بيوگرافی | بن بست | کميک استريپ | کاريکاتور | وبلاگ انگليسی| درباره | ارتباط



July 27, 2005
استاد نويد ماکان توقيف شد

پندار: بنا به اطلاعات رسیده از منابع موثق، مجوز نمایش «مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رُخشید فرزين» به کارگردانی بهرام بيضايی لغو شده و روز جمعه، برای آخرین بار اجرا خواهد شد.
[متن کامل]
[در توضيح سياسی نبودن ـ نوشته‌ی محمد رحمانيان درباره‌ی آخرين نمايش بيضايی، شرق]



July 23, 2005
پوسته‌ای بدون مغز

«نام‌ها و سايه‌ها» مجموعه‌ای از خاطرات و يادداشت‌های پراکنده‌ی پيرمردی‌ست که پس از مرگش وصيت می‌کند آنها را به همسر سابق خواهرزاده‌ش بدهند تا هر بلايی که دلش می‌خواهد سر آنها بياورد. پروين‌دخت ترشيزی ـ همان همسر سابق خواهرزاده‌ی دکتر سيروس ايوانی ـ می‌نشيند و هرچيز به‌درد بخوری که ميان يادداشت‌های پيرمرد باقی‌‌مانده و يا در خاطرات خودش جا مانده، روی کاغذ می‌آورد و مرتب می‌کند.


نام‌ها و سايه‌ها
نام‌ها و سايه‌ها
محمدرحيم اخوت
انتشارات آگه
261 صفحه
1950 تومان
همه‌ی اين اتفاق‌ها حول و حوش سال‌های 74 و 75 می‌افتد و تا اينکه خانم ترشيزی تصميم بگيرد آن نوشته‌ها را به‌دست ناشر بدهد حدود 5 سالی می‌گذرد و وقتی کتاب درمی‌آيد سال 82 هم از راه رسيده است. در همان ابتدای کتاب پری خانم پيش‌گفتاری می‌نويسد و ماجرای نوشته شدن کتاب را توضيح می‌دهد و می‌گويد که خان‌دايی خودش را کشته و تا آخر کتاب نبايد انتظار اتفاق عجيب و غريب و غيرمنتظره‌ای را داشته باشيد. يک جايی آن وسط‌ها هم اشاره می‌کند که چون نمی‌داند بالاخره اين کتاب نوشته‌ی اوست يا خان‌دايی يک اسم مستعار مردانه ـ «محمدرحيم اخوت» ـ پيدا کرده و به‌عنوان نويسنده روی جلد کتاب نوشته است.

کتاب از چند بخش مجزا تشکيل شده؛ يکی نوشته‌های خان‌دايی‌ست که بيشترشان داستان مردی‌ست به‌نام صلاح‌الدين ايوان‌بلند و قصه‌ی مهاجرت‌ش و يادآوری سرگذشت پدر و پدربزرگ و پدر پدربزرگش. نثر اين بخش‌ها همان‌طور که خانم ترشيزی در پيش‌گفتار اشاره کرده يک‌جور زبان متکلف است سرشار از "پيرايه‌های پوک" و آن‌طور که خان‌دايی علاقه داشته "پوسته‌ی کت و کلفتی" دارد و "مغزی" در آن نيست. بخش ديگر کتاب يادداشت‌ها و خاطرات خانم نويسنده از خان‌دايی‌ست که در آن زندگی شخصی نويسنده هم به چشم می‌خورد. چند فصل متفاوت هم اين وسط‌ها هست، مثل آن فصلی که آقای الف، ديدارش با خان دايی را شرح می‌دهد يا آن نوشته‌ی قديمی خان‌دايی که ماجرای فرارش از کشور را شرح می‌دهد.

چيزی که بيش‌تر از همه در «نام‌ها و سايه‌ها» به چشم می‌آيد روايت فاصله‌گذارانه‌ای‌ست که اخوت برای کتاب‌اش در نظر گرفته و از همان پيش‌گفتار آغاز می‌شود؛ چه آنجا که نويسنده‌ی اصلی کتاب را خانم ترشيزی معرفی می‌کند و خودش را در حد يک اسم مستعار پايين می‌آورد و چه آن پاورقی‌هايی که در لابه‌لای کتاب از قول همان خانم نويسنده ذکر می‌کند. از همه مهم‌تر اينکه در همان ابتدای کتاب می‌گويد که سرنوشت خان‌دايی چيست و کل کتاب مطابق علاقه‌ی او پوسته‌ی‌ بسط يافته‌ای‌ست که مغزی در آن نيست.



July 20, 2005
زيبارويی برای ويران کردن زمين

زيبارويی در سرزمين‌های شمالی زندگی می‌کند
او نيکوترين بانوی زمين است
کرشمه‌ای از او کافی‌ست تا شهر، آشوب شود
اشارت دوم کشور را به نابودی می‌کشد

ديگر شهر و کشوری نمانده که چنين زيبارويی را ستايش کند...*

آنها که می‌گويند خيلی وقت است داستان‌ها تمام شده‌اند و ديگر داستانی برای تعريف کردن نمانده و همه‌ی آنها تکراری‌ شده يک‌جورهايی درست می‌گويند، اما يک عنصر مهم را فراموش می‌کنند و آن‌هم خلاقيت است که می‌تواند هر داستان رنگ و رو رفته‌ای را جان تازه‌ای بدهد.
«خانه‌ی خنجرهای پرنده» (House of Flying Daggers) هم يکی از همين داستان‌های تکراری‌ست و از قضا يکی از تکرارشده‌ترين آنها؛ ماجرای عشق دو مرد به يک زن. اما ژانگ ييموی نويسنده آن‌چنان اين داستان را پرورش می‌دهد و در ميان داستانک‌ها و ماجراهای ريز و درشت ديگر می‌پيچاند و ژانگ ييموی کارگردان چنان رنگ و لعابی به اين فيلم‌نامه می‌دهد که به‌جرات می‌توان آن را يکی از درخشان‌ترين عاشقانه‌های سينما دانست.
ژانگ ييمو قبل از اينکه يک کارگردان ماهر و فيلم‌نامه‌نويسی خبره باشد، يک تصويرساز و نقاش چيره‌دست است و فيلم آخرش هم مثل «قهرمان» به لحاظ بصری اثر ماندگاری از کار درآمده، به‌عنوان مثال نگاه کنيد به دقايق پايانی فصل مبارزه در جنگل که ييمو آرام‌آرام شروع می‌کند به هاشورزدن تصوير و در نهايت قهرمانان‌اش را ميان اين هاشورهای ريز و درشت زندانی می‌کند يا سکانس نهايی داستان که ناگهان بارش برف شروع می‌شود و علاوه بر تضادی که با رنگ قرمز خون پديد می‌آورد زمينه‌ساز نمايش يک عشق اسطوره‌ای و غيرمادی نيز می‌شود.

دو فيلم موخر ژانگ ييمو (فيلم‌های قديمی‌ترش را نديده‌م) يک حسن بزرگ و مشترک دارند؛ آن هم جادوی سينماست. جادويی که می‌تواند از دل يک فيلم اکشن چينی مملو از صحنه‌های شمشيربازی ميان زمين و هوا، يک داستان شاعرانه و عاشقانه بيرون بکشد که تا سال‌های سال از بين نرود. باور کنيد سينما چيزی جز همين جادو نيست.

[*] ترجمه‌ی شعر عنوان‌بندی فيلم.



July 16, 2005
مصيبت‌نامه‌ای در بيست پرده

علی عمرانی به‌نقش نويد ماکان | عکس از رضا معطريان | ايران‌تئاتر

«مجلس شبيه؛ در ذکر مصائب استاد نويد ماکان و همسرش رُخشيد فرزين» را بدون شک نمی‌توان شاهکار يا يک نمايش خيلی خوب ـ بالاخص در پرورنده‌ی هنری خالقش ـ دانست، اما به‌جرات می‌توان آن را برشی از تاريخ اين سرزمين دانست آن هم نه در سال‌های دور که در همين چند سال گذشته. داستان در مرز بين کابوس و واقعيت می‌گذرد و هيچ‌جا به‌صراحت نسبت ميان اين دو را روشن نمی‌کند، جز آنجا که استاد ماکان خطاب به شاگردانش می‌گويد هيچ چيز واقعی‌تر از اين سه مرد پالتوپوش نيست...

نمايش برای‌م به‌شدت يادآور کتاب «کابوس» مانا بود و ماجراهايی که آقای کا با کلاه‌شاپويی و خواب‌های واقعی‌اش داشت (بلاتشبيه) و تا آنجايی هم که شنيده‌ام هنوز بليت‌های مردادش باقی‌ست و به‌فروش نرفته. پيشنهاد می‌کنم اين فرصت را از دست ندهيد هرچند که می‌دانم داستان تلخ‌اش برای هر بنی‌بشری آزاردهنده خواهد بود؛ مخصوصا برای ما که هنوز از سال‌های پايانی دهه‌ی 70 فاصله‌ی زيادی نگرفته‌ايم.

[نوشته‌ی آزاده درباره‌ی نمايش]
[کابوس‌های بی‌پايان روشنفکران ـ نوشته‌ی پرستو درباره‌ی نمايش]
[گقتگو با بهرام بيضايی درباره‌ی نمايش ـ شرق]



July 11, 2005
هر گوری هستی بيرون بيا!

Hide and Seek يک مشکل بزرگ دارد و آن هم داستان به‌شدت دستمالی شده و تکراری‌اش است. راستش اين‌قدر در اين سال‌ها درباره‌ی آدم‌های دوشخصيتی فيلم ساخته شده که ديگر اين سوژه جای کار بيشتری ندارد. (مگر اينکه نابغه‌ای مثل فينچر پيدا شود و فيلم ماندگاری همچون Fight Club را بسازد.) اما با اين حال Hide and Seek تک‌لحظه‌های درخشانی هم دارد مثل آن صحنه‌ی کشته شدن اليزابت و يا فلاش‌بکی که به گذشته‌ی رابرت دونيرو می‌زند و عامل اين تغيير را نشان می‌دهد، ولی مهم‌تر از آن تک‌صحنه‌های معدود، بازی داکوتا فنينگ (Dakota Fanning) است که حتی در لحظاتی درخشان‌تر از دونيرو نيز به‌چشم می‌آيد. برای آنهايی هم که تابه‌حال نام داکوتا را نشنيده‌اند بگويم او همان کودک خردسالی‌ست که در I am Sam دختر شان پن بود و اين روزها همراه تام کروز در War of the Worlds حضور دارد.

Bad Education هم کاملا در ادامه‌ی همان علائق پدرو آلمودوار به آدم‌های با مشکلات جنسی و بالاخص انسان‌های دو جنسی‌ست و با اينکه فيلم خوب و ارزشمندی‌‌ست و به لحاظ پيش بردن چند روايت از يک داستان و مخلوط کردن آنها با هم نتيجه‌ی درخشانی دارد، اما اين‌قدر وجه اروتيک داستان بر آن سنگينی می‌کند که باعث می‌شود تماشاگر نتواند خيلی به درام نزديک شود. (که البته با توجه به علائق کارگردان شايد هم عامدانه باشد!)
از کارگردانی و تدوين درخشان فيلم هم که بگذريم بازی گائل گارسيا برنال (همان جوانکی که نقش چه گوارا را در Motorcycle Diaries بازی می‌کرد) مهم‌ترين نکته‌ی فيلم بود.

درباره تيتر: ترجمه‌ی آزادی از Come Out, Come Out Whatever You Are (شعار تبليغاتی Hide and Seek)



July 06, 2005
لوياتان

«هيولا» کتاب به‌شدت جذاب و پرکششی‌ست و اعتراف می‌کنم که اولين تجربه‌ی «پل استر»خوانی‌ام تجربه‌ی شيرين و لذت‌بخشی از کار درآمد.


هيولا
هيولا
پل استر
خجسته کيهان
نشر افق
335 صفحه
3200 تومان
داستان با انفجار يک مرد توسط يک بمب دست‌ساز شروع می‌شود و نويسنده‌ای که گمان می‌کند مرد کشته شده همکار و دوست صميمی‌اش است شروع می‌کند به نوشتن خاطرات مشترک‌شان و اطلاعاتی را که از زندگی بنيامين ساچز دارد برای خوانندگان کتاب ـ و در واقع برای کارآگاهان FBI ـ شرح می‌دهد. او تمام چيزهايی را که ربطی به زندگی ساچز و مرگ عجيبش دارد و با چشمان خودش ديده و با گوش‌های خودش شنيده، نقل می‌کند و در اين بين حتی به شرح کامل زندگی خصوصی خودش هم می‌پردازد؛ از مشکلاتی که با همسر اولش داشته تا زنانی که پس از جدايی عاشق‌شان شده. شايد بتوان گفت همين پراکنده‌گويی‌های گاه و بی‌گاه راوی بزرگترين عامل جذابيت کتاب است و با اينکه تمام هدفش شرح زندگی دوستش و علل کشته شدنش است از کوچکترين داستان‌های فرعی و جزئيات آنها صرف‌نظر نمی‌کند والبته در اين بين به دام پرحرفی هم نمی‌افتد.

به‌نظرم درخشان‌ترين فصل کتاب جايی‌ست که ساچز مردی را در وسط جنگل می‌کشد و پس از آن تمام زندگی‌اش دگرگون می‌شود و به‌قول خودش روح مقتول او را رها نمی‌کند. جايی که او به‌سراغ زن سابق مرد کشته شده می‌رود و سعی می‌کند با او ارتباط برقرار کند فوق‌العاده جذاب از آب درآمده و دوئلی که بين دو شخصيت درمی‌گيرد ماندگارترين فصل «هيولا»ست.



July 01, 2005
يک داستان عاشقانه، بی‌هيچ پيام پنهانی

نمی‌شود گفت که «آب و خاک» کتاب خوب يا بدی‌‌ست و درواقع اگر بخواهيم منصف باشيم بهترين واژه برای اين کتاب «متوسط» است، مخصوصا در قياس با ديگر کتاب‌های نويسنده‌ش.


آب و خاک
آب و خاک
جعفر مدرس‌صادقی
نشر مرکز
189 صفحه
1950 تومان
به احتمال خيلی زياد هم برای کسانی که تابه‌حال اثری از مدرس‌صادقی نخوانده‌اند و با زبان و فرم روايی مورد علاقه‌ش آشنا نيستند، کتاب جالبی نخواهد بود اما نسبت به داستان‌های قبلی نويسنده‌ يک ويژگی مهم دارد و آن هم تعدد راويان در ماجراست؛ هر فصل کتاب يک راوی متفاوت دارد که وقايع را از ديد خودش و از جايی که ايستاده روايت می‌کند و داستان را پيش می‌برد. اين خصوصيت باعث شده تا داستان بين شخصيت‌های اصلی به‌طور تقريبا مساوی تقسيم شود و جای کافی برای پروراندن هرکدام‌شان باشد (البته به‌جز سيمين که بيشتر به يک شخصيت فرعی شبيه است تا يک نقش اصلی).

راستش را بخواهيد جذاب‌ترين قسمت کتاب‌های مدرس‌صادقی برای من نه شخصيت‌های ياغی و ضد جريانش که جمله‌های طولانی و مسلسل‌وارش هستند که با اعتماد به نفس زيادی آنها را پشت سر هم رديف می‌کند و تنها با يک «و» به‌هم می‌چسباند.
[گفتگوی شرق با جعفر مدرس‌صادقی درباره‌ی آب و خاک؛ بخش اول ـ بخش دوم]

"... به اندازه‌ی پنج صندوق پرتقال را از ساعت چهار صبح با کمک خواهرزاده‌ام به درخت‌ها بستيم تا درخت‌ها پربار به‌نظر برسند. کافه‌ی رحمت را روی اسکله ساختيم. در نقاشی خانه و همه‌ی جزئيات، خودم کار اجرائی کردم، يک روز هم آمدم تهران و همه‌ی وسايل خانه‌ام را بار کاميون زدم و بردم انزلی به‌عنوان مبلمان و وسايل خانه."
از گفتگوی هوشنگ گلمکانی با دکتر علی رفيعی درباره‌ی ماهی‌ها عاشق می‌شوند | مجله فيلم

پيشنهاد می‌کنم تا دير نشده برويد و فيلم را روی پرده تماشا کنيد؛ فقط وقتی در ميان رقص انواع و اقسام غذاهای رنگ و وارنگش دل‌تان ضعف می‌رفت يادتان باشد که همه‌ی آن غذاها دست‌پخت خود دکتر رفيعی‌ست.