|
July 30, 2004
کوبريک، ايتنا و چند چيز ديگر
بالاخره پس از ماهها تلاش و کوشش خستگی ناپذير آقای اروجزاده، مصاحبه من با ايتنا منتشر شد. مصاحبهی بدی نشده، وقت کرديد بخونيدش...
ديشب سينما يک به ما عاشقان سينهچاک کوبريک يه حال اساسی داد و يکی از اولين فيلمهای استاد رو نشون داد. "راههای افتخار" (Paths Of Glory) در واقع اولين فيلم مهم کوبريک است که سازندهاش رو بهعنوان يه کارگردان صاحب سبک معرفی میکنه. قبل از اين فيلم رو نديده بودم و خيلی ازش خوشام اومد. مخصوصا از فيلمبرداری فوقالعادهاش و تصاوير بديع سياه و سفيدش. هفته بعد هم قراره "دکتر استرنج لاو" پخش بشه.
يه مدت بود سينما يک داشت خيلی نااميدکننده پيش میرفت اما انگار دوباره همهچيز داره درست میشه.
از سری جديد سينما چهار هم (که با مسووليت علیرضا شجاعنوری – تهيهکننده معروف سينما و بازيگر نقش اول فيلم "روز واقعه" – تهيه میشه) خبرهای خوبی بهگوش میرسه که اميدوارم به سرانجام برسه...
اين مصاحبه کاپوچينو با بروبچههای نقطهچين نمیدونم چرا اينقدر جنجالی شده. فکر کنم نظراتام توی متن مصاحبه مشخصه و نيازی نباشه اينجا دوباره توضيح بدم ولی برخلاف چيزی که خيلیها از متن مصاحبه برداشت کردن (و توی کامنتها عنان اختيار از کف دادهان!) بچههای نقطهچين خيلی خوب و حرفهای با نقدهای ما برخورد کردن و پاسخ دادن.
پینوشت: راستی اين hamidn.com تا چند روز ديگه يک سالاش تموم میشه. اونايی که قبلا به اينجا و بنبست لينک داده بودن لطف کنن و آدرس جديد رو بگذارن...
July 26, 2004
در ستايش يک زندگی معمولی
"عادت میکنيم" داستان روان و سادهایست که خيلی راحت خونده میشه. اصلا از کتابها و داستانها و همچنين فيلمهايی که اصل اصيل داستانگويی رو بهخوبی رعايت میکنن، خوشام میآد. مهمترين خصوصيت کتاب جديد زويا پيرزاد هم همينه و البته رئاليسماش که توی تهران معاصر میگذره و همهچيزش مثل تهران همين سالهاست.
زنی که از همسرش جدا شده و بههمراه دختر و مادرش زندگی میکند، کار میکند، داد میزند، خسته میشود، عاشق میشود، غذا میخورد، رانندگی میکند، تيکه میاندازد و يک زن ميانسال بهشدت معمولیست از طبقه متوسط که دختر 19 سالهاش وبلاگ دارد و مادرش عاشق مهمانیهای اعيانی و صحبت درباره آباء و اجدادی که بهزور به قاجار متصل میشوند.
"عادت میکنيم" دومين رمان زويا پيرزاد پس از رمان محبوب و پر سر و صدای "چراغها را من خاموش میکنم" است که همين چهار، پنج روز پيش توسط نشر مرکز در پنج هزار نسخه منتشر شد. همانطور که گفتم کتاب خوشخوانیست و اگر کتابخون حرفهای باشيد بيشتر از يک روز وقت نمیبرد. مطمئنا اين کتاب هم مثل رمان قبلیش اثر پرفروشی میشه، شک نکنيد.
زويا پيرزاد رو دوست دارم بههمون دلايلی که پدرام نوشته؛ يک آدم بی سر و صدا و بیحاشيه که فقط کار خودش رو میکنه.
پینوشت: کتابفروشی نشر مرکز توی خيابان فاطمی، خيابان باباطاهر است. اگر گذارتان اونورها افتاد و جلد لاجوردی کتاب رو ديديد بخريدش. ضرر نمیکنيد.
