بيوگرافی | بن بست | کميک استريپ | کاريکاتور | وبلاگ انگليسی| درباره | ارتباط



February 29, 2004
در کوه و کمر به جستجوی دو واحد

اين دو واحد نقشه‌برداری فکر کنم پدری از من دربياره اون سرش ناپيدا! اصولا کاری که ما می‌کنيم اينه که چند تا نقطه توی کوه و کمر معلوم می‌کنيم بعد با چند تا سيخ راه راه قرمز (!) که اسمش ژالُنه و يه متر فاصله اينا رو اندازه می‌گيريم، بعد بايد توی صد متر فقط پنج سانتيمتر حداکثر خطا وجود داشته باشه... به‌هرحال يا اين دو واحد منو می‌کشه يا اينکه آخر ترم مرد می‌شم!!

خوبی توقيف شرق اين بود که باعث شد بالاخره اين «به‌سوی فانوس دريايی» (ويرجينيا وولف) به جاهای خوبی برسه! از چهارشنبه هم که قراره دوباره منتشر بشه...

انتظار داشتم اين کميک آخر بن‌بست زياد ويزيتور داشته باشه ولی نه ديگه اينقدر! همه‌اش هم تقصير سايت کريمه‌ی جيگره که باعث شد 26 فوريه 7900 تا هيت داشته باشم! روزهای بعدش هم حدود 3500Liv Tyler in 'The Lord Of The Rings' تا هيت باعث شد که ترانسفر ريت اين ماهم به حدود 1 گيگ برسه اون هم فقط بخاطر يه کاريکاتور 100 کيلوبايتی که اگه عموحميد و احسان نبودن احتمال داشت سايت داون بشه ولی امان از رفيق خوب! مرسی بچه‌ها...

فرداشب هم مراسم اسکاره... به احتمال زياد جايزه بهترين فيلم و کارگردان به بازگشت پادشاه می‌رسه.



February 24, 2004
من آن زائرم که در نيمه‌ي راه زيارت، ايمان خويش باخته...

روی جلد بروشور نمايشچند شب پيش خوشبختانه تونستم برم نمايش «زائر» به نويسندگی و کارگردانی حميد امجد (از گروه نمايش پرچين) رو ببينم. تئاتر فوق‌العاده‌ای بود با کلی شخصيت و بازيگر که بيش از همه قدرت و خلاقيت امجد رو نشون داد. داستان مردی به نام برنا با بازی خيره‌کننده مهرداد ضيايی که روزی در ميدان شهر همای سعادت بر شانه‌اش می‌نشيند و سلطان به او می‌گويد که يک آرزوی او را برآورده می‌کند، او از سلطان تا سپيده‌دم فردا فرصت می‌گيرد تا آرزويش را به سلطان بگويد.
نمايش از جايی شروع می‌شود که او پس از اين واقعه به خانه برگشته و ماجرا را برای خانواده‌اش شرح می‌دهد. از طرفی مردم ده که در ميدان شهر شاهد ماجرا بودند به خانه برنا می‌آيند تا با راضی‌کردن او از وی بخواهند تا خواسته آنها را بجای آرزوی خودش به سلطان بگويد. تعداد زياد آدم‌هايی که به برنا مراجعه می‌کنند و آرزوهايشان (28 بازيگر در اين نمايش بازی کرده‌اند که چند نفر هم در دو نقش ظاهر می‌شوند) باعث می‌شود در پايان اين نمايش 2 ساعته برنا (يا زائر) که همچون يک منجی و مصلح در ميان جامعه‌اش درآمده به اين نتيجه برسد که ديگر از آرزو هم برای اصلاح اين جامعه کاری برنمی‌آيد و بايد تن به سرنوشت محتوم داد. برنا به درون تابوت می‌رود و مردمان ده او را روی تپه کنار ديگر مترسک‌ها به خاک می‌سپارند...
خيلی تئاتر تاثيرگذار و تلخی بود آنهم با نثر شيوا و هنرمندانه امجد و کارگردانی مسحورکننده‌اش. اوج اين هنرنمايی زمانی بود که همه شخصيت‌ها با هم وارد صحنه می‌شدند و صحنه به‌شدت شلوغ می‌شود اما ديالوگ‌های به موقع هرکدام از شخصيت‌ها که علاوه بر پيشبرد داستان، هويت شخصيت را هم نمايش می‌داد فصلی را که می‌توانست به نقطه‌ضعف نمايش بدل شود، به درخشان‌ترين قسمت آن بدل می‌کند.

