بيوگرافی | بن بست | کميک استريپ | کاريکاتور | وبلاگ انگليسی| درباره | ارتباط



April 19, 2005
ميرا، ميلانی، سناپور و چند نفر ديگر

g يکی دو هفته پيش سرانجام "ميرا" را خواندم، کتابی که سال‌ها پيش چاپ شده بود و مدت‌ها اجازه‌ی انتشار مجدد را نداشت تا اينکه بالاخره چند ماه قبل ليلی گلستان ـ مترجم کتاب ـ به حذف چند قسمت آن رضايت داد و مجددا آن را منتشر کرد. فضای داستان به‌شدت يادآور فضاهای موردعلاقه‌ی جورج اورول و هراس نويسندگان و روشنفکران آن سال‌ها از همه‌گير شدن کمونيسم است. کتاب کم‌حجم و خوش‌خوانی‌ست که پيشنهاد می‌کنم حتما بخوانيد. نويسنده‌ی آن کريستوفر فرانک است و انتشارات بازتاب‌نگار با قيمت 1200 تومان و در 91 صفحه آن را منتشر کرده است و در همين مدت کوتاه به چاپ دوم نيز رسيده است.

پيشنهاد می‌کنم اين مطلب پدرام را هم که درباره‌ی کتاب «با گارد باز» ـ مجموعه داستان‌های کوتاه حسين سناپور ـ نوشته شده، بخوانيد چون بيش از آنکه درباره‌ی داستان‌های خوب يا بد مجموعه باشد، در مدح داستان‌های خيلی کوتاهی نوشته شده که نمونه‌ش در ادبيات داستانی ايران کم يافت می‌شود.

g [کشتن مرغ مقلد و يا کاريکاتوريست‌ها هم آدمند]

g در اين يکی دو هفته نيز به‌تدريج دور جديد اکران سينماها هم شروع خواهد شد و با نام‌هايی که شنيده می‌شود قرار است جايگزين فيلم‌های روی پرده شوند، اميدی نيست وضع سينماها تکانی بخورد.
[فيلم‌هايی که اکران آنها در دور جديد قطعی شده]
در بين فيلم‌های جديد پيشنهاد می‌کنم به‌هيچ وجه «زن زيادی» را از دست ندهيد که به نظر خيلی‌ها ـ از جمله من ـ مرزهای ژانر پرطرفدار "کمدی ناخواسته" را حسابی جابه جا کرده است.
[يادداشت روزهای جشنواره درباره‌ی زن زيادی]

g در تئاتر هم هنوز خبری نيست و نمايش دندان‌گيری به چشم نمی خورد و تنها بايد اميدوار بود که بيضايی هرچه زودتر تمرين‌های نمايش جديدش را آغاز کند. همان‌طور که چند ماه پيش هم گفتم با جشنواره‌ای که سال گذشته برگزار شد به‌نظر نمی‌رسد امسال سال خوبی برای تئاتر باشد.



April 15, 2005
لعنت به اين کثافت‌ها

Sin City

هرکاری بکنم نمی‌توانم ذوق‌زدگی‌ام را از ديدن Sin City پنهان کنم. راستش را بخواهيد کم پيش می‌آيد که اين همه خلاقيت و جسارت در کنار هم قرار بگيرد و نتيجه‌ی چنين درخشانی داشته باشد، احتمالا در هر نسل تنها يکی دو فيلم اين شکلی بشود پيدا کرد.

Sin City اصلا شبيه به هيچ‌يک از ديگر فيلم‌هايی که براساس کاميک‌بوک‌ها ساخته شده‌اند، نيست و شما به‌عنوان تماشاگر در تمام طول فيلم احساس می‌کنيد که در حال خواندن و ورق زدن يک کاميک‌بوک جذاب هستيد. اين احساس بيش از هرچيز مديون فضاسازی‌ها و قاب‌بندی‌های نامتعارف فيلم، نورپردازی‌های عجيب و غريبش، کلوزآپ‌های متعددش، جسارت کارگردان‌هايش و استوری‌برد ـ فيلم‌نامه ـ آن است. از طرف ديگر تمهيدهايی هم که در روايت داستان انجام گرفته مثل شنيدن فکر کردن آدم‌های داستان که نقش بالون‌های توضيحی بالای فريم‌ها در کاميک‌بوک را دارند و يا تغيير زاويه‌ی ديد در فيلم و همين‌طور شخصيت‌های فرعی جذاب ـ که انگار بی‌هيچ تغييری از کتاب وارد فيلم شده‌اند ـ باعث می‌شوند Sin City کاملا پلی ميان دنيای کاميک‌بوک‌ها و سينما باشد بدون اينکه به هرکدام از آنها خيانت کند.
درواقع به‌نظرم مهم‌ترين کاری که رودريگوئز و ميلر کرده‌اند نه جسارت‌شان در خلق چنين فضاهايی بر روی پرده که هوشمندی‌شان در حرکت بر روی مرز باريک کاميک‌بوک و سينماست که اگر لحظه‌ای از آن غفلت می‌کردند Sin City يا به يک فيلم غيرقابل ديدن بدل می‌شد که ربطی به سينما ندارد و يا به اثری معمولی و تجاری در کنار اسپايدرمن و هالک.