"دلم میخواست برگردم تهران. نه اينکه اصفهان را دوست نداشته باشم. اصفهان را بيشتر از تهران. اما اصفهان آزارم میداد. من کاری به تهران نداشتم. نه دوستش داشتم و نه کاری به کارش. او هم به من همينطور. اما اصفهان نه. به من کار داشت. من هم به او. هر جا که پا میگذاشتم، چيزی بود که آزارم میداد. چه چيزی که به همان صورت که از بچگی ديده بودم هنوز مانده بود و چه چيزی که از آن صورت درآمده بود و چيز ديگری شده بود. و همهی چيزهايی که در اصفهان بود يکی از اين دو تا چيز بود..."
[گاوخونی – ج. م. صادقی]
July 22, 2004
لعنت بر اين فرودگاه

دو سه هفتهای هست دارم فکر میکنم که وقتی از فرودگاه برگشتم، اينجا چی بنويسم و مشخصه که به هيچ نتيجهای نرسيدم.
فقط بذار فکر کنم که با اين شبکه بهاصطلاح مجازی میشه کمتر دوری رو احساس کرد، هرچند که خودت میدونی فقط يه دلخوشيه.
July 16, 2004
حکايت آن پنجره که به هتل ديد ندارد
يک شاهکار بیبديل. هيچ عبارت ديگهای نمیتونه تئاتر "حرفهایها (يک کمدی غمگين)" تعريف کنه. خيلی نمايش خوبی بود، چه از لحاظ متن که نوشته دوستا کواچويچ (نويسنده فيلمنامه "زيرزمين" امير کاستاريکا) و خيلی قوی بود و چه به لحاظ بازیها و کارگردانی و البته رضا کيانيان که مثل هميشه است؛ معرکه.
بعد از زائر حميد امجد چنين اثری نديده بودم و واقعا بعد از افتضاحی بهنام رابعه خيلی چسبيد. متاسفانه همونطور که نوشته بودم فقط 20 اجرا خواهد داشت که فکر کنم تا آخر اين هفته بيشتر نباشه اما يه خبرهايی شنيده میشد که پاييز توی تئاتر شهر هم بهروی صحنه بره.
داستان خيلی جالبی داشت و با طنزی که در تار و پود اثر نهفته خيلی روان روايت میشد. داستان يه کارمند بازنشسته امنيتی يوگسلاو بود (رضا کيانيان) که در دوران کمونيسم مامور مراقبت از يک نويسنده (احمد ساعتچيان) بود و حالا که دو سال از بازنشسته شدناش و کنار رفتن کمونيسم در يوگسلاوی میگذره، پيش نويسنده اومده و خودش رو معرفی میکنه و تعريف میکنه که اين 18 سال چهطور به آنها گذشته.
بيشتر از اين نمیتونم ذوقزدگیام رو از ديدن چنين اثری نشون بدم ولی خيلی متاسفم که چرا در چنين سالنی که اصلا برای تئاتر ساخته نشده (و من در طول نمايش نصف صحنه رو نمیديدم! کسانی که من رو از نزديک ديدن و از ارتفاع بنده مطلعاند میتونن عمق فاجعه رو درک کنن!) نمايش اجرا شده. فقط میتونم به اين دلم رو خوش کنم که شايد توی تئاتر شهر هم اجرا بشه.
اين هفته مهناز درباره همين نمايش توی ستون تئاتر کاپوچينو نوشته که وقتی آپديت شد لينکش رو میذارم.
[مطلب خداداد درباره نمايش – راستش من هم تا پيش از اين امير کوستوريتسا میگفتم اما وقتی ديدم توی بروشور نوشته کاستاريکا شک کردم. پس همون کوستوريستا درسته!]
[نوشته پرستو درباره نمايش]
July 14, 2004
يک ماداگاسکار درست و حسابی
بعضی از کتابها هستن که يه جورايی آدم رو توی تناقض قرار میدن! از يه طرف اينقدر جذابن که میخوای بشينی همهاش رو يه روزه تموم کنی و از طرف ديگه هم وقتی تموم شد دلت براش تنگ میشه و میگی کاش آرومتر خونده بودم.