از حميد امجد بشدت خوشم مياد، مخصوصا بعد از خوندن اين مصاحبه‌اش با شرق درباره برنامه راديوييش. (کسی نمی‌دونه اين برنامه کی پخش می‌شه؟) در ضمن امجد فقط در دو فيلم بازی کرده؛ «مسافران» (بهرام بيضايی – 1370) و «گاهی به آسمان نگاه کن» (کمال تبريزی – 1381). البته فکر کنم توی يکی دو تا تله تئاتر هم بازی کرده باشه، ولی مطمئن نيستم.
فکر نمی‌کنم مدت زمان زيادی از اجرای اين نمايش باقی مانده باشه، اما از دست ندينش. ساعت 18:30 هر روز (بغير از شنبه‌ها)، سالن چهارسو، مجموعه تئاتر شهر.
[مطلب ستون تئاتر کاپوچينو درباره تئاتر زائر]
[وبلاگ تئاتر زائر]

پی‌نوشت: راه‌انداختن وبلاگ و سايت برای يه تئاتر اتفاق پسنديده‌ايه ولی چه خوبه که گروه پرچين که اينقدر فعاله و کاراش درست و حسابيه (امسال توی جشنواره دو نمايش «بی شير و شکر» و «اسم» از اين گروه روی صحنه رفت) يه سايت به اسم خود گروه راه بندازه و به اطلاع‌رسانی درباره فعاليت‌های گروه بپردازه.
مثل اينکه بی‌مهری‌های مسوولان باعث شده که جمعه 8اسفند آخرين شب اجرای اين نمايش باشه، فقط سه شب زمان داريد برای ديدن «زائر».



February 23, 2004
بن بست را دريابيد

خوشبختانه کميک‌استريپ TopWeblogs رو بالاخره کشيدم و از خجالت جايزه‌ای که بهم دادن اومدم بيرون!! (يه چيز تو مايه‌های نمک خوردن و نمکدون شکستن!!)
ببينين اين کميک‌استريپ جديد بن‌بست رو تا اگه DSL به دستم نرسيد بعدا حسابی از خجالتشون دربيام!! (اين تهديد نبودها، فقط نوعی از اطلاع‌رسانی بود!)



February 21, 2004
DSL منو بدين!

بالاخره امروز مراسم پايانی «وبلاگ‌های برتر» برگزار شد و بن‌بست هم جايزه بخش هيئت داوران رو گرفت! جايزه‌ای که قولش داده شده يه سال DSL از شرکت تراشه سبزه که اميدوارم به دستمون برسه چون احسان که اومد جايزه پرشين‌تولز رو گرفت گفت که امروز با شرکت تراشه سبز تماس گرفته و اونا روحشون هم از ماجرا خبر نداشته! به‌هرحال من حاليم نيس؛ DSL منو بايد بدين! (دو نقطه دی!)
فکر کنم آه سينا مطلبی منو گرفت که DSL بهم دادن، با اون کارتونی که توی کاپوچينو ازش کشيدم! (اميدوارم آه سينا همه رو بگيره!!)
ولی از اينا بگذريم، عجب مراسمی بود! نمی‌خوام زحمت‌های آقای اروج‌زاده و ماهنامه دنيای کامپيوتر و ارتباطات رو زير سوال ببرم، اما مراسم خيلی بد بود. هيچ برنامه‌ای براش نداشتن... از همه بدتر شعر خوندن آقای بختياری (اگه اشتباه نکنم) بود و اون مصراع "چاقوی منو بيارين!" حيف که شعبده‌بازی و حرکات ژان‌گولر پيش‌بينی نشده بود وگرنه بساطمون جور می‌شد!
مجری مراسم هم خيلی خدا بود مخصوصا وقتی اسم وبلاگ حسين رو خوند و پرسيد: تشريف ندارن؟! در بخش سرويس‌دهنده‌های وبلاگی هم برای معرفی پرشين‌بلاگ گفت: "وبلاگ پرشين‌بلاگ" ولی وقتی می‌خواست منو صدا کنه خيلی حال کردم که از تارانتينو هم ياد کرد! نمی‌دونم جزو متن بود يا از خودش گفت اما بسی کيفور شدم که از کوئنتين هم نامی در مراسم به ميان آمد!! فقط جای استنلی کوبريک نازنين خالی بود...
احتمالا توی اين چند روز يه کميک استريپ درباره مراسم امشب توی بن‌بست می‌کشم!
راستی از نيما و سامان هم بايد کلی تشکر کنيم که بار نظرسنجی و سايت مسابقه روی دوششون بود، خسته نباشين بچه‌ها.
[گزارش خورشيدخانوم از مراسم ديشب]
[بيانيه هيئت داوران]
پی‌نوشت: مثل اينکه مقداری از کار سايت مسابقه به گردن دوستان خوب ديجيتال پرشيا بوده و من متاسفانه خبر نداشتم. با پوزش از دوستانم و آقای تقی‌زاده و يه تشکر ويژه ازشون. (چون هرچقدر مراسم بی‌برنامه بود، سايت مسابقه درست و حسابی آماده شده بود.)



