بيوگرافی | بن بست | کميک استريپ | کاريکاتور | وبلاگ انگليسی| درباره | ارتباط



October 31, 2003
تولد وبلاگم مبارک

پارسال که اولين کميک وبلاگی رو کشيدم و گذاشتم تو بن بست، فکر نمی کردم که سالگردش اينقدر مهم بشه و آخرين مهلت ايران برای امضای پروتکل الحاقی باشه!!
راستش "بن بست" برخلاف ظاهرش که بايد برام دشمن تراشی می کرد، با کلی دوستهای خوب و نازنين آشنام کرد که توی اين يک سال هميشه به من و کارهای مزخرفم لطف داشتند. عموحميد که همونموقع کلی بهم کمک کرد و تا همين ديشب هم درگير کارهای بن بست جديد بود. احسان (که کلی به لحاظ فنی کمکم کرد) و هودر (که فکر کنم برای بار صدمه که می گم سوژه اصلی کار از خودش بود) و سينای عزيز (که راهنمايياش رو هيچوقت فراموش نمی کنم) و بقيه که جنبه داشتن و باهاشون شوخی می کردم، ناراحت نمی شدن و همه کسايی که با ميل و کامنت کلی بهم اعتماد به نفس دادن!
حتما يادتونه اوايل من کار رو با مهران ايرانلو شروع کردم، ولی بعدش چون کمتر همديگر رو می ديديم و نشد که کارمون رو دو تايی پيش ببريم و فقط تو سه قسمت اول با هم مشترکا کار کرديم و بعدش من تنهايی ادامه دادم. به کوری چشم دشمنان هيچ اختلافی هم پيش نيومد و هنوز هم با هم دوستيم!!
از اين به بعد هم سعی می کنم بهر ترتيبی که شده، آپديت کنم اين لامصبو (!!) ولی ميدونم که منظم نميتونم اين کارو بکنم... هرچندوقت يه بار يه حالی بهش ميدم!!
اين هم پارتی وبلاگی به مناسبت تولد بن بست...



October 29, 2003
دادنکش، هوارنکش

قبلا ها عادت داشتم که تنهاييامو تو وبلاگم بنويسم، مثل خيليای ديگه. اما خيلی وقته که نميخوام اين حس مزخرف رو با کسی قسمت کنم، حتی کسايی که تا آخر عمرم قرار نيست ببينمشون...
"هيچ چيز يک روزه يا يک شبه اتفاق نمی افته
نه عشق
نه نفرت
هرچيزی قبلش مهمه
و قبل ترش
و خيلی قبل ترش ...
زخم های آدم سرمايه است...
سرمايه تو با اين و اون قسمت نکن... داد نکش... هوار نکش...
صبور، آرام و بی سر و صدا همه چيزو تحمل کن."

از ديالوگهای شب يلدا (کيومرث پوراحمد)

g [10:55 PM]


October 27, 2003
امروز که بارون اومد

امروز من دوبار از ونک رد شدم و هر دو بار هم بارون به حداکثر شدت خودش رسيد و رسما دوش گرفتم! واقعا خنده دار بود، کاری هم نداشتم يعنی بايد از اين ور ميدون می رفتم اونور تا ماشين سوار بشم و حداکثر پنج دقيقه طول می کشيد ولی تا پامو گذاشتم بيرون از ماشين بارون تند شد و يه حال اساسی بهم داد. تا سوار می شدم هم بند ميومد!! قضيه کايوت و رودرانر شده بود که همش اين گرگ بدبخت بدشانسی مياره... فقط هيچ رودرانری نبود که من دنبالش کنم، به خدا راست می گم!!