«خداحافظ گاری کوپر» يکی از اون شاهکارهاست که کم پيدا میشه و مشابهاش زياد نيس. يکی از اون کتابهايی که خوندناش برای هر آدمی که سرش به تناش میارزه جزو واجباته، مخصوصا توی 20 سالگی. چند صفحه اول کتاب شايد يه ذره عجيب و غريب باشه، اما چند صفحه که جلو بری و با فضا و طنز مدرن کتاب کنار بيای و چند تا از اون تيکههای لنی و باگ و کاميکازههای (!) زيس بزرگ رو که بخونی، میفهمی که عجب گـوهـریست ايـن رومن گـاری (Romain Garry) !
"بهقول زيس بزرگ در آن سامورايی يا کاميکازه معروفش، خلاصه میدونين ديگه، در يکی از همون مرواريدهای حماقت معروف شرقیش: «هيچوقت ديوانهوار عاشق زنی نشويد، مگر در صورتیکه زن و بچه داشته باشيد. چون آنوقت راحتتر میتوانيد زن و فرزندانتان را رها کنيد.» (از متن کتاب)"
کتاب رو انتشارات نيلوفر با ترجمه دوستداشتنی سروش حبيبی منتشر کرده و چاپ اولش سال 51 منتشر شده. (توی نمايشگاه که رفتم از غرفه نيلوفر کتاب رو بخرم، فروشنده گفت که فقط يه نسخه مونده و خوشحالم که نگذاشتم صنم کتاب رو بخره. راستش رو بخواين بالاخره هر کسی يه بار توی زندگی به رفيقش نارو میزنه! شرمنده صنم جان!)
"آدم که تمام زندگیش نمیتونه زندگی کنه. بعضی وقتها هم بايد کوتاه بياد... اينها چيزهايی است که برای بهترين آدمها هم ممکنه پيش بياد. بعضیها هستند که روی خطکشی عابر پياده میرن زير ماشين. آدم آدمه ديگه. (از متن کتاب)"
July 11, 2004
کميک استريپهايم برای تو
بالاخره بعد از مدتها يه فرصتی پيدا کردم که يه دستی به سر و روی سايت بکشم و بخش کميک استريپ رو راه بندازم. فعلا هم چند تا از کارهای قديمی رو گذاشتم و به مرور کاملاش میکنم، اما بهعنوان افتتاحيه فکر میکنم بد نباشه پيشنهاد کنم کميک استريپ سربازهای تعطيل (قسمت اول – قسمت دوم) رو که برای ويژهنامه جشنواره بچهها...گلآقا کشيده بودم رو ببينين! مخصوصا که خود فيلم هم تا يکی دو هفته ديگه و بعد از پايان اکران همنفس روی پرده میآد.
از اين به بعد هم کميکهای جديدی رو هم که اينور اونور میدم برای چاپ حتما میذارم توی بخش کميکاستريپ. در ضمن با اينکه کاملا بهصورت يه وبلاگ (در واقع فتوبلاگ) اداره میشه، اما فکر نمیکنم نيازی داشته باشه که کامنتهاش رو باز بگذارم. به مرور هم سعی میکنم بقيه بخشهايی که اون بالا نوشتم و يه سالی هست دارن خاک میخورن رو ره بندازم... هرچند که فعلا توی آپديت کردن بنبست موندم!
توی پست قبلی که بهطور خلاصه درباره حرفهایها نوشتم چند نفر ازم خواستن که بيشتر توضيح بدم درباره نمايش. تئاتر حرفهایها بهکارگردانی بابک محمدی و متنی از دوستا کواچهويچ بعد از حدود 8-9 ماه تمرين (اگه اشتباه نکنم) بهخاطر بینظمی هيئت بازبينی نتونست توی جشنواره پارسال شرکت کنه و يکی از جنجالبرانگيزترين وقايع جشنواره پر سر و صدای پارسال بود. از طرفی هم بهخاطر تعهدات رضا کيانيان بالاجبار در يک وضعيت غيرعادی و تنها 20 شب اجرا خواهد داشت اونهم توی سالن کوچيک و نهچندان جالب فرهنگسرای نياوران. همونطور که نوشتم ساعت نمايش 7:30 و بليطش هم 3000 تومنه، فکر کنم هم از طريق فروشگاه دارينوش میتونين پيشخريد کنين.