February 19, 2004
لعنت به اين شغل مزخرف

فکر می‌کنم نوشته خسرو به اندازه کافی گويا هست:
" بهت زده ام. همين حالا از خواب بيدار شده ام و براي كار ديگري ايسنا را باز كردم كه مي بينم شرق و ياس را بسته اند. ياس نو را از ديشب مي دانستيم ولي شرق را... لعنت به اين شغل مزخرف. سرم دارد گيج مي رود. بهترين روزنامه سال هاي اخير ديگر در نمي آيد و از صبح شنبه روي كيوسك ها نيست..."
[مطلب بابک]
[خبر گويا]
[خبر بی‌بی‌سی فارسی]
[مطلب بهنود]
[مطلب پرستو]
[روی جلد آخرين شماره ياس نو که چاپ نشد در سايت روزنامه]
[پرستو: شرق از فردا منتشر می‌شه]



February 18, 2004
آرزوی مرگ پدر

خوشبختانه چند روز پيش تونستم بالاخره «گاوخونی» مدرس صادقی رو بخونم. کتاب عجيبی بود، مخصوصا نثرش که به‌شدت حس يه فضای وهم‌آلود ميان خواب و بيداری رو القا می‌کنه. يکجوری داستان روايت می‌شه که انگار نويسنده (يا راوی داستان، چون سرتاسر داستان از زبان اول شخصه) بدون هيچ فکر قبلی و بدون منظم کردن افکارش فقط شروع کرده به حرف زدن و در 95صفحه کل زندگيش رو توی ذهنش در مرز خواب و بيداری دوره کرده. فقط حيف که اول فيلم افخمی رو ديدم و بعد کتابو خوندم. پيشنهاد می‌کنم قبل از ديدن فيلم، کتابو بخونين.
اين قسمت از کتاب (و البته فيلم) هم برام خيلی عجيب غريب بود:
"... من آرزو داشتم پدرم...
من آرزو داشتم پدرم...
من آرزو داشتم پدرم می‌مرد.
و حالا که مرده بود ديگه هيچ آرزويی نداشتم..."

ديروز يه مطلبی در شرق چاپ شده بود که ترجمه ای بود از مطلبی درباره کيل بيل به قلم دنيل مندلسون. اين تيکه اش خيلی جالب بود برام:
"...ديدن فيلم هاي تارانتينو و بيش از همه بيل رو بكش مانند آن است كه در اتاقي با آدمي گير افتاده باشيد كه لحظه اي از حرف زدن در مورد تكه هاي باحال فيلم هايي كه ديده است دست برنمي دارد. اگر شما هم جنون او را داشته باشيد اين اتفاق سرگرم كننده اي است، وگرنه او به نظرتان آدم كسل كننده اي خواهد آمد."
[متن کامل]