اون زمان که هنوز سايتم رو نگرفته بودم، جزو برنامه هام اين بود که ای- کارد هم طراحی کنم و بذارم اينجا، ولی وقتی شرايط مساعد شد مثل هزار و يک طرح و ايده نافرجام ديگه فراموشش کردم تا اينکه چند روز پيش دوباره يادش افتادم و از يه دوست خيلی نازنين هم قول گرفتم که با فلش برام درست کنه چون خودم واقعا ديگه نمی رسم که بخوام انيميتش (Animate) هم بکنم. می خواستم بگم از اين به بعد که هی می گين بن بست چی شد؟ اين هم بپرسين که ای- کارد چی شد!!؟ :D

راستی کسی خبر نداره که چه جوری ميشه بليط شب هزار و يکم رو گير آورد؟ فقط از گيشه فروخته ميشه؟ اين سايته هم که فعلا پيش فروش نداره ديگه... جون ماماناتون اگه ميدونين بگين چون ميخوام حتما اين تئاتر رو ببينم. حيفه اگه از دست بره. درضمن کسی خبر نداره DVDهای درست و حسابی رو از کجا ميشه خريد يا اجاره کرد؟



اين چند روز چند نفر ازم درباره داستان و روايت پيچيده ساعتها سوال کردن، اون موقع هم تازه اکران شده بود يادمه خيليها با خط داستانی اش مشکل داشتن، گفتم توی يه پست کاملا درباره اش توضيح بدم بد نباشه.

فيلم براساس رمان پرفروش "ساعتها" نوشته مايکل کانينگهام ساخته شده است، رمانی که برای نويسنده اش جايزه معتبر پوليتزر را به ارمغان آورد. فيلم با ديالوگهای ويرجينيا وولف بر روی صحنه خودکشی اش در سال 1941 آغاز می شود، اما داستان در سه برهه زمانی متفاوت و سه شخصيت مجزا پيش می رود. داستان اول درباره ويرجينيا وولف سال 1923 است که درحال نوشتن رمان "خانوم دالووی" با ماجراهای آن کلنجار می رود. داستان دوم در سال 1951 روايت ميشود و لورا براون را بهنگام مطالعه "خانوم دالووی" و تاثيرات کتاب بر روی او نشان می دهد. پاره سوم داستان، کلاريسا وُن سال 2001 در نيويورک است که قصد دارد برای دوست نويسنده اش که مبتلا به بيماری ايدز است جشنی برپا کند.
تمامی اين سه داستان بطور موازی و با تدوين فوق العاده زيبايی درکنار هم روايت ميشوند و اگرچه فيلم با صحنه خودکشی وولف آغاز می شود و دوباره با همين صحنه به پايان می رسد، اما کاملا در ستايش زندگی و زنده ماندن است. وولف که پيش از نگارش اين رمان دو بار قصد خودکشی داشته، تحت نظارت پزشکان در دهکده ای حومه لندن زندگی می کند و اجازه خروج از آنجا را ندارد، اوج بازی نيکول کيدمن به نقش وولف جايی است که او دلزده از محيط دهکده در ايستگاه قطار به جروبحث با همسرش می پردازد. بينی بزرگ شده کيدمن و نحوه حرکت و ادای جملات او بهمراه حالت سرد و عبوس چهره اش، باعث شد که او برای ماندگارترين نقش دوران بازيگری اش تابحال، اسکار بهترين بازيگر نقش اول را کسب کند.
ماجرای لورا براون (جولين مور) از جايی شروع ميشود که او قصد دارد برای تولد همسرش کيکی بپزد، اما تاثيرات کتاب باعث ميشود او حتی به قصد خودکشی از منزل خارج شود و پس از گذاشتن پسرش نزد يکی از همسايه ها، به هتلی پناه برد. اما او از اين عمل پشيمان می شود و به دنبال پسرش می رود.
ماجرای سوم، کلاريسا ون (مريل استريپ) را نشان ميدهد که قصد برپايی جشنی برای دوستش دارد. دوست او (که همان پسر لورا براون است) با بازی مسحور کننده اد هريس، نويسنده ای مبتلا به ايدز است که پيش از اين با کلاريسا روابطی عاشقانه داشته است و بعلت تشابه اسمی کلاريسا و خانوم دالووی، او را Mrs.Dallovay صدا ميکند. (نام کوچک خانوم دالووی، کلاريساست.) سرانجام ريچارد که بخاطر بيماری اش اميدی به زندگی و حضور در جشن ندارد، خودکشی می کند و از پنجره آپارتمانش به بيرون می پرد. پس از اين لورا براون که حالا پير شده به منزل کلاريسا می رود و برای ما می گويد پس از تولد دومين فرزندش، خانواده اش را ترک کرده و در شهری ديگر به تنهايی زندگی کرده است.
در فيلم هر سه شخصيت اصلی از خود تمايلات همنجس گرايانه نشان ميدهند، البته شايد اين مطلب برای وولف صادق نباشد چون او که بنوعی از پايه گذاران فمينيسم است، دوجنسيتی بوده است. جالب است که نيکول کيدمن اظهار داشته برای رسيدن به اين نقش روزی سی عدد سيگار کشيده و درحاليکه نقشش بعنوان نقش اصلی تلقی شده، در عنوان بندی پس از نامهای مريل استريپ و جولين مور ظاهر می شود.
استيون دالدری در دومين فيلمش نشان داد که کارگردان توانايی است و حرفه خود را خوب بلد است. ساعتها فيلم خيلی خوبی است.



