search
linkdump
من اینجام؛ تو کجایی؟
شاهکاری از بزرگمهر حسینپور
نمایشگاه عکس محمدرضا میرزایی در دوبی
عکاسی
دولت الکترونیکِ نفتسوز!
سال ۲۰۰۹ میلادی، تهران | خوابگرد
خوشنویسی را هنر نمیدانم
محمد احصایی | خبر آنلاین
چنگی بر چند حکایت
محمد حسن شهسواری
جشنوارهی کن به سینمای ایران بدهکار نیست
مرضیه ریاحی
friends
archives
go to archives' page...
« اما کاری از دستم برنمیآید | Main | ... »
کلاغهای اصیل
"به اندازهی کافی در این سالها از کلاغها خواندهایم و آنها را بدل از چیزهای زیادی فرض کردهایم، پس لطفاً فقط این یکبار را بیتفاوت از کنارش بگذرید و به کلاغ بودنش احترام بگذارید..." ـ از متن کتاب«مرگبازی» را دوست دارم. داستانهای خوشخوان و جذابی دارد که خُب، همهشان دور و بر مرگ میچرخند. اما بزرگترین دلیل جذابیتش برای من ـ فارغ از اینکه طرف رفیقم است و از مناسبات رفاقت اینست که کتاب دوستتان را دوست داشته باشید ـ همین ماجرای تفاوت نسلهاست. اینکه نویسندهش همنسلم است، نگاهش برایم ملموسست و راویهایش را میشناسم. اینطور نیست که ـ مثل شخصیتهای سریالهای تلویزیون ـ به ضرب و زور «خفن» و «تریپ» گفتن امروزی شده باشند. مثل آدمهای فیلمهای پوران درخشنده احمق نیستند و مثل جوانهای فیلم «تقاطع» یک آدمْبزرگ خلقشان نکرده است. نمیخواهم بگویم اینها خصوصیات نایابیاند ولی کمتر پیش آمده که آدمهای ۲۵-۳۰ سالهی این روزها بتوانند از خودشان حرف بزنند. یا همیشه بزرگترها قصههایشان را نوشتهاند یا برای اینکه بتوانند سری میان سرها دربیاورند به در و دیوار زدهاند و از اصلِ ماجرا غافل ماندهاند.
«مرگبازی» دو، سه داستان خوب دارد و چند داستان معمولی. اما بهخاطر همان شباهتِ آدمها و همسن و سال بودنشان، کتاب یکدست و خوشخوانیست. اگر از خودِ داستان «مرگبازی» بگذریم ـ که همین نامگذاری و قرار گرفتناش در انتهای کتاب نشان میدهد پدرام هم میدانسته بهترین داستان کتابش کدام است ـ جذابترین قصهش، دفترچهی خاطرات یکی از کارمندان بارگاه الهیست که به شغل شریف قبض روح اشتغال دارد و از قضا، مثل همهی کارمندهای این روزگار، از جبر زمانه شِکوه میکند. بیانصافیست که همهی سهم جذاب بودن این قصه را بهپای ایدهش بنویسیم. چون کاملاً معلومست که نویسنده سعی کرده ذوقزدهی این ایده نشود و روایتش را فدای آن نکند.
میدانم بیشتر این حرفها را میگذارید به پای نوشابه باز کردن برای یک رفیق، ولی اگر کتاب کمحجم و ارزان و خوشخوانِ «مرگبازی» را دست بگیرید و یک ساعته تمامش کنید، تصدیق میفرمایید که لااقل اندکی از افاضات بالا با واقعیت فاصلهی زیادی ندارد و درصدی از انصاف هم در هنگام نگارش، نثارشان شده است.
[همهی آن چیزهایی که میخواهید دربارهی مرگبازی بدانید! | توضیحات پدرام در حاشیهی کتاب]


مرگبازی
Comments
ممنونم از لطفت حمیدرضا و جز این چه میشود گفت؟ خوشحالم که دوستش داشتی، واقعا خوشحالم...
حمیدرضا:
من هم خوشحالم که این داستانها بالاخره چاپ شدند. اتفاق خوبیست.
پدرام | September 18, 2008 02:44 AM
میگم رفیق. نمیشه پارتی بازی کنی به این رفیقت بگی یه فروش واسه غربت زده ها هم بذاره؟
حمیدرضا:
این به آن اینترنت پرسرعت مُفتکی شما دَر!
لوا | September 18, 2008 11:17 AM
بالاخره کنجکاو شدم که بخونمش تا حالا همه ی نوشته های دیگران رو به حساب همون نوشابه باز کردن برای رفیقشون گذاشته بودم . ولی این که طبق گفته شما راوی/نویسنده جوان روایت ملموسی از جوانی در این روزگار داشته جذبم کرد.
راستی چطورید شما ؟ کم پیدایید بدتر از ما .
آلوچه خانوم | September 18, 2008 12:47 PM
شخصا از هر پینهاد کتابی مشعوف میشم. حالا چه با رفیق بازی چه بی رفیق بازی
میثم یوسفی | September 20, 2008 12:39 AM
سلام ، خوبه لااقل یکی دیگه هم غیر از من ، از این اسمهای جنگی و خشن داره
بهمن | September 23, 2008 02:10 PM
هه! دقت كرديد نوشتهء قبلي خيلي full Metal Jacket اي بود؟؟؟!
iranian idiot | September 24, 2008 02:50 AM
چه جالب
سینا سعیدی | September 29, 2008 08:04 PM
یه نظر در مورد اسم وبلاگت بدم؟
راستش این کلمه ی فلز حس بدی رو به آدم می ده.
می دونی که فلز کلا انرزی منفی می ده.شاید اسمشم همینطور باشه.
البته عذر می خواما.دوست داشتم نظرمو بگم.درضمن وبلاگتم دوست دارم.
فانوس دریایی | September 30, 2008 03:10 PM
سلام رفیق ... به قلمت سلام برسون.
آرمین | October 1, 2008 04:40 PM