February 14, 2004
world press photo 2004

Tony Blair and George W. Bush | Nick Danziger<br />
UK, Contact Press | World Press Photo 2004 Winnerمتاسفانه يا خوشبختانه همونطور که زلزله قزوين برای يه عکاس ايرانی‌تبار خوش‌يمن بود و جزو برگزيده‌های world press photo سال پيش قرار گرفت، زلزله بم هم باعث شد «عطا کناره» (از خبرگزاری فرانسه – AFP) رتبه دوم بخش عکس خبری (spot news) رو کسب کنه. خبر خوبيه، هرچند با يه خاطره تلخ همراهه. عکس فوق‌العاده تلخ و تاثيرگذاريه. توی بخش people in the news هم Jan Grarup دانمارکی با مجموعه عکس‌هايی که از بم گرفته بود، دوم شد.
توی بخش پرتره هم جايزه اول رو همين عکسی که اينجا گذاشتم برد، تصويری از تونی بلر و جرج بوش. خيلی از اين عکس خوشم اومد.

امروز هم توی يکی دو سايت، خبری ديدم درباره توقيف مارمولک که توی LinkDump هم بهش لينک دادم. اما فکر نمی‌کنم خيلی جدی باشه، چون فيلم نه تنها هيچ توهينی به روحانيت نمی‌کنه، بلکه تا حدودی در دفاع از روحانيته. از طرفی تهيه‌کننده مارمولک هم فکر کنم بتونه از روابطش برای گريز از اين ماجرا استفاده کنه. مارمولک بدون هيچ تبليغی و در سکوت کامل ساخته شد، اونوقت توی جشنواره چنين سر و صدايی به پا کرد، حالا اين قضيه توقيف شدن هم بهش اضافه کنين... فروش فوق‌العاده‌ای در انتظار مارمولکه!
[شرق امروز به نقل از منوچهر محمدی (تهيه‌کننده مارمولک) خبر رو تکذيب کرده]
[مطلب نيما درباره حواشی مارمولک]



February 11, 2004
روز آخر : خستگی تا سر حد جنون!

بعد از ده روز فيلم ديدن، امروز ديگه ترجيح دادم نرم سينما و بگيرم تخت بخوابم. البته فيلم خوبی هم توی سينمای مطبوعات نبود که ترغيبم کنه به ديدن، بجز «وعده ملاقات در بلويل» که سانس آخر نمايش داده می‌شه و متاسفانه فکر نمی‌کنم بتونم ببينمش...
ديشب هم اختتاميه جشنواره با اجرای خمسه در تالار وحدت برگزار شد. اصولا فکر می‌کنم خمسه شومن خوبی بايد باشه، اما نمی‌دونم ديشب اجرا چه‌جوری بوده، بايد از دوستانی که رفتند بپرسم...
«مهمان مامان» يه پايان درست و حسابی بود برای جشنواره‌ای خيلی نااميد کننده آغاز شد. انصافا هم به درستی جايزه بهترين فيلم رو گرفت. درويش هم لياقت جايزه بهترين کارگردانی رو داشت، به ثمر رسوندن يه پروژه عظيم در طول 2سال توی ايران کار آسونی نيس اون هم به بهترين شکل ممکن.
اما رادان به نظرم انتخاب مناسبی نبود، اون هم بخاطر «شمعی در باد». نقش‌آفرينی رادان توی ننه گيلانه بمراتب بهتر از بازيش توی شمعی در باد بود، حتی حضور کوتاهش در اواخر گاوخونی خيلی حرفه‌ای‌تر و سنجيده‌تر از شمعی در باد بود. با هه اينها و با اينکه فکر می کنم بازغی در دوئل انتخاب بهتری بود اما پيشرفت قابل ملاحظه رادان رو نمی‌شه ناديده گرفت، پيشرفتی که گلزار هم در بوتيک تا حدی از خودش نشون داد.
گوهر خيرانديش هم اينقدر توی «رسم عاشق‌کشی» عالی بود که می‌شه بازی‌های مسحور کننده معتمدآريا و گلاب آدينه رو ناديده گرفت و بگم حق به حقدار رسيد.
توی بخش بين‌الملل هم تا جايی که ممکن بود سعی کردن از «گاوخونی» تقدير و تشکر کنن و بنوعی برخوردهای قهرآميز منتقدين در سالن مطبوعات رو جبران کنن. خيلی دوس داشتم گاوخونی يه شاهکار درست و حسابی می‌شد، مخصوصا حالا که کتابشو خوندم شجاعت افخمی و معلم رو تحسين می کنم اما بايد قبول کرد که اون چيزی که بايد می‌شده، نشده.
فيلم برگزيده تماشاگران هم از همون دو سه روز اول جشنواره معلوم بود که به «مارمولک» می‌رسه... نوش جان آقای تبريزی!
شهرزيبا هم متاسفانه در سايه دوئل که 7 سيمرغ رو گرفت، تنها سيمرغ نه‌چندان با اهميت صداگذاری رو گرفت.

