search
linkdump
محسن رسولاف، کاریکاتوریست، درگذشت
خدایش بیامرزد | ایران کارتون
سایت «شهروند امروز»
اگر فید سایت هم درست شود، سایت خوبیست.
دربارهی حضور گلشیفته فراهانی در فیلم رایدلی اسکات
خسرو نقیبی
علی عابدینی، ای بچه محل صمیمی
و یا؛ دیدار با اکبر مشکاتی
ارژنگ بهجای هفت
از مهرماه
مصائبِ پاگرد
پدرام رضاییزاده
مسابقهی عکس «دست دوم»
هیچ بچه پولداری حق شرکت ندارد!
friends
[تهران شهر]
[Amnesiac]
[کافئين]
[Acetaminophen]
نازلی، دختر آیدین
نونجيم
Neverland
یک لیوان چای داغ
گل آقا
برای خاطر کتابها
آذرستان
عصيان
هفتان
بلوط
حرفه؛ خبرنگار
چندگانه
قصههای عامهپسند
کتابلاگ
انتشارات نیلا
وضعيت آخر
صفحهی سيزده
یک پنجره
dejavu
پدرام رضایی زاده
منصور نصيری
معصومه ناصری
لوليان
نوشتههای پشت شيشه
زيتون
توکا نيستانی
گلناز والا
خورشيدخانوم
خسرو نقيبی
خوابگرد
پيام تافته
آزاده عصاران
هنوز
ندا دهقانی
زن نوشت
کتابهای عامهپسند
شُمال از شُمالِ غربی
کسوف
من،خودم و احسان
پينکفلويديش
Eyes Wide Shut
بابونه
بينش معاصر
Alice in Wonderland
Pinkfloydish in English
پرشین کارتون
ارزيابی شتابزده
عقايد يک احسان
شرتو
ژرفا
مرضيه رياحی
ساناز الله بداشتی
Robo
افکار
جوانه
سينا تابش
چرا نگاه نکردم؟
چرندیات
The Remains of the Day
عروسک کوکی
by BlogRolling
archives
go to archives' page...
« آن فورد سياه قديمی | Main | ... »
صبحهای بسکتبال
احتمالاً همه در ذهنشان اتفاقهای شخصی خوشايندی دارند که يک وقتهايی در ذهنشان ـ يا با رفقای قديمی ـ با جزئيات يادآوریاش میکنند و سر کيف میآيند. يکی از لذتبخشترينهايش برای من، تجربهی بسکتبال بازی کردنهای دوران دبيرستان است. مخصوصاً بازیهای سال دوم که قهرمان مدرسه هم شديم و آن بازی معرکه که با يک يار کمتر، سومیها را برديم. لعنتی؛ عجب روزی بود. از بچههای آن تيم الان فقط سيروس را میبينم که نامرد آن روز خواب مانده بود و دير آمد.
تمام امروز بعدازظهر که بازی فينال بسکتبال را تماشا میکردم ياد آن روزها و بازیها بودم. دست بچههای تيم ملی درد نکند.


Comments
بله: خاطره های بسکتبالی...
:*
پرستو | August 5, 2007 09:27 PM
باز بچه توهم زد !
كاوه | August 5, 2007 09:38 PM
بچه ها مچکریم
بالاخره ما ملی پوش برنده هم دیدیم
فرزانه | August 5, 2007 09:45 PM
تو باید همون بسکتبال رو ادامه میدادی طولانی عزیزم!
امید | August 6, 2007 12:29 AM
شاید اگه ادامه می دادی دیروز تو تیم بودی!
حميدرضا:
ديگه اينقدر هم جوگير نيستم!
ماکان | August 6, 2007 05:47 AM
vallla too ba oon chize derazet allan bayad team melli bodeh bashi!!!
حميدرضا:
از لطف شما سپاسگزارم!!
k1 | August 6, 2007 11:10 AM
تقریبا از سر ماجرای
Flatron
بود که فهمیدم ما هر دو در یک مدرسه درس می خواندیم. امروز هم سر ماجرای بسکتبال دقیقا یاد مسابقات همان سال افتادم و ما که سال اول بودیم و از شما با نتیجه 68-12 یا چیزی در این حدود باختیم! و مسابقات بسکتبال سال بعد و شوت کردن توپ به سمت پنجره و یک عالمه خاطره دیگر که از قضا دو سه روز پیش داشتم با شهاب مرورش می کردم....
وای گفتی سیروس! اگر اسمش را اشتباه نکرده باشم همان آدمی است که یک خاطره دیگر هم به یاد من می آورد...
حميدرضا:
جدی؟ يعنی "پيشگام" میرفتی؟
علیرضا | August 6, 2007 08:05 PM
بلی، ورودی 78،فارغ التحصیل 82.
علیرضا | August 7, 2007 06:15 PM
منم واقعن لذت بردم. منم تو دبیرستان ورزش میکردم، اما والیبال. الانم تو دانشگاه بازی میکنم. اما با اینکه برای والیبال همیشه بیشتر از سایر ورزشها ارزش و اهمیت قائل بودم، وقتی فینال رو میدیدم واقعن لذت بردم.
منم تبریک میگم به شما.
سینا سعیدی | August 8, 2007 02:11 AM
ماجراي توپ خوردن به پنجره رو هم من خوب يادمه يعني علي يادم اورد . جالبه كه من حدس ميزنم علي ياد چه خاطره اي از سيروس هم افتاد . كلاس ما يه دعواي خفن هم باكلاس شما داشت
هي هي يادش بخير
حميدرضا:
چه جالب! نمیدانم چرا با اينکه با سال بالايیهایمان رفيق بوديم، با سال پايينیها مشکل داشتيم. ولی دوران خوشی بود، با اينکه هرگز حاضر نيستم ديگر به آن محيط برگردم! برای همان سن و سال خوب بود و خوش گذشت!
ممنون.
sam | August 8, 2007 03:24 PM
می بینی؟! دنیا خیلی کوچیکه!
علیرضا | August 8, 2007 07:20 PM
آقا، یه قولایی داده بودی برای مرداد ماه...
وقتش نشده حمیدرضا جان بسکتی؟
زیتون | August 8, 2007 11:22 PM
جالب بود اما دوتا پست بالاتریه خیلی جالب تر بود ;)
anarshee | September 14, 2007 02:44 PM