پی‌نوشت: برای اثبات حرف‌هايم پيشنهاد می‌کنم نگاهی به اينجا بياندازيد که صحنه‌های مختلف فيلم را کنار معادل‌هايش در کتاب گذاشته.
[Google Movies | Sin City]



April 14, 2005
مصائب جوليا بودن

Annette Beningبعضی فيلم‌ها هستند که فيلمِ بازيگرند، يعنی انگار ساخته شده‌اند تا يک بازيگر خودش را نشان بدهد و هنرش را به رخ بکشد. Being Julia هم برای آنت بنينگ (Annette Bening) همين وضع را دارد و او در نقش يک بازيگر معروف دوران طلايی تئاتر انگليس ـ همان‌ها که جمله‌ی معروف "يک بازيگر واقعی هيچ‌وقت وارد سينما نمی‌شود" را هر روز صبح زمزمه می‌کردند ـ آنچنان درخشان جلوه می‌کند که تمام نقش‌های مکمل فيلم زير سايه‌ی او قرار می‌گيرند.
درکنار هنرنمايی آنت بنينگ، پايان غيرمعمول و البته لذت‌بخش فيلم هم خيلی خوب از کار درآمده، يعنی کارگردان و نويسنده در طول فيلم آن‌قدر خوب و حساب‌شده زمينه‌چينی کرده‌اند که در انتهای داستان، رذالتی که جوليا از خودش نشان می‌دهد و انتقام سختی که از بازيگر مقابلش بر روی صحنه می‌گيرد به‌شدت دوست‌داشتنی از کار درآمده و شايد با کمی اغماض بتوان آن را با پايان‌بندی فراموش نشدنی Dogville مقايسه کرد.

در ضمن آنت بنينگ چهره‌ی عجيب و منحصربه‌فردی هم دارد که با مهارت مثال‌زدنی آن را کنترل می‌کند. اگر فيلم را ببينيد متوجه می‌شويد که چه هنرمندانه و به‌موقع هم زيبايی زنانه‌اش را به‌نمايش می‌گذارد و هم لحظه‌ای بعد پير و شکسته‌شدن نقش‌اش را به‌تصوير درمی‌آورد. در ميان هم‌نسلان آنت بنينگ تنها مريل استريپ اين روزها چنين قدرتمند بر پرده حاضر می‌شود.



April 05, 2005
آقای مصفا، غلط کرديم!

«سيمای زنی در دوردست» با هر تعريفی و با هر مقياسی فيلم خيلی بدی‌ست، يعنی از آن فيلم‌هايی‌ست که تا سال‌ها شما را از هرچه فيلم و سينماست بيزار می‌کنند.
کاملا مشخص است که علی مصفا دوست داشته به‌عنوان اولين فيلمش يک فيلم مدرن روشنفکری ـ شبيه به کارهای ايرج کريمی ـ بسازد که داستان خيلی مشخصی هم ندارد و شخصيت‌های اصلی بر اثر يک اتفاق با هم روبه‌رو می‌شوند و مدتی را با هم می‌گذرانند. اما وقتی قرار است چنين فيلم ضد داستانی ساخته شود که برای جلب مخاطب، از جذابيت داستان و درام استفاده نمی‌کند اين جذابيت را بايد در عناصر ديگر فيلم‌نامه مثل شخصيت‌پردازی‌ها يا ديالوگ‌ها ايجاد کرد. به‌عنوان نمونه‌ی موفق ايرانی‌اش می‌شود از «شب‌های روشن» ياد کرد که اتفاقا فيلم خيلی کند و آرامی هم هست، اما ديالوگ‌های خوبش و رابطه‌ی عاشقانه‌ی ظريفی که آرام آرام در داستان پا می‌گيرد، باعث جذابيت فيلم و همراه کردن تماشاگر می‌شوند.
ولی سيمای زنی در دوردست نه‌تنها پيرنگ داستانی قابل اعتنايی ندارد، بلکه شخصيت‌پردازی‌ها و تنش‌های ميان آدم‌های داستانش هم اصلا جذاب درنيامده و اگر از آن فصل خانه‌ی پدری احمد صرف‌نظر کنيم، هيچ‌کدام از لحظات فيلم حتی برای چند لحظه هم نمی‌تواند بيننده نگه‌دارد. مثلا نگاه کنيد به آن فصل سالن سينما ـ که اتفاقا قرار است جزو مهم‌ترين لحظات فيلم باشد و شما را به اين نتيجه برساند که اين دو شخصيت چه‌قدر به‌هم شبيه هستند ـ که چه‌قدر بد و مبتديانه از کار درآمده و با آن حرکت‌های بی‌منطق دوربين و ديالوگ‌هايی که کوچکترين کنجکاوی در شما ايجاد نمی‌کند، جزو بدترين فصل‌های فيلم شده.
مشکل ديگر فيلم هم پرش‌هايی‌ست که چه در داستان و چه در نماهای فيلم وجود دارد و به دور شدن از فضای فيلم کمک می‌کند، مثل لحظات رانندگی احمد در شب که انگار از فضای داخلی ناگهان به وسط خيابان پرتاب شده است و با موسيقی عجيب فيلم که هيچ ربطی به فضای آن ندارد و با هيچ وصله‌ای نمی‌توان آنها را به‌هم چسباند، اين فاصله تشديد می‌شود.

درواقع بزرگترين مشکل فيلم اين‌ست که کارگردانش برای اولين بار پشت دوربين قرار گرفته و تصور درستی از نتيجه‌‌ نداشته. اميدوارم علی مصفا اين بار که خواست فيلم بسازد بيشتر به ارزش فيلم‌نامه و شعور مخاطب فکر کند. در ضمن فکر می‌کنم جای فيلم در جشنواره‌ی فجر خيلی خالی بود، چون در ميان فيلم‌های غيرقابل تحمل اين دوره بدون شک نمونه‌ی درخشانی می‌شد.