جشنواره بيست و دوم هم تمام شد... 356 روز تا جشنواره بيست و سوم.



February 10, 2004
روز دهم : اقتباس ادبی آزاد !

«مهمان مامان» بعد از يکی دو تا کار ضعيف از مهرجويی يه جور قدرت‌نماييه دوباره اس، مخصوصا تو اين جشنواره که اکثر پيش‌بينی‌های قبل جشنواره غلط از کار دراومد. ريتم فيلم که ناشی از يه فيلمنامه درست و حسابيه، اينقدر کشش داره که يکساعت و پنجاه دقيقه نشستن در مقابل فيلم مهرجويی، به يکی از مفرح‌ترين و خوشايندترين لحظات جشنواره بدل بشه. قدرت فيلمنامه توی پرداخت شخصيت‌ها و هويت‌سازی برای اونا بيشتر معلوم می‌شه، توی يه خونه قديمی جنوب‌شهری که چند تا خانواده با هم زندگی می‌کنن، بستر بسيار مناسبيه برای وارد کردن شخصيت‌ها داريوش مهرجويی - عکس از کتاب «ياد و نگاه» مهرداد اسکويیو کاراکترهای متعدد، اما همين شخصيت‌های متعدد اگه با فيلمنامه و کارگردانی خوبی همراه نباشه می‌تونه بزرگترين نقطه ضعف فيلم باشه. اما مهرجويی به سادگی همين عامل رو بزرگترين نقطه قوت فيلمش می‌کنه. نگاه کنين به اون کارگر ساختمانی که هيچ نقشی جز رد شدن و گفتن دو خط ديالوگ با لهجه شمالی نداره، اما چقدر خوب و دلنشين در فيلم جا افتاده.
انتخاب بازيگرها و بازی‌هاشون حرف نداره، تجربه چندين ساله همکاری شريفی‌نيا و مهرجويی باعث شده که مهمان مامان يکی از بهترين کستينگ‌های سال‌های اخير رو داشته باشه.
اگه فيلم يه اکران درست و حسابی داشته باشه، مطمئن باشين که در کنار مارمولک پرفروشترين فيلم سال بعده. حتی به نظرم بيشتر از مارمولک می‌خندونه اما سوژه جذاب مارمولک و رفتنش به سراغ يک تابو در جامعه ايرانی باعث می‌شه که بيشتر از مهمان مامان سر و صدا کنه، مخصوصا که شنيده‌ها از اکران مارمولک در عيد 83 خبر می‌دن.
فکر می‌کنم در دهمين روز جشنواره و قبل از اعلام نتايج ( که تا يکی دو ساعت ديگه معلوم می‌شه) بايد به احترام مهرجويی و بازگشت شکوهمندانه‌اش به دوران اجاره‌نشين‌ها برخيزيم. راستی فيلم چقدر شبيه اجاره‌نشين‌هاست... البته با يه تفاوت کوچولو، اونجا آپارتمانی در خارج شهر بود و اين خانه‌ای در دل شهر.

درباره تيتر : دو اقتباس ادبی ديگر جشنواره ( گاوخونی و عاشق مترسک ) اينقدر بد بودن که از يه اقتباس ادبی درست و حسابی در سينمای ايران نااميد شدم. اما فيلم مهرجويی که براساس داستانی از هوشنگ مرادی کرمانی ساخته شده اينقدر عاليه که به آثار ادبی بر روی پرده‌های کهنه سينماهای ايران اميدوار شدم.