بشتابيد که غفلت موجب پشيمانیست.
July 09, 2004
اين تئاتر را نبينيد
اين تئاتر "رابعه" عجب افتضاح بود! اولين صحنه که پردهها کنار رفت و ديالوگهای اوليه رد و بدل شد احساس کردم چيز بهدردبخوری نخواهد بود اما براساس يه اصل قديمی که نبايد زود درباره فيلمها و تئاترها قضاوت کرد تا حدودی سعی کردم با ديالوگها و بازیهای مفتضحانهاش کنار بيام. اما قبول کنين نيم ساعت حداکثر زمانی بود که میشد برای اين نمايش صرف کرد! تا حالا کاری از چيستا يثربی نديده بودم اما مطمئنام دفعه بعد با شک و ترديد درموردش تصميم خواهم گرفت.
بهقول خداداد لباسهای اين نمايش (که قرار بود تاريخی باشه و درباره رابعه بنت کعب، اولين شاعره ايرانی) هر کدومش متعلق به يه دورهای از تاريخ بود! فکر میکنم کسی که قراره يه کار تاريخی انجام بده حداقل بهلحاظ بصری بايد خيلی آگاهی داشته باشه و درباره دورهای که داستان در اون میگذره، تحقيق کرده باشه اما مشخص بود که چنين آگاهی در کارگردان و طراح لباس وجود نداشت.
بههرحال اگر 3000 تومان در جيبتان زيادی کرده، بد نيست ساعت 7 هر روز در تالار وحدت آن را به باد فنا بدهيد!
نمايش "حرفهایها" هم شروع شده که خيلی مورد استقبال قرار گرفته و تا 4-5 روز ديگه تمام بليطها رزرو شده. نمايش در فرهنگسرای نياوران و ساعت 7:30 اجرا میشه و بايد کار جالب توجهی باشه. مخصوصا ديدن رضا کيانيان و مريم سعادت روی صحنه لذتی دارد...
July 07, 2004
خبرگزاری شخصی و يا هادیتونز يک ساله میشود
قبلا توی يکی دو تا مطلب درباره سايتهای کاريکاتوريستهای ايرانی نوشته بودم که در غياب سايتهای خبری و اطلاعرسانی کاريکاتور در ايران، هادی حيدری با سايت شخصیاش خوب تونسته جای خالی چنين رسانههايی رو پر کنه. در حالیکه ايرانکارتون (سايت خانه کاريکاتور) با زحمتهای مسعود شجاعی سعی میکنه زنده بمونه و حداقل در بين بازديدکنندههای خارجی اعتباری (هرچند ناچيز) کسب کنه، هادیتونز بهخوبی تونسته خودش رو در بين مخاطبان داخلی جا کنه. اما فکر میکنم يه سری چيزها هست که اگه حل نشه نمیذاره هادیتونز از اين سطح بالاتر بره...
مسئلهای که از اولين روزهای افتتاح سايت هميشه برای من آزاردهنده بود مرز ميان سايت شخصی و يه سايت تخصصی-خبری بود. هادیتونز معلوم نيست کجای اين مرزبندی قرار میگيره. نمیخوام بگم اين بده که هادی اخبار دور و برش رو پوشش میده يا کميک استريپ مانا و بزرگمهر رو میذاره روی شبکه، که اتفاقا با تنبلیها و بدقولیهای اين دو نفر کار بزرگی هم میکنه! اما هويت سايت زير سوال میره. مثلا خيلی از مطالب و تحليلهايی که توی سايت نوشته میشه اصلا بهدرد يه سايت شخصی نمیخوره يا حداقل سر جای خودش قرار نگرفته، خيلی از اونها رو میشه در قالب يه وبلاگ منتشر کرد که هم اين خبرها و مطلبها رو پوشش بده و هم قالب شخصی سايت حفظ بشه.