October 24, 2003
اينجا هنوز هم بن بسته!

راستش بعد از پست قبلی رفتم يه سری به بن بست زدم و کامنتهاشو خوندم. خيلی حال کردم، هم ياد گذشته افتادم و بازيهای وبلاگی و هم اعتماد به نفسم کلی رفت بالا، آخه هی ازم تعريف کرده بودن، فکر کرده بودن خبريه! يه جورايی تصميمم رو گرفتم که حتما ادامه اش بدم اما کِی و چه جوری نميدونم. ولی تمام سعی ام رو می کنم برای تولد بچه ام يه چيزی بکشم. راستی بينال هم هنوز نرفتم ببينم چجوريه فقط بگم که استاد "دوست محمدی" کبير، برنده جايزه اول و سه هزار دلار ناقابل شد! نوش جونش!
يه مدته که بيشتر درگير اين هفته نامه طنز آفرينش شدم و صفحه بندی و گرافيکش رو هم خودم انجام ميدم، البته کارهای فنی و دردسر هاش بيشتر پای احسانه. اين شماره اش با شماره های قبليش خيلی فرق کرده ولی هنوز تا اونی که ميخوام خيلی فاصله داره. سايتش رو هم گرفتيم که تو اين يکی دو هفته درستش می کنم و لينکشو ميذارم. اين روزا خيلی سرم شولوغ شده، تازه مثلا دانشجو هم هستم خير سرم!

ديروز برای بار سوم نشستم "ساعتها" رو ديدم. واقعا شاهکار اين دو سه ساله است. ديدنش برای هر انسان بالغ و عاقلی، واجب موکد است! هربار هم اين فيلمو می بينم احترامم به مريل استريپ بيشتر ميشه، فکر کنم يکی از بهترين تشبيه ها رو حميدرضا صدر درباره اش بکار برده بود که استريپ رو "کاترين هِپبرن دهه نود" ناميده بود. قبلا درباره اين فيلم زياد نوشتم و مطمئنم که باز هم می شينم می بينمش!



October 20, 2003
ياد باد آن روزگاران، ياد باد

يکی دو روز پيش بود که به يه دوست عزيز وبلاگی گفتم "بن بست" برام کابوسی شده! نه حسش هست و نه وقتش و نه پهنای باندش! از طرفی يه مدته احساس می کنم که اون وبلاگ مال همون موقع ها بود و لذتش برای وقتی بود که اينقدر فضای وبلاگها متشنج و اعصاب خورد کن نبود. بعضی وقتها احساس می کنم بن بست به نوعی پيش قراول يک سری سايت و وبلاگ مسخره و سخيف شده که کاری جز چرت و پرت گفتن و آزار رسوندن به بلاگرها ندارن ... بخاطر همين هم چندان تمايلی ندارم ادامه اش بدم. ميترسم که شوخيهای خيلی لايت و با ترس و لرزم، همرديف گل واژه های يه مشت بيکار بشه. هنوز يادم نميره وقتی يکی دو قسمت اول رو آپ کردم که در مورد حسين بود، با اينکه ايده اين کميک های وبلاگی هم از خودش بود، اما همش ميترسيدم ناراحت نشه. شکر خدا هيچکس هم از دستم ناراحت نشد و خيلی تجربه خوبی شد برام. بعضی وقتا همين خاطرات هم ترغيبم می کنن که دوباره شروع کنم... نميدونم...
بهرحال سالگرد بن بست نزديکه، اما هنوز وضعيتش معلوم نيس... راستی روزی که اولين کميک استريپ وبلاگی رو گذاشتم، نميدونستم که سالگردش چه روز مهمی خواهد شد!

بينال کاريکاتور تهران هم از فردا در فرهنگسرای نياوران برپا می شه و مثل دوره قبل من شرکت نکردم. متاسفانه مهلت ارسال آثارش دقيقا مصادف شد با دوران پرکاری من توی جام جم و يکی دو جای ديگه. اميدوارم آبرومندانه برگزار بشه هرچند از ديدن و شنيدن اين همه اسم تکراری خسته شدم... ادامه نميدم، حال و حوصله دردسر ندارم.
چقدر بده که موزه هنرهای معاصر ديگه هيچ دوسالانه ای رو برگزار نميکنه ها. اصلا يکی از لذتهای دوسالانه های گرافيک و نقاشی و کاريکاتور و تصويرسازی، ديدن ديزاين معرکه موزه بود. چه حيف.



October 18, 2003
يک جشنواره تلويزيونی تلويزيونی تلويزيونی

من مثلا دوشنبه بايد سه شيت پلان يه دبيرستان سه طبقه رو تحويل بدم، اصلا حسش نيس! باز خوبيش اينه استاد گرامی گير نميده که با راپيد بشينين بکشين و به اتوکد راضی ميشه وگرنه الان بايد تو سرم ميزدم. دعا کنين برام که همت کنم بشينم پاش!

چند وقته ميخوام درباره اين جشنواره مضحک سيما بنويسم وقت نميشه. واقعا برای اين صداوسيما متاسفم. دو ماهه روزی بيست تا تيزر درباره اش داره پخش می کنه، دو ساعت وقت نذاشتن يه برنامه ريزی براش بکنن که اينقدر افتضاح برگزار نشه و تا ساعت 2 نصفه شب طول نکشه. جوايزش هم که انگار يه جوری ميخواستن به هم ديگه حال بدن! تا تونسته بودن مجموعه و زيرمجموعه درست کرده بودن، تا کسی دست خالی برنگرده! جايزه های اصليش هم که افتضاح بود، انتخاب جواد رضويان و پريسا بخت آور در حاليکه مهران مديری رقيبشون بود، خنده داره واقعا. ناديده گرفتن مديری انصافا هنر ميخواست! بهترين بازيگر مرد هم که به حسين ياری رسيد و ديپلم افتخار به خسرو شکيبايی و بيخيال اون قاضی معرکه دوران سرکشی (رضا کيانيان). نميدونم چی بگم... توی تله تئاتر ولی انتخاباشون خوب بود و همه جايزه های ريز و درشت رو به "به سوی دمشق" ِحميد سمندريان دادند. هنوز پشيمونم که چرا اين تله تئاتر رو نگاه نکردم...
ولی توی کل مراسم افتضاحشون فقط يه چيز خيلی خوب بود، اون تئاتری که با هجو رستم و سهراب اجرا کردن. واقعا کار بديع و جسورانه ای بود. مخصوصا اون تيکه سکسی ماهواره اش که يه ربع داشتم ميخنديدم! خيلی خوب بود. آفرين.
ايکاش اين جماعت ميفهمدن که مجری همچين مراسمی بايد يه شومن درست و حسابی باشه مثل نبوی و خمسه، نه يه گوينده راديو. خدا همه را به راه راست هدايت فرمايد... آمين.



October 14, 2003
سنت را مدرنيته را

اينروزها همدم من شده اين اوهام. مخصوصا کار جديدشون "حافظ عاشق است" که زندگی می کنم باهاش. از کاست قبليشون هم با "درويش" خيلی حال می کنم. واقعا حيفه چنين گروه خلاقی برای ادامه فعاليت مجبور شده از کشور خارج بشه... ياد تيتر ديروز صفحه آخر شرق افتادم: " ای حافظ، تو همه جا را گرفته ای، سنت را، مدرنيته را" واقعا در اوهام نمود داره اين جمله، چه کسی فکر می کرد غزليات حافظ با راک آلترناتيو اينقدر معرکه مَچ بشه؟

چند وقت پيش يادمه که بهرام عظيمی عزيز به نکته جالب و بامزه ای درباره شرکت در جشنواره های کاريکاتور اشاره کرد، با يه نگاه سطحی به برندگان سالهای دور و نزديک جشنواره معتبر گفت که برای کشورهای شرق آسيا (مثل ژاپن و کره که در زمينه کاريکاتور خيلی فعالند) اجرا خيلی مهم نيس، اصل سوژه اس. بارها ديديم که اجراهای فوق العاده ضعيف (و بعضا افتضاح) تونستن جايزه های هنگفت يکی دو ميليون ينی "يوميوری شيمبون" رو ببرن، اما برای اروپا (مخصوصا ايتاليا که سالی 4-5 تا جشنواره درست و حسابی داره) اجراهای قوی بسيار مهمتر از سوژه هستند...
ميخوام برسم به اينکه هنوز متوليان سينمای ايران به درک و شناخت مناسبی از سليقه اعضای آکادمی اسکار نرسيدن و اين چند ساله هر فيلمی رو معرفی کردن، از پيش باخته بوده. اگرچه خيلی "نفس عميق" رو دوست دارم، اما تقريبا مطمئنم که اسمش بهيچ وجه در بين پنج نامزد نهايی هم قرار نمی گيره چون کوچکترين نشانه ای از علايق آکادمی توش پيدا نميشه.
::مطلب سينمای ايران کاپوچينو در همين باره
راستی چرا وقتی يه عيديه اين تلويزيون دولتی ما هول ميشه و فيلمهای روی پرده هاليوود رو نشون ميده؟ "جانی اينگليش" رو که هنوزم روی پرده است و حدود 2-3 ماه پيش اکران شد، يکشنبه شبکه تهران نشون داد! دوبله و ترجمه اش افتضاح بود ولی فعلا رکورد دار است در سرعت حرکت از پرده به تلويزيون ايران! اگه اشتباه نکنم اين رکورد پيش از اين در اختيار "هری پاتر و تالار اسرار" بود... به اميد روزی که فيلمهای هاليوودی رو پيش از اکران تو تهران خودمو ببينيم! آمين!



October 11, 2003
می کشی يا بکشمش؟

لوسی ليو در نمايی از فيلمچند روزی عين خوره افتادم به جون هر چيزی که نشانی از تارانتينو و کيل بيل داره و هی از اينور اونور مطلب و نقد و ريويو درباره چهارمين اثر کوئنتين گير ميارم و می شينم به خوندن. ديروز هم که اکران وسيعش آغاز شد، تريلرش رو ديدم و حسابی سايتش رو زير و رو کردم. خيلی ديزاين معرکه ای داره... با اين فلش دوست داشتنی چه کارها که نميشه کرد!
برای هيچ فيلمی اينقدر بی طاقت نبودم تا نسخه های بی کيفيت پرده ايش به دستم برسه، ولی اين کوئنتين يه چيز ديگه اس! نميدونم "سگدانی" Reservoir Dogs رو ديدين يا نه؟ من عاشق نحوه روايتشم! لامصب همش فلاش بکه! تازه نکته جالبش اينجاست اين فيلم، اولين فيلم تارانتينو بوده و با دومين فيلمش، "داستانهای عامه پسند" Pulp Fiction نخل طلای کن رو هم گرفته و بعد Jackie Brown رو ساخته و از 6سال پيش تا حالا هيچ فيلمی نساخته تا Kill Bill . يک فيلم سه ساعته که به اصرار ميراماکس به دو قسمت نود دقيقه ای بدل شده و قسمت دومش هم فوريه 2004 اکران ميشه. همه اينا رو گفتم تا برسم به اين که جون مادرتون اگه کيل بيل به دستتون رسيد، تکخوری نکنين! من هم بازی!
تريلر "ارباب حلقه ها : بازگشت پادشاه" و "انقلابهای ماتريکس" رو هم ديدم. هنوز نسبت به اين تريلوژی برادران واچوفسکی دل چرکينم و عاشق سه گانه پيتر جکسونم!!