پی‌نوشت : يادمه چند روز پيش نيما گفت که مهرجويی قشر مرفه و روشنفکر رو خوب می‌شناسه، اما درباره طبقه فقير و فرودست جامعه تا حالا کاری نکرده، بايد ببينيم چه می‌کنه. مهمان مامان نشون داد که مهرجويی با يه فيلمنامه و داستان حسابی می‌تونه چه شاهکارهايی خلق کنه...



February 09, 2004
روز نهم : فيلمی بخاطر تيتراژ

سانس اول؛ سربازهای جمعه. فکر می‌کنم تنها فيلمی بود که سالن قبل از شروع تيتراژ پر شده بود و همه منتظر بودن تا نتيجه کار کيارستمی رو ببينن. انصافا تيتراژ خوبی بود، مخصوصا بعد از پايان فيلم می‌شه گفت که از فيلم بهتر بود!
من به يه اصل اساسی اعتقاد دارم، اون هم اينکه فيلم اول بايد سرگرم کننده باشه و تماشاگر رو تا آخر روی صندلی‌های سينما نگه‌داره، بعد از اون شروع کنه به دادن پيام‌های اخلاقی! بزرگترين نقطه ضعف «سربازهای جمعه» به نظرم همينه که در جذب مخاطب و راضی نگهداشتنش موفق نيس. اينو نتايج نظرسنجی‌های جشنواره هم نشون می‌ده. مثلا نگاه کنيد به اون فصل مهم گفتگوی آصف با خواهرش که بسيار در روند داستان تاثيرگذاره و بايد با فلاش‌بک‌های متعدد گذشته نقره و علت اعتيادش رو نشون بده، چقدر کند و خسته‌کننده از کار دراومده.نطق‌های طولانی شخصيت‌ها و مانيفست صادر کردن‌هايشان هم همچنان در آثار کيميايی حضور چشمگيری داره، حتی اگه از زبون يکی از همين کاراکترها، اين نطق‌ها به هجو کشيده بشه و نسبت بهشون اعتراض بشه.
«سربازهای جمعه» رو بخاطر اينها دوست ندارم. اگه «اعتراض» از چند ديالوگ ناب استادی بهره می‌برد، سربازهای جمعه اون ديالوگ‌های کيميايی‌وار رو هم خوب پرورش نمی‌ده...

از سه اپيزود «روايت سه‌گانه» فقط کار بنی‌اعتماد ارزش ديدن داره و تهيه‌کننده هم با علم به اين موضوع «ننه گيلانه» آخر همه نمايش می‌ده تا تشويق‌های پايان اپيزود سوم، به حساب کل مجموعه نوشته بشه. بازی معتمدآريا مسحور کننده است، نقش يک پيرزن خسته و رنج‌کشيده شمالی به بهترين شکل ممکن تصوير شده. رادان هم خيلی خوب نقش يک جانباز شيميايی و معلول رو بازی می‌کنه. شاهکار اين نقش‌آفرينی‌ها زمانيست که ننه گيلانه از نردبان می‌افتد و پسر معلول او از پشت شيشه نظاره‌گر اوست، ولی کاری از دستش برنمی‌آيد و تنها می‌تواند ضجه بزند.
يکی از تلخ‌ترين و تاثيرگذارترين فيلم‌هايی که در عمرم ديدم، «ننه گيلانه» است. از دستش نديد.



February 08, 2004
روز هشتم : فرشتگان چارلی در تهران

امروز فقط تونستم نيم ساعت از «عروس افغان» (ابوالقاسم طالبی) رو تحمل کنم. واقعا غيرقابل تحمل بود نشستن تا آخرش. اينقدر کند و بی‌هدف و بی‌انگيزه داستان پيش می‌رفت که اصلا نمی‌شد بيشتر از نيم ساعت توی سالن نشست. فقط بخاطر حضور گلاب آدينه بعنوان بازيگر و بازيگردان بود که کنجکاو شدم فيلمو ببينم که کنجکاوی بی‌موردی بود!

