان را زمین انداخت که! فقط اگر از ماجرا اطلاع ندارید، توصیه میکنم اول به اینجا یک نگاهی بیاندازید و بعد برگردید و ادامهی مطلب را بخوانید.
1.
وقتی بچه بودم بازیگر محبوبم افسانه بایگان بود.
2.
یکی از بزرگترین تفریحات تمام سالهای تحصیلم این بوده که برای بقیه اسم بگذارم. درخشانترین اسمی هم که تابهحال گذاشتهم برای دبیر ادبیات سال سوم دبیرستانم بود که چون از نیمرخ صورتش هیچ برجستگی نداشت، بهش میگفتیم «فلترون» (Flatron).
این تفریح هنوز هم ادامه دارد.
3.
چند ماهیست که یکی از دوستان برایم یک Video iPod از فرنگ فرستاده و تقریبا با هرکس صحبت میکنم، یکجوری بحث را به این سمت میکشانم که "راستی ipod من را دیدی؟"
4.
از وارد شدن به جمعهای غریبه متنفرم. بهنظرم سختترین کار دنیا اینست که مجبور شوید وسط یک مشت آدم غریبه که برای اولین بار است میبینیدشان، صحبت کنید. اوووه!
5.
یک مرض لاعلاجی دارم که مدتهاست میخواهم درمانش کنم و نمیشود. از بدسلیقگیهای مردم حرص میخورم. خدا نکند یک بیلبورد زشت، یک تیزر احمقانه، یک تابلوی بدریخت یا یک پوستر بدترکیب ببینم. شروع میکنم با خودم حرف زدن و فحش دادن به طراح. از همه بدتر اینکه تازگیها گیر دادهم به لباسهای زشت ( این زشت را با دندان قروچه بخوانید) باشگاههای فوتبال ایران. از همه بدتر هم بهنظرم لباس استقلال است.
البته ناگفته نماند که عاشق این لباسهای سفید و سادهی پومای تیمملیم.
پنج نفری هم که من توصیه میکنم؛ لوا، علی زراندوز، شرتو، پیام تافته و نونجیم.


Comments
عالی بود استاد. فقط من هر چی فکر کردم، یادم نیومد که توی خواب من چی میگفتی. فقط قیافهت یادم مونده!
قصههای عامهپسند | December 22, 2006 05:24 PM
ای ول: افسانه بايگان رو حال کردم.
مرسی که نوشتی. امر هم نبودش تازه!
پرستو | December 22, 2006 05:34 PM
منم اسم مي زارم واسه مردم آخريشم واسه تو گذاشتم حالا شايد بعدا بهت گفتم فكر مي كنم چون غريبه ها بهت راه نمي دن از وارد شدن متنفري ديگه اين كه نديد بديدي اون افسانه بايگاني هم كه گفتي اوج سليقه و هنرت رو نشون داد كيف كردي چطوري ازت تعريف كردم حالا برو حالشو ببر
گندم | December 22, 2006 06:48 PM
2) این اسم گذاشتن واقعا تفریح باحالیه! البته ما فقط سال اول دانشگاه بازی میکردیم!
4) برای منم هم خمفن سخته
در ضمن لبیک گفتیم!
sharto | December 22, 2006 09:37 PM
ای کاش میشد پنج تا چیز رو من دربارهت بنویسم که کسی نمیدونه. آخ که چه حالی میداد رسوایی تو. فکرشم سر حالم میاره
امید | December 23, 2006 01:34 PM
افسانه بایگانش برام جالب بو....
ما هم یه اکیپ بودیم که سالهای اول دانشگاه اسم گذاشتن خوراکمون بود
الهام | December 23, 2006 08:29 PM
منم دچار این مریضی ِ حرص خوردن هستم اونم از نوع شدید.
حدیثه | December 23, 2006 11:48 PM
سلام
دومين خاطره خيلي برام جالب بود ... كلي رفتم توي فكر گذشته هاي خودم.
منم به اين بازي دعوت شدم .. بيا بخون و كلي بخند ...
پيامبر وب نويس | December 25, 2006 12:22 AM
امیدوارم فقط بازیگر محبوب حال حاضر بایگان نباشه:دی!
-::Shadeless::-
Ho-Z | December 26, 2006 01:10 PM
آن پنجمي را خيلي زيبا آمديد ، دانه هاي قرمز رنگ روي شانه ام محصول همين بيماري ناشناخته است !
lol
... | January 1, 2007 03:56 AM