ظاهر سايت رو حسن کريمزاده خوب نقد کرده اما يه مسئلهای که توی صفحه اول (که ويترين سايته) آزاردهنده است اسکرولی عرضی صفحهست که بهخاطر اون بنرهای بالای صفحه ايجاد شده و صفحه رو بههم ريخته. اصلا نه توی صفحه اصلی و نه توی صفحات داخلی نبايد گذاشت اسکرول عرضی پديد بياد. از طرفی اين رد شدن تيترها از سمت چپ به سمت راست ديگه خيلی منسوخ شده و ديگه کمتر جايی (بهجز يه سری از اين سايتهای ايرانی) میشه ديد.
ولی با همه اين مسائل همت هادی توی راهانداختن و بهروز رسانی تقريبا مرتب سايت جای تقدير داره. اميدوارم بقيه کاريکاتوريستها هم بفهمند که يه سايت کوچولوی شخصی از نان شب هم واجبتره.
[چند مطلب درباره يکسالگی هادیتونز]
پینوشت: قرار بود يه مطلب برای سالگرد هادیتونز بنويسم و برای خود هادی بفرستم تا توی سايت بگذاره، اما تداخلاش با اين امتحانهای لعنتی (که بالاخره امروز تموم شد) فرصتی بهم نداد.
همه اينها رو برای اين نوشتم که دوست دارم هادیتونز روزبهروز بهتر بشه...
July 03, 2004
جنون استاد
اين هفته سينما چهار "جنون" (Frenzy) ساخته هيچکاک رو نشون داد. با اينکه نسبت به آثار درجه يک استاد فيلم چندان مطرحی بهحساب نمیآد اما هنوز هم نسبت به آثار ديگران ارزشهای بسياری داره و نمیشه ازش بهسادگی گذشت.
با يک داستان پيش پا افتاده و معمولی توی جنون مواجهايم اما قدرت کارگردانی هيچکاک و توانايی بالايی که در جذب مخاطب داره اينجا هم حرف اول میزنه. مثلا توی "پنجره عقبی" (Rear Window) نيم ساعت اول داستان فقط مقدمه است و معرفی شخصيتهای ماجرا و بدون اينکه هيچ اتفاقی بيوفته دو سه روز کسلکننده و کند برای شخصيت اول داستان میگذره اما نحوه داستانگويی هيچکاک با بيننده کاری میکنه که نتونه از صندلی بلند بشه.
قاببندیها و تراولينگهای فيلمهای استاد هم که نيازی به حرف زدن نداره، اما توی جنون يک صحنه است که فکر میکنم از ماندگارترين لحظات تاريخ سينماست؛ جايی که راسک دوست دختر بلينی را با خودش به خونهاش میبره تا به قتل برسونه و وقتی وارد خونه میشن دوربين با يک حرکت به سمت عقب مسيری که با اونا تا دم در آپارتمان طی کرده رو برمیگرده تا آنطرف خيابان. علاوه بر اينکه در اين لحظات توی ذهن تماشاگر فقط صحنههای قتل و کشته شدن دختر تصور میشه يکجور پشيمانی و ندامت هم توی اين صحنه موج میزنه، اينکه ما بهعنوان دانای کل (که قاتل رو میشناسيم و چند دقيقه پيش کشته شدن يکی ديگه به دستش رو ديديم) نتونستيم کاری برای قربانی جديد قاتل انجام بديم و يکجورهايی خودمون رو توی مرگش سهيم میدونيم.
پيشنهاد میکنم اگه وقت دارين حتما چند تا از فيلمهای شاخص استاد رو ببينين؛ فيلمهايی مثل "سرگيجه" (Vertigo)، "پنجره عقبی" (Rear Window)، "شمال از شمالغربی" (North By NorthWest) و "روح" (Psycho).
|