سانس آخر هم «ملاقات با طوطی» ساخته پر سر و صدای داودنژاد نمايش داده شد. خيلی فيلم بدی بود. تنها هدف فيلمساز اين بود که با ساختن اين فيلم مثلا دست به تابوشکنی بزنه و چهار زن کماندو رو وارد سينماهای ايران بکنه. يکجور کپی‌برداری از «فرشتگان چارلی». جالبه که داودنژاد خيلی هم به اين فيلمش اميدواره! البته فيلم بخاطر جذابيت بصری بازيگران زنش و موقعيتی که برايشان خلق می‌کند، حتما خواهد فروخت... مخصوصا در شهرستان‌ها!

امروز ليست نامزدها هم اعلام شد. گاوخونی فقط در فيلمبرداری کانديد شد و سربازهای جمعه هم يکی دو نامزدی بيشتر ندارد. بيشتر از همه دوئل و ميهمان مامان و شهرزيبا و قدمگاه نامزد شده‌اند و احتمال زيادی می‌رود که جوايز اصلی به قدمگاه برسد، هم به لحاظ مضمون فيلم، هم تهيه‌کننده تلويزيونيش و هم کارگردانش که يک مدير دولتی بوده...
[ليست نامزدها در 30نما]
[تحليل بابک از ليست نامزدها]

خبر جانشينی ميهمان مامان بجای ارباب حلقه‌ها هم با تغيير برنامه سينمای مطبوعات در دو روز پايانی جشنواره متاسفانه رسما تائيد شد. لذت ديدن بازگشت پادشاه روی پرده بسادگی از دست رفت. تنها دلخوشی روز آخر ديدن انيميشن عجيب و جذاب «وعده ملاقات در بلويل»، اگه باز هم اتفاقی نيفته.



February 07, 2004
روز هفتم : خسته نباشيد آقای درويش

«دوئل» بدون شک بهترين فيلم جشنواره تا پايان روز هفتمه. اولين بيگ پروداکشن سينمای ايران اينقدر زيبا و هنرمندانه ساخته شده که مطمئنم تهيه‌کننده‌اش لحظه‌ای احساس پشيمانی نمی‌کند. تدوين و ريتم فيلم خيلی خوب است، وقتی ارزش اين حرف بيشتر معلوم می‌شه که يه فيلم 100دقيقه‌ای توی جشنواره امسال از دقيقه 70-80 به بعد کم مياره اما دوئل با 140 دقيقه زمان، کامل است. بدون کم و کاست يا چيزی اضافه. بازی پژمان بازغی خيره‌کننده است، مخصوصا در قسمت‌های مربوط به گذشته. پريوش نظريه هم عاليست و... سعيد راد که بازگشتی شکوهمندانه دارد.
فقط کاش دوئل به شيوه اسکوپ فيلمبرداری می‌شد، اونوقت با اين صدای دالبی معرکه‌اش و جلوه‌های ويژه دلنشينش به مراتب بالاتر از استاندارد‌های سينمای ايران می‌ايستاد، جايی که همين الان هم بدون شک قرار دارد. در مورد جلوه‌های ويژه‌اش هم بگم که برای اولين بار در سينمای ايران يه قطار رو درست و حسابی منفجر کردن تا يه صحنه کمتر از يه دقيقه‌ای درست و حسابی در بياد. باورتون می‌شه يه همچين فيلمی توی ايران ساخته شده باشه؟ سينمايی که تا همين دو سه سال پيش به زور يه بی.ام.و مدل 75 رو منفجر می‌کرد!
آقای درويش، دست مريزاد. چهار سال فيلم نساختن به دوئل می‌ارزيد. ايکاش بعضی‌ها از شما اصول اوليه فيلم ساختن را ياد می‌گرفتند...

