|
بيوگرافی | بن بست | کميک استريپ | کاريکاتور | وبلاگ انگليسی| درباره | ارتباط |
|
December 31, 2004
کتاب زنان خسته
تا جشنواره فجر هم حدود يک ماه بيشتر نمونده و مثل هميشه الان همهی خبرها حول اين میگذره که فلان فيلم میرسه يا نه. فرمانآرا که انگار قصد داره «يک بوسه کوچولو» رو برای جشنواره حاضر کنه در حالیکه فيلمبرداریش هنوز تموم نشده و تهيهکنندهش هم گفته در صورت حضور در جشنواره در بخش مسابقه شرکت نخواهد کرد، «حکم» کيميايی هم با اينکه هنوز مراحل فنیش تموم نشده اما برای جشنواره حاضر میشه، «يک تکه نان» (يا سلوک) تبريزی هم حتما در جشنواره و بخش جديد معناگرا حاضر خواهد بود. «بهرنگ ارغوان» حاتمیکيا (که گويا فيلم بهشدت متفاوتی در پروندهی حاتمیکياست) و «ديشب باباتو ديدم، آيدا» صدرعاملی هم مدتیست که مراحل فنیشون تموم شده و در جشنواره حاضر خواهند بود. اوضاع بد نيست و میشه به اين دوره اميدوار بود. بخش کميک رو هم يکی دو روز پيش آپديت کردم و چون روی هاردم کلی کار داره خاک میخوره احتمالا از اين به بعد هر چند روز يه کميک جديد و يا از اين معرفی فيلمهايی که برای ايران جمعه میکشم، میگذارم.
g [TrackBack (0)]
g [10:46 PM]
December 28, 2004
همشهری XP
g اگه اشتباه نکنم از چهارشنبهی همين هفته «رسم عاشقکشی»، فيلم بهشدت تحسينشدهی خسرو معصومی هم اکران میشه، يکی از بهترين فيلمهای جشنوارهی پارسال که زير سايهی مهمان مامان و دوئل قرار گرفت و متاسفانه فقط تونست سيمرغ بلورين بهترين بازيگر زن (گوهر خيرانديش) رو بگيره. بازیهای خيلی خوب بازيگرهای حرفهای و غيرحرفهای فيلم درکنار تصوير نامتعارفی از جنگلهای شمال در برف و آن مرگ تلخ و تاثيرگذار آخرش و پايان سوررئاليستی فيلم، چيزی بود که فکر نمیکنم کسی از خسرو معصومی انتظار داشت، کارگردانی که قبلا «پر پرواز» رو با بازی شادمهر عقيلی ساخته بود! g مطلب تند آيدين آغداشلو عليه Alexander اليور استون توی شمارهی آخر مجله فيلم هم خيلی جالب بود: December 24, 2004
يک کارگردان مدرن
«چند تار مو» که متاسفانه توی جشنواره بهخاطر تنبلی از دست داده بودمش، يکی دو هفته پيش بهعنوان آغازگر گروه «آسمان باز» (فيلمهای با مخاطب خاص) اکران شد و تونستم توی سينما فلسطين ببينمش. فيلم کاملا در راستای فيلم قبلی ايرج کريمی و درواقع دنبالهی منطقی مسيريه که کريمی در فيلم اولش - از کنار هم میگذريم - انتخاب کرده، اما به نظرم داستان و شخصيتهای از کنار هم... پرداخت بهتری دارند و نسبت به چند تار مو در جذب مخاطب موفقترند، هرچند که هر دو از يک شيوهی مدرن داستانگويی که داستان رو بهصورت کلاسيک تعريف نمیکنه، استفاده میکنن اما کششی که در داستان فيلم اول کريمی هست در فيلم دوم بهوجود نيومده. البته شايد مقداری از اين جذابيت از کنار هم... به ساختار جادهای اون و حرکت دايرهواری که در داستانش داره برمیگرده و در مقابل، داستان شهری و ساکن چند تار مو و همينطور وابسته بودنش به ديالوگ و صدای زنی که از پشت تلفن - از ابتدا تا انتهای فيلم - حرف میزند و هيچگاه هم به تماشاگر نشان داده نمیشود، باعث شده تا فيلم ريتم کندتر و کسلکنندهتری به خودش بگيره. اينطور هم که شنيده میشه سومين فيلم کريمی - باغهای کندلوس - هم به جشنواره میرسه، فيلمی که بهنظر میرسه متفاوتتر از دو فيلم قبلیش باشه. در ضمن با تموم شدن اکران چند تار مو در گروه آسمان باز، دو سه روزی میشه که «قدمگاه» روی پرده رفته. بهنظرم فيلم علیرغم ريتم کندش، قابليت جذب مخاطب رو داره و میارزه که حتما يه بار ببينيدش. بزرگترين خصوصيت فيلم هم بهغير از بازیهای خوب بازيگران معروفش، اينه که محتوای مذهبیش اصلا شعاری نشده. December 21, 2004
آخرين ساعات پاييز با چخوف
خوشبختانه ديشب تونستم به لطف دوستان پرچينی، نمايش «مرغ دريايی من يا چخوف ـ ساد» رو در آخرين شب از هفتهی چخوف ببينم. اونطور که بهنظر میرسه محمد رحمانيان فعلا قصد اجرای عمومی اين نمايش و همينطور نمايش اسم (که در جشنواره سال گذشته اجرا شد) رو نداره و از شرکت در جشنوارهی امسال و اجرای «فنز» هم بهخاطر کمبود وقت انصراف داده. اين روزها هم فقط در حال تمرين «آواز قوی آنتون چخوف» بههمراه حبيب رضايی و مهتاب نصيرپور و سينا رازانیست که قراره از هفتهی بعد در تالار سايه اجرا بشه. [ديدن مرغ دريايی در شب يلدا - مطلب پرستو دربارهی نمايش] راستی از آخر اين هفته هم «حرفهایها: يک کمدی غمگين» (بابک محمدی) در تالار قشقايی و همينطور «هی مرد گنده گريه نکن» (جلال تهرانی) از اوايل هفتهی آينده در تالار اصلی روی صحنه میروند که بهشدت توصيه میکنم هيچکدوم رو از دست ندين مخصوصا که بهخاطر نزديکی جشنواره، مدت زمان کمتری روی صحنه خواهند بود. اگه قسمت شد توی اين يکی دو روز از هر دو نمايش بيشتر مینويسم. December 14, 2004
وقتی افتاد فتنهای در شام
کتاب آخر مدرسصادقی رو قبل از اينکه با صفتهايی مثل خوب يا بد يا متوسط بشه ارزشگذاری کرد، بايد گفت کتاب عجيبيه. روبهرو شدن شهابالدين سهروردی و صلاحالدين ايوبی در دمشق اين سالها و ارتباطشون با گروهکهای فلسطينی و پاکستانی، دو هزار ساله بودنشون و صحبت کردن از اينکه چند سال ديگه چهجوری و در اثر خيانت چه کسی کشته میشن و يا اينکه آخرين باری که به دمشق اومدن، دمشق اصلا اين شکلی نبوده و همه با اسب و شتر طی طريق میکردن و... در نگاه اول ايدهی عجيب و جالبيه و حتی يه جاهايی منو ياد مرشد و مارگريتا انداخت. با اين حال ديدار در حلب هم مثل من تا صبح بيدارم در حد و اندازههای آثاری مثل گاوخونی يا شريک جرم و شاهکليد نيست اما با اينحال مثل اکثر کارهای نويسندهش خوشخوانه و خستهکننده نيست. نمايشنامهی «داستان خرسهای پاندا بهروايت يک ساکسيفونيست که دوست دختری در فرانکفورت دارد» رو هم بالاخره خوندم؛ نوشتهی عجيب و جذاب ماتئی ويسنیيک که يکی دو سال پيش هم به کارگردانی تينوش نظمجو بهروی صحنه رفته بود. کتاب کوچک و جالبیست که به چاپ چهارم هم رسيده و ناشرش هم نشر ماهريزه. فيلمنامهی سرگيجه با ترجمهی پرويز دوايی از مجموعهی صد فيلمنامهی نشر نی رو هم دو سه هفته پيش خوندم. جدای از اينکه سرگيجه (Vertigo) بهخاطر تم عاشقانهای که داره در بين کارهای هيچکاک اثر متفاوتيه، خوندن فيلمنامه با ترجمهی پرويز دوايی هم لذت خاصی داره، اگرچه همونطور که خودش گفته حداقل بايد فيلم رو يه بار ديده باشيد تا از خوندن فيلمنامهش لذت ببريد. December 03, 2004
آنها به ما شليک میکنند
مقدمه: اين نوشته نه يک دفاعيه است و نه يک جوابيه، که اگر نيازی به دفاعيه و جوابيه باشد خود حميد امجد در همين نزديکیهاست و بهتر از هر کس ديگری میتواند از کارش دفاع کند و توضيح بدهد؛ اگر بخواهد. اين مطلب فقط بهانهایست برای بيان کردن حرفی که مدتهاست در ذهنم میجنبد. هميشه با نمادگرايی و تعميم دادن مسائل در يک اثر هنری (بالاخص فيلم و تياتر) مشکل داشتهام، اينکه انتظار داشته باشی هنرمند و صاحب اثر در پس ظواهر حتما برای تو پيامی داشته باشد و فلان شخص نماد فلان گروه باشد و فلان حرفش اشارهای باشد به فلان اتفاق و واقعه يا اگر داستانش دربارهی فردیست که دماغش را عمل کرده، مگر چند درصد مردم دماغشان را عمل کردهاند که به خود اجازه میدهد شخصيت داستانش با دماغ سربالا بگردد و اگر شبها بهجای خوابيدن در تختخواب در کمد خوابش میبرد، مگر بنیبشری هم هست که چنين عادتی داشته باشد و عصرها روزنامهی صبح را با يک فنجان قهوه سرد بخواند و هر پنجشنبه با دوستانش از جنبش پستمدرنيسم در سينما سخن بگويد و در راه برگشت به خانه با آهنگ آخر شهرام صولتی ضرب بگيرد؟ راستش را بخواهيد از اينجور ايرادهای بنیاسرائيلی بسيار میشود در نشريات (حتی تخصصی) و ديگر جاها پيدا کرد. اوجش هم فکر میکنم زمان اکران شوکران افخمی بود که جامعه پرستاران احساس کردند چون نقش اول فيلم شغلش پرستاریست و در يک بيمارستان کار میکند و به يک مرد متاهل علاقهمند میشود، فيلمساز منظوری داشته و میخواسته پرستاران را بدنام کند و زير سوال ببرد. قسم میخورم اگر هديه تهرانی در شوکران جوشکار هم بود باز جمعی از اصناف به فيلم اعتراض میکردند. مگر در جامعهی ما هنوز تيپ لات و لمپن وجود ندارد که امجد حق ندارد آنها را به کافیشاپ ببرد؟ مگر يک افغانی ـ که از زن و بچهاش دورافتاده و برای کار کردن تن به مهاجرت داده و صاحبکارش او را اذيت میکند و مشتریها سرش داد میزنند و نامهاش را میدزدند و کريستال کافیشاپ را بازيچه قرار میدهند و دست آخر او را به ديدهی يک دزد مینگرند و اتاقش را ضدعفونی میکنند ـ حق ندارد عصبانی شود و فرياد بزند و با سر به داخل شيشه برود و خونش را روی تماشاچیها بپاشد؟ مگر حتما بايد 51 درصد مردم کافیشاپ بروند تا ما بتوانيم يک داستان را در آنجا تعريف کنيم؟ مگر چند نفر قاتل و گنگستر در يک جامعه میتوان پيدا کرد که اين همه فيلم جنايی و نوآر ساخته شده؟ اصلا کسی که میتواند داستانش را در يک پمپ بنزين طبقهی سوم يک برج دويست طبقه تعريف کند و اصول داستانپردازی و احترام به شعور مخاطب را هم از ياد نبرد، حق ندارد فيلمش را بسازد و نمايش را روی صحنه ببرد؟ از طرفی بهنظرم بیشير و شکر بهعنوان يک اثر اجتماعی و رئال نه تنها مشکلی ندارد، بلکه بهسادگی میتوان تهران اواخر دهه 70 و اوايل دهه 80 را در آن ديد و مهمتر از همه اينکه داعيه راهحل دادن و حل مشکلات را ندارد و تنها به فکر اينست که در مدت زمان دو ساعت داستانش را بهخوبی بيان کند، آن هم در دورهای که کمتر کسی جرات میکند نمايشی با زمان بيش از 90 دقيقه روی صحنه ببرد (بهعنوان يک مثال برای يک اثر اجتماعی ضعيف نگاه کنيد به فيلم شمعی در باد و آن شخصيتهای اضافی و پايان تحميلیاش). معتقدم برگزيدن رويهی نمادگرايی و يا گرفتن ايرادهای عجيب و غريب از فضای اثر، در مواجهه با يک اثر هنری بدترين روش برای بررسی يک کار هنریست. اگرچه آلن، فيلسوف فرانسوی، میگويد: «همه عقايد کلی نادرستاند و اين يک عقيدهی کلیست.» و میتوان آثاری را پيدا کرد که صرفا از نگاه نمادگرايانه بايد با آنها روبهرو شد، ولی پيشنهاد میکنم اين مطلب مسعود فراستی با عنوان عليه نمادسازی را بخوانيد که در آن استثنائا از سينمای ملی حرفی نزده و به همين مشکل پرداخته. موخره: بيش از آنکه اين مطلب را از روی علاقهام به شخص حميد امجد و آثارش نوشته باشم، به اين علت نوشتم که همواره با اين نگرش به يک اثر هنری مشکل داشتهام. شايد بیشير و شکر و اين مطلب زيتون تنها بهانهای بود برای حرفهايی که مدتها بود سر دلم مانده بود. |
|