امروز همه جا خبر از شيرين عبادی بود و توی همه مطالب و صحبتهايی که درباره اش خوندم، اين نظرسنجی بی بی سی کنار خبرش از همه برام جالبتر بود. از بين 4641 رای دهنده، 85 درصد شيرين عبادی رو مستحق اين جايزه ميدونستن. خيلی خوب بود.



October 09, 2003
کاريکاتوريستها در شبکه

شايد دو سه سال پيش که وب مستر سايت ايران کارتون قسمت کاريکاتوريستهای ايرانی را برای سايت طراحی می کرد، اگر ميدانست که پس از چندسال، راه انداختن وبسايت های شخصی از نان شب هم واجب تر ميشود، آن همه فضا به اين بخش اختصاص نميداد. سايت ايران کارتون که به همت و پشتيبانی خانه کاريکاتور راه افتاده بود، تا همين يکسال پيش هم مهمترين پايگاه کارتونيستهای ايرانی بود و علاوه بر خبررسانی، به تبادل فرهنگی ميان کاريکاتوريستهای وطنی و بيگانه می پرداخت. اما پس از اينکه سايتهای شخصی يکی يکی از راه رسيدند، جنبه خبررسانی اين پايگاه بر بخش کاريکاتوريستهای ايرانی چربيد و اکنون با راه افتادن قسمت فارسی سايت، اطلاع رسانی به مهمترين هدف اين پايگاه بدل شده است.
اما شايد يکی از اولين کاريکاتوريستها که خانه ای در شبکه ايجاد کرد، هادی فراهانی کاريکاتوريست ايرانی ساکن کانادا باشد. فراهانی که سابقه کار مطبوعاتی زيادی چه در ايران و چه در کانادا دارد، در سايتش با تقسيم کردن آثارش به بخشهایmagazine, medical, newspaper و advertising آنها را ارائه کرده است.
ولی احتمالا مشهورترين سايت را نيک آهنگ کوثر دارد. وبسايت او که در آدرس nikahang.com قابل دسترسی است، بخشهای متنوع زيادی دارد اما شايد جالبترين آنها قسمت Recent باشد که همچون يک وبلاگ کاريکاتوری عمل ميکند و به تناسب وقايع و اتفاقات به روز ميشود و پس از مدتی بهمين حالت آرشيو می گردد.
در اين بين هادی حيدری بيشتر برای سايتش زمان ميگذارد. طراحی و کدنويسی حرفه ای اين سايت و پوشش دادن سريع و مرتب اخبار خصوصيت بارز و برجسته اين پايگاه است. اين سايت از 14تير امسال آغاز به کار کرده و تقريبا به صورت دو زبانه ارائه ميشود و در آن ميتوان مقالات و مصاحبه های جالبی نيز پيدا کرد.
توکا نيستانی هم سه چهار ماهی ميشود که در touka.net سکنی گزيده است و انصافا هم خانه اش از همه دوستان ديگر، زيباتر است. استفاده بجا از نرم افزار flash در طراحی صفحه اول جاذبه زيادی ايجاد کرده و باعث زيبايی سايت گرديده، اما جذابترين قسمت اين پايگاه، بخش Café Drawings است که حاصل کافه نشينيهای طولانی مدت توکا و طراحيهايش در اين زمانهاست.
بزرگمهر حسين پور هم سايتش در دست احداث است، زرتشت سلطانی هم مدتيست بعلت مشکلات فنی خانه اش را تخليه کرده! و علی جهانشاهی هم پس از مدتی که سايتش داون بود، بازگشتی طوفانی دارد و دوباره برگشته است. سپيده انجم روز، بهار موحد بشيری، پدرام اعتمادی و علی رادمند هم از ديگر همسايگان هستند که در اين دهکده جهانی کلبه ای دارند.
ولی تنها وبلاگی که به اخبار کاريکاتور اختصاص داشت و متاسفانه اندک زمانيست تعطيل شده، متعلق به عباس شهرياری بود که با استفاده از خدمات سايت Blogger در Shariarab.blogspot.com قرار داشت که البته هنوز قابل دسترسی است. اميدوارم عباس شهرياری هر چه زودتر با دست پر برگردد.
نگارنده نيز اگر کاريکاتوريست به حساب آيد کلبه حقيری دارد در Hamidreza.com که هنوز به طور کامل راه اندازی نشده اما يک لقمه نان و پنير پيدا ميشود که با هم بخوريم! تشريف بياوريد...

:: ماهنامه گل آقا - شماره 145 - مهر 1382

موخره: يک ماه پيش که اين مطلب را برای چاپ به ماهنامه دادم، نيکان هنوز توی آدرس فوق الذکر سکونت داشت، ولی حالا گويا به اينجا نقل مکان کرده...



October 07, 2003
و من همچنان به آسمان نگاه می کنم!

"گاهی به آسمان نگاه کن" رو اگرچه دوست دارم و بار اول که ديدمش کلی ازش تعريف کردم، اما فيلم خيلی پخش و پلاست. هرقدر که کارگردانی فرش باد منسجم و حساب شده بود، گاهی به ... از کارگردانی رنج می برد. البته اين مشکل بيشتر بخاطر تعدد شخصيتهای داستان يا درواقع کتاب "مرشد و مارگريتا" ست که در قالب يه فيلم نود دقيقه ای مقداری آزاردهنده ميشود. اينقدر هم جزئيات و داستانهای جانبی در فيلم زياده که بعضی تيکه هاشو تازه در دفعه دوم کشف کردم. ولی هنوز معتقدم که ليلی با من است مدرن شده يا همون گاهی به آسمان نگاه کن، فيلم خوبی است اما سقف کاری کمال تبريزی نيست، احتمالا تا يکی دو هفته ديگه هم بيشتر روی پرده نميمونه... به يه بار ديدنش می ارزه انصافا. پوستر فيلم، اوما تورمن
راستی اين مرشد و مارگريتا هم شروع کردم به خوندن، واقعا شاهکاره. از اون کتابهاست که دلت نمياد تا تموم نشده، زمينش نذاری و يه نفس تا ته بری. ولی 430 صفحه اس!! يه نفس راه نداره!

بليط "شب هزار و يکم" هم تا 25 مهر رزرو شده و از اون به بعد هم قراره که ديگه رزرو نداشته باشه و فقط از طريق گيشه به فروش برسه. اينروزها هم هر روزنامه و مجله ای رو باز می کنی بهرام بيضايی باهاش مصاحبه کرده!
عکس هم معلومه، مربوط به اکران قسمت اول Kill Bill کوئنتين تارانتينوئه... البته هنوز اکران وسيعش شروع نشده. اين هم مطلب بی بی سی درباره فيلم.



October 04, 2003
نسل سوخته

صحنه ابتدايی فيلممنصور و کامران و آيدا نماينده تمام هم نسلهای من هستند. تمامشان و نه اکثريتشان. تک تک ما در همين سه شخصيت خلاصه می شويم. آقای آلن و آقای کامو ؛ اجازه دهيد اين بار (فقط همين يکبار) يک حکم کلی بدهم، نفس عميق حديث نفس تک تک همنسلان من است. خستگی، تنهايی، بی هدفی، بی هويتی و هزار گند و کثافت ديگه که توی فيلم موج می زند، از جای ديگری نيامده است، فقط کافيست به دور و برمان نگاه کنيم. کامران که در ابتدای فيلم در آب غوطه ور است يک نفر نيست، نماينده يک نسل است که بيهدف برای خود دست و پا می زند. کامران با که لج می کند؟ برای چه دست به اعتصاب غذا زده است؟ چرا شبها را تا صبح با يک پاکت سيگار سر می کند؟ او دارد تقاص يک اشتباه کوچک را ميدهد، اشتباه کوچکی که مادرمان (حوا را می گويم) با چشيدن طعم يک سيب مرتکب شد. اشتباه کوچکی بود اما گاهی اوقات نميتوان ناديده اش گرفت. می رسم به انتهای فيلم که ديوانه ام می کند. ماشينی در سد سقوط کرده است، ماشين به مسير خود در مه ادامه ميدهد و در جايی ديگر مطمئنا آن نيز به دره ای سقوط می کند و از پی آن ماشين ديگری خواهد آمد و اين دور مکرر ادامه دارد...
فيلم تمام می شود، با موسيقی زيبای پايانی از سينما خارج می شوم. دختر به پسر همراهش می گويد: تو گفتی بريم نفس عميق. روشنايی بيرون چشمم را می زند.

موخره: اين يادداشت را به حساب يکساعت پياده روی بعد از تماشای فيلم بگذاريد در خلوتی عجيب در يک روز پاييزیِ ابری...

تکميل::
صفحه ويژه فيلم در سايت جشنواره ونکوور – مرسی از آسمان آبی
نوشته رضاشکراللهی درباره فيلم
نوشته دامون درباره فيلم
مطلب سينمای ايران کاپوچينو درباره فيلم
نفس عميق به روايت وبلاگ نويس ها



يه روز توی تعطيلات عيد بود که همينطوری نشسته بودم پای تلويزيون و شبکه ها رو دور ميزدم که ديدم شبکه يک يه مستند درست و حسابی رو داره پخش ميکنه که رويا نونهالی توش بازی می کنه و راوی سفری است به آفريقا. مستند "اينجا، آفريقاست" به کارگردانی رامين حيدری فاروقی و بازيگری و گويندگی رويا نونهالی در 52 قسمت 35 دقيقه ای برای شبکه يک تهيه شده و قراره جمعه ها حدود ساعت هشت شب پخش بشه. امشب هم اولين قسمتش (که البته همون قسمتی بود که توی عيد ديده بودم) پخش شد و انصافا مثل دفعه قبلی حسابی بهم حال داد. تصاوير جذاب و ديدنی از طبيعت بکر آفريقا بهمراه نريشن های زيبايی که با صدای رويا نونهالی شنيده ميشه، واقعا لذتبخشه. مخصوصا صدای رويا نونهالی که يه اعتماد به نفس معرکه ای توش پنهانه و انگار ساخته شده برای طبيعت آفريقا!
اگر نديدين، تکرارش انگار سه شنبه ها، آخرشب حدود ساعت دوازده و نيم قراره پخش بشه... من که بشدت پيشنهاد می کنم از دستش ندين، خودم که عمرا يه قسمتشو جا بندازم...Aleks Krotoski gets 'very excited' about games

اين عکسه هم مربوط به يه مقاله ای بود که توی بی بی سی خوندم درباره صنعت بازيهای گوشی های موبايل که رشد خيلی خوبی داره و قصد دارن از اين به بعد بيشتر به جذاب کردن بازيها برای زنها بپردازن و اونا رو هم بيارن تو خط! مقاله جالبيه، بخونينش. کامنتهايی هم که پائينش گذاشتن هم ارزش خوندن داره...

بعد از اينکه توی پست قبلی حال سينما قدس رو گرفتم (البته بيشتر از اينها حقشه!)، گفتم چه پسنديده است که حالا از سينمای محبوبم هم يادی کنم! پاتوق من عصر جديده، درواقع اگه فيلمی توی عصرجديد اکران نشه تا جايی که بتونم سعی می کنم نرم دنبالش! خيلی اين سينما عشقه! بعد از اون هم فقط سينما فلسطين! نوسار و فوق العاده خوش ساخته، درواقع بمراتب از عصرجديد بهتره، ولی يه ايراد بزرگ داره، برنامه اکرانش خيلی بده. فيلمهای چرت و پرت خيلی ميذاره و اگه يه فيلم درست و حسابی هم بذاره سريع وَر ميداره! راستی من فردا حتما ميرم سالن يک عصرجديد، "نفس عميق" رو ببينم... پيشنهاد می کنم در اسرع وقت برين نماينده ايران برای اسکار رو ببينين.