«شمعی در باد» خيلی مزخرفه. بخاطر همين هم کلی مفرح ذات است! مخصوص اگه با دو سه تا فيلم‌باز دلقک صفت توی سالن نشسته باشين، شک نکنين که دو ساعت مفرح در پيش دارين.
فيلم اينقدر سطحی و کودکانه با چيزهايی که به زعم خودش مشکلات جوانانه، برخورد می‌کنه که حالت از جوان بودن بهم می‌خوره. اعتياد (انواع مختلف از مورفين و هروئين تا اکس)، ايدز، همجنس‌بازی، رابطه دو نسل، مشکل مسکن، ازدواج، عشق نافرجام، کار، دوست ناباب، کنکور، طلاق و ... همه توی فيلم مطرح می‌شه. فقط علت نرفتن ايران به جام‌جهانيه که از نگاه تيزبين خانم درخشنده پنهان می‌مونه!
اميدورام جواد قادری (!!) عزيز توی کنفرانس مطبوعاتی از خانم درخشنده بپرسه چرا بيشتر به مشکل نقش آقای سيروس ابراهيم‌زاده نپرداخته؟!! (بايد فيلم رو ببينين، البته اگر حروم شدن دو ساعت براتون مهم نباشه!)
خدايا، اين کمدی‌های ناخواسته را از ما نگير..



February 06, 2004
روز ششم : تارانتينو يا ملاقلی‌پور؟ مساله اينست

خوشبختانه دوباره «شهرزيبا» در سالن مطبوعات نمايش داده شد و تونستم ببينم. فيلم خوبی بود، همونطور که از اصغر فرهادی انتظار می‌رفت. ترانه هم بعد از 3-4 سال بازگشت آبرومندانه‌ای داره و نقشش رو خوب بازی می‌کنه، قريبيان هم اگرچه مثل «رقص در غبار» غافلگيرکننده نيس، اما خيلی خوبه. و اون پسرک که نقش اعلا رو بازی می‌کنه... فرهادی باز هم نشون داد که در انتخاب نابازيگرها قدرت بالايی داره. ولی يه مشکلی که توی جشنواره امسال خيلی به چشم مياد اضافی بودن بعضی لحظات و بالطبع کند شدن فيلم‌ها در يک سوم پايانيه که شهرزيبا هم اين مشکل رو داره. نمی‌دونم چی شده که امسال همه دوست دارن بالای 100 دقيقه تدوين کنن؟

«مزرعه پدری» خيلی سعی می‌کنه به «سفر به چزابه» نزديک بشه، مخصوصا که به لحاظ مضمونی هم سفری در حال و آينده داره. اما خوب نمی‌تونه داستانش رو روايت کنه و ملاقلی‌پور جاهايی که بايد داستان رو پيش ببره، ضعيف‌ترين لحظات فيلمش رو خلق می‌کنه. اما فيلمبرداری خيلی خوب و اسکوپ بهمراه صدای دالبی در کنار جلوه‌های ويژه‌اش که برای اولين باره می‌بينم اينقدر تر و تميز و واقعی در اومده، از نقاط قوت فيلمه. راستی خيلی حيف شد که وقت نداشتم توی کنفرانس مطبوعاتی آخر شب شرکت کنم، شنيدم ملاقلی‌پور کلی گرد و خاک به پا کرده!

صحنه ای از کيل بيل که به صورت انيميشن ساخته شدهو اما حادثه روز ششم، اکران «Kill Bill» به‌جای «مشت بر پوست» (اين فيلم هطچ ربطی به سرخپوستان ندارد!) بود. نمی‌دونين چه لذتی داره ديدن فيلمی از «کوئنتين مقدس» (!!) روی پرده عريض سينمای استقلال با صدای دالبی. يه جور وجد عارفانه است که بايد تجربه کنين تا بفهمين چی می‌گم!
نمی‌دونين وقتی اوما دست و پای اون کثافتها رو قطع می‌کرد و انگار به جای رگ، شيلنگ گذاشتن توی بدن اينا و خون فواره می‌زد بيرون چه لذتی داشت! موسيقی فيلم که شاهکاره، شايد هم بيشتر. تا حالا نديده بودم اينقدر موسيقی با فيلم هماهنگ باشه. برای دوستانی هم که به پز‌های روشنفکرانه‌شون برخورده که تارانتينو چنين فيلمی ساخته که در ستايش چرت و پرت‌های درجه سه هنگ‌کنگيه، پيشنهاد می‌کنم مصاحبه‌ای که ازش توی شماره 310 مجله فيلم چاپ شده، