بيوگرافی | بن بست | کميک استريپ | کاريکاتور | وبلاگ انگليسی| درباره | ارتباط



January 31, 2005
روز اول: سه پيرمرد

«يک تکه نان» همان‌طور که شنيده بودم فيلم خوبی نبود يا حداقل از کمال تبريزی انتظار چنين فيلم کسل‌کننده‌ای نمی‌رفت. ريتم کند فيلم ـ که البته بيشتر ناشی از داستان و موضوعی‌ست که دارد، مثل قدمگاه ـ و پيام‌های اخلاقی گل درشت‌اش خيلی آزاردهنده بود. داستان فيلم، که فکر می‌کنم نام اوليه‌‌ش ـ سلوک ـ بيشتر به آن می‌آمد تا اين عنوان فعلی داستان پسرک سرباز معصومی‌ست که در مسير رسيدن به دهکده‌ی بالای کوه از معصوميت به نوعی معرفت می‌رسد، پسرک سربازی که در مسير سه پيرمرد زنبوردار، گاری‌چی و آسيابان را ملاقات می‌کند ـ هر سه نقش را رضا کيانيان با گريم‌های متفاوت ايفا کرده ـ و وقتی در انتهای فيلم به امام‌زاده می‌رسد گره فيلم گشوده می‌شود که البته به‌خاطر خسته‌کننده بودن و کسل کنندگی فيلم هيچ واکنشی برنمی‌انگيزد.
يک تکه نان اگرچه مولفه‌هايی از فيلم‌های قبلی تبريزی با خود دارد، اما به‌هيچ‌وجه آن سرخوشی و سرزندگی فرش باد و گاهی به آسمان نگاه کن در آن ديده نمی‌شود.

«پشت پرده مه» جزو آن دسته فيلم‌هايی‌ست که با محور قرار دادن يک کودک با معلوليت‌های جسمی و ذهنی داستان خود را شکل می‌دهند و مثل اکثر فيلم‌های اين شکلی خيلی جذاب و پرکشش به‌نظر نمی‌رسد. اما فيلم دوم پرويز شيخ‌طادی يکی دو عنصر قابل توجه دارد که آن را از ديگر فيلم‌های اين گونه متفاوت می‌کند، اول بازيگر کودک فيلم است که در جشنواره اصفهان هم جايزه بهترين بازيگر را گرفت و بار عمده‌ی جذابيت فيلم بر دوش اوست و دوم چند فصل هجوآميز و جسورانه که در چنين فيلم‌هايی انتظار نمی‌رود، مثل آن صحنه‌ی درگيری در پنج‌شنبه بازار.
اما چون فيلم‌های اين دسته از همان ابتدا، پايان‌شان و پيام‌های اخلاقی‌شان معلوم است و از طرفی فيلم در نيمه‌ی دوم افت می‌کند و بازی طنزآميز نقش اول برای تماشاگر عادی می‌شود، هنگام خروج از سالن خيلی راضی نخواهيد بود.

اما غافل‌گيری روز اول بدون شک «گل يخ» کيومرث پوراحمد بود؛ فيلمی که براساس داستان سلطان قلب‌ها ساخته شده و در ابتدايش به محمدعلی فردين تقديم می‌شود. فيلم کاملا شبيه به نسخه‌ی اصلی درآمده و حتی تلاش زيادی هم برای پوشش دادن ضعف‌های فيلم‌نامه انجام نشده. گل يخ يک موزيکال سرخوشانه است که به‌زعم کارگردانش می‌تواند ادامه‌ی منطقی خواهران غريب باشد اما بدون شک در پرونده‌ی پوراحمد يک وصله‌ی ناجور است، به‌حدی که پوراحمد در جلسه‌ی پرسش و پاسخ بعد از فيلم به‌صراحت گفت که نياز مالی باعث شده تا اين فيلم را بسازد.
مطمئنا هيچ‌کس انتظار نداشت اثر پر سر و صدای يکی از محبوب‌ترين و خوش‌فکرترين کارگردان‌های ايرانی يک فيلم‌فارسی بازسازی‌شده باشد.



January 22, 2005
پارکومترهای شکسته

يکی دو هفته‌ای هست که سومين کتاب از سری ماجراهای آقای کا با نام «پازل عاشقانه‌ی آقای کا» منتشر شده است و بدون شک يکی از بهترين پيشنهادهايی‌ست که می‌توان در اين روزهای سرد که کتاب‌های جديد چنگی به دل نمی‌زنند، داد. پازل عاشقانه‌ی آقای کا به‌همراه دو کتاب قبلی اين مجموعه ـ کابوس و خانه اشباح ـ از معدود کاميک‌بوک‌های (و در واقع تنها کاميک‌بوک واقعی) ايرانی‌ست که با تعريف رايج کاميک‌بوک ـ يعنی چيزی شبيه به کتاب‌های دنباله‌دار مارول با يک شخصيت محوری ـ در دنيا جور درمی‌آيد و شايد همين غريب بودنش برای مخاطبان ايرانی باعث شده تا مهجور بماند و اگر علاقه‌ی مانا نيستانی به کاميک‌بوک ـ و البته سينما ـ نبود مطمئنا بعد از انتشار همان کتاب اول عطای انتشار کتاب‌های بعدی را به لقايش می‌بخشيد، در حالی‌که پرفروش ترين و پرطرفدارترين مجموعه کتاب‌ها در ديگر کشورها همين کاميک‌بوک‌های دنباله‌دار است و سالی نيست که دو سه فيلم براساس آنها در هاليوود ساخته نشود.

پازل عاشقانه آقای کاآقای کا نويسنده‌ی روشنفکری‌ست که در مرز ميان واقعيت و رويا در نوسان است و تولدش به فضای سياست‌زده‌ی اواخر دهه هفتاد و روزهايی برمی‌گردد که هفته‌نامه «توانا» منتشر می‌شد. او در کتاب اول از کلاه شاپويی می‌گريزد و در کتاب دوم به‌همراه چند نفر ديگر به مجلسی دعوت می‌شود که ميزبانی ندارد و مهمان‌ها يکی يکی به قتل می‌رسند.
داستان اول به‌صورت هفتگی و پاورقی در توانا پا گرفت و پس از تعطيلی هفته‌نامه در کتاب «کابوس» (انتشارات روزنه) به پايان رسيد. کتاب دوم هم حدود دو سال پيش با عنوان «خانه اشباح» توسط انتشارات نقش و نگار منتشر شد و سرانجام کتاب سوم که نسبت به دو کتاب قبلی ارجاع‌های سياسی کمتری دارد و تم کلی‌اش مربوط به رابطه‌ی کا و خانم پی (زن روياهای او) است اواسط دی‌ماه امسال انتشار يافت، توسط همان ناشر کتاب دوم.

" دو سال بود از ماجرای «خانه اشباح» می‌گذشت و مدت‌ها بود خبری از مانا نداشتم. دوستی می‌گفت شنيده که او ديگر از روزنامه‌ها دلزده شده و وقتش را صرف کشيدن داستان مصور برای کودکان می‌کند. آشنای ديگری هم قسم می‌خورد مانا شوهر کرده و کاريکاتور را کنار گذاشته و مشغول خانه‌داری است، اما من می‌دانستم اين‌ها حرف مفت است چرا که اگر مانا دختر هم بود باز حوصله کار خانه و بشور و بپز را نداشت..." (ديباچه کتاب)

همان‌طور که در ديباچه هم آمده برای خواندن پازل عاشقانه‌ی آقای کا نيازی نيست حتما دو کتاب پيشين را خوانده باشيد اما من پيشنهاد می‌کنم آنها را هم از دست ندهيد. فکر می‌کنم به‌جای ذوق‌زده شدن از انتشار يک کاميک‌بوک درجه سه با نام رستم در آن‌سوی دنيا، بهتر است اميدوار باشيم مانا باز هم داستان‌های آقای کا را دنبال کند.
«پازل عاشقانه آقای کا» را انتشارات نقش و نگار در 150 صفحه با قيمت 2500 تومان منتشر کرده است.



January 10, 2005
پيکسار چيز ديگری‌ست

g يکی دو روز پيش برای بخش هفتگی معرفی فيلم ايران جمعه، The Incredibles رو ديدم و همون‌طور که انتظار داشتم ازش خوش‌م اومد. اما با اينکه معتقدم انيميشن آخر Pixar - Disney خيلی بهتر از Shark Tale و Shrek2 است (که هر دو محصول DreamWorks اند) و به احتمال خيلی زياد پيکسار و جان لستر نازنين امسال هم اسکار بهترين انيميشن رو خواهند گرفت اما به‌نظرم The Incredibles بين کارهای ديگه‌ی پيکسار خيلی اثر شاخصی نيست، مخصوصا در مقايسه با Finding Nemo و Monsters Inc. که شاخص‌ترين و موفق‌ترين انيميشن‌های پيکسار هستند. نمی‌دونم چرا، اما شايد مقداريش به‌خاطر اين باشه که اين اولين فيلم پيکساره که شخصيت‌ها و قهرمان‌هاش انسان هستند و داستان در ميان انسان‌ها می‌گذره. شايد همين باعث شده اون خلاقيت عجيب و غريب پيکساری‌ها خيلی خودشو نشون نده.
اما با اين‌حال همون‌طور که گفتم The Incredibles خيلی بهتر از کارهای دريم‌ورکزه، چه در طراحی کاراکترها و حرکت‌هاشون و چه در ايده‌های نابی که در هر فيلم رو می‌کنند.
پی‌نوشت: [سايت رسمی فيلم Imdb]
اين هم به‌خاطر جناب لرد!

g درباره‌ی مطلب قبل و زمان نمايش، گويا خبری که به من رسيده اشتباه بوده و زمان نمايش در حدود 140 دقيقه‌ست. باز هم تکرار می‌کنم اگه وقت داريد به‌هيچ وجه «هی مرد گنده...» رو از دست ندين، متن به‌شدت زيبايی داره و بازيگرها هم به‌خوبی اون رو اجرا می‌کنن. درباره‌ی دکور عجيب و در عين حال جذاب و موسيقی زيبای نمايش هم قبلا قلم‌فرسايی کردم.
فکر نمی‌کنم چيزی بيشتر از يک هفته به پايان اجراش مونده باشه.



January 06, 2005
شيزو در بند شماست

"وقتی تماشاگر می‌خنده، تراژدی شروع می‌شه..."

«هی مرد گنده گريه گريه نکن» بيش از هر چيز نشان‌دهنده‌ی خلاقيت و جسارت جلال تهرانی (نويسنده و کارگردان) در اجرای يک نمايش متفاوت است. قراردادن روايت داستان برپايه‌ی نريشنی که توسط يک صدای ناشناس خوانده می‌شود (که تا انتهای نمايش از رابطه‌ی اين صدا و شخصيت‌ها و داستان چيزی نمی‌فهميم) و همين‌طور ديالوگ‌های بازيگران که درواقع واکنشی‌ست به اتفاقی که در بيرون در حال رخ دادن است ـ و ما از آنها خبر نداريم ـ باعث می‌شود تا زمانی حدود يک‌سوم نمايش صرف اين شود که رابطه‌ها چيست و گره‌ی داستان کجاست.

کل داستان هی مرد گنده... در خانه‌ی شيزو و نينو می‌گذرد و از ابتدا تا انتهای نمايش شخصيت‌ها با وارد شدن و خارج شدن به اين خانه به داستان راه می‌يابند. داستان ماجرای اهالی دهکده‌ای‌ست که مورد هجوم دشمن قرار گرفته‌اند و هر لحظه دشمنی که ما به‌طور مستقيم اثری از آن نمی‌بينيم و تنها از شنيده‌ها به وجودش پی می‌بريم، در حال پيش‌روی در دهکده است؛ دهکده‌ای که بيشتر اهالی‌ش آن را ترک کرده‌اند و تنها سه سرباز دارد و چهار اسلحه با دکتری که فقط بلد است بزايد و زنی که نمی‌تواند بزايد و بخشداری که پيش از دشمن به جان مردم دهکده‌ش افتاده و قصری که با کشتن هزاران مار در زير خانه‌ش ساخته و رسم عجيبی به‌نام لينچ که فرد مغضوب را در ميدان شهر و زير صليب آن به آتش می‌کشند و سلاح شيميايی شيزو که می‌گويند سگی‌ست و سرانجام جدول مندليف که نينو را از پيه‌مو جدا کرده و به شيزو رسانده و البته يک ابر سفيد...

هی مرد گنده... داستان جالبی دارد (که شباهت‌هايی هم به فيلم The Others ساخته‌ی آلخاندرو آمه‌نابار دارد)، متن به‌شدت جذاب و زيبايی دارد، دکور عجيب‌تری دارد که بازيگران با استفاده از نردبان‌هايی که به سقف متصل است از بالای صحنه وارد آن می‌شوند، نورپردازی خيلی خوب دارد، موسيقی بسيار گوش‌نوازی دارد که با يک گيتار و ساز دهنی و آکاردئون نواخته می‌شود و از همه مهم‌تر بازی‌های خوبی هم دارد هرچند که سايه‌ی متن نمايش بر بازی بازيگران سنگينی می‌کند. اما يک ايراد بزرگ هم دارد و آن هم ريتم کندش در کنار زمان طولانی‌ش است.

نمايش «هی مرد گنده گريه نکن» تا اواخر دی‌ماه در سالن اصلی تئاتر شهر روی صحنه خواهد بود، پيشنهاد می‌کنم اگر می‌خواهيد از يک متن و موسيقی زيبا در کنار يک شيزوی شيرين و دائم‌الخمر که می‌گويند قبلا استاد شيمی بوده و حالا تنها يک بطری شيميايی و چند عدد هويج برايش مانده، لذت ببريد ساعت 6 عصر هر روز (به‌غير از شنبه‌ها) را فراموش نکنيد. جلال تهرانی هم با من موافقه!
[نوشته‌ی آزاده عصاران درباره‌ی نمايش]

پی‌نوشت: راستش من شنيده بودم نمايش چيزی حدود 110 دقيقه است، اما نمی‌دانم چرا از ساعت 6:30 که نمايش شروع شد تا ساعت 9:30 طول کشيد. حتی اگر نيم ساعت هم برای آنتراکت کم کنم باز هم با 110 دقيقه خيلی فاصله دارد. شايد چون اجرا ويژه‌ی هنرمندان و مطبوعاتی‌ها بود سنگ تمام گذاشته بودند. اميدوارم برای شما سنگ تمام نگذارند!



January 02, 2005
پاريس، پاريس عزيز من

اگر می‌خواهيد به ديدن «آواز قوی آنتون چخوف» برويد يک نکته‌ی اساسی را به‌خاطر داشته باشيد؛ متن اين نمايش هيچ ارتباط مستقيمی به نمايشنامه‌ی معروفی به‌نام آواز قو نوشته‌ی نويسنده‌ی گمنامی به‌نام آنتون چخوف که حدود 100 سال پيش از اين دنيا رفته‌ست ندارد. اين فقط يک تشابه اسمی‌ست.

حبيب رضايی و مهتاب نصيرپور


نمايشنامه‌‌ای که چخوف با نام آواز قو نوشته داستان بازيگر پيری‌ست که يک شب تا صبح در پشت صحنه خاطرات دوران بازيگری‌ش را به‌خاطر می‌آورد و همان‌طور که محمد رحمانيان در بروشور نوشته تابه‌حال اجراهای متعددی در ايران داشته؛ از اجرای بهزاد فراهانی در دهه 40 در تلويزيون ملی ايران با بازی خودش و بهمن زرين‌پور تا اجرايی به کارگردانی مسعود کرامتی و بازيگری حسن‌ پورشيرازی در دانشکده هنرهای زيبا و يا نمايشی که به کارگردانی آتيلا پسيانی در تالار چهارسو به‌روی صحنه رفته است.
اما همان‌طور که گفتم «آواز قوی آنتون چخوف» برداشت آزادی‌ست از نمايشنامه‌ی چخوف و داستان بازيگر پير و دائم‌الخمری به‌نام المپيا (با بازی مهتاب نصيرپور) که همراه مدير داخلی تماشاخانه به‌نام نيکيتا (حبيب رضايی) و آرکادی (سينا رازانی) خاطرات خودش را بازگو می‌کند. اما نقل اين خاطرات و نقش‌آفرينی‌های او در واقع ستايشی‌ست از چخوف و بازگويی و بازآفرينی لحظات ماندگاری از نمايش‌هايی همچون ايوانف، سه خواهر، مرغ دريايی و باغ آلبالو. ماجرا هم از آنجا شروع می‌شود که به نيکيتا دستور داده شده تا قفسه‌های انبار را خالی کند و او در ميان خرت و پرت‌های آنجا نمايشنامه‌هايی از نويسنده‌ی گمنامی به‌نام آنتون چخوف پيدا می‌کند و چون از زمانی که او در اين تئاتر کار می‌کند متنی از چخوف به‌روی صحنه نرفته ـ داستان در نيمه‌ی اول قرن بيستم و در اوج حکومت کمونيست‌ها در شوروی می‌گذرد و به اين دليل که آثار چخوف فاقد آرمان‌های طبقه‌ی پرولتاريا بوده اجازه‌ی اجرا نداشتند ـ قصد دارد تا نمايشنامه‌های چخوف را بسوزاند. اما المپيا که اولين حضورش در صحنه به بازی در نمايش مرغ دريايی به کارگردانی استانيسلاوسکی برمی‌گردد از او می‌خواهد که متن‌ها را به او بدهد و در طول داستان شروع به بيان ارزش‌های آثار چخوف می‌کند...

مهتاب نصيرپور، حبيب رضايی و سينا رازانی


همان‌طور که از داستان نمايش برمی‌آيد برای بزرگداشت صدمين سالمرگ چخوف نوشته شده و بيش از هر چيز نشان‌دهنده‌ی علاقه و ارادت رحمانيان به چخوف و آثار اوست. نمايش سرشار است از لحظاتی که المپيا به‌عنوان مدافع چخوف بر نيکيتا به‌عنوان کسی که بر روی اجرای آثار او خط قرمز کشيده، می‌تازد و در انتها نيز داستان با تنهايی نيکيتا در تاريکی صحنه به پايان می‌رسد؛ کسی که سال‌هاست در آرزوی ديدار پاريس می‌سوزد و نمی‌تواند عشق‌ش را به دختر مورد علاقه‌اش بيان کند...

«آواز قوی آنتون چخوف» تا جشنواره فجر (اواخر دی ماه) هر روز ساعت 6 ـ به‌غير از شنبه‌ها ـ در تالار سايه به‌روی صحنه می‌رود. پيشنهاد می‌کنم اگر می‌توانيد به‌هيچ وجه نمايش را از دست ندهيد مخصوصا که هر سه بازيگر نمايش واقعا درخشان بازی می‌کنند.

[آواز قوی رحمانيان ـ نوشته‌ی پرستو درباره‌ی نمايش]
[نوشته‌ محمد رحمانيان درباره‌ی نمايش ـ سايت رسمی گروه پرچين]
[عکس از آرش عاشوری‌نيا - عکس‌های بيشتری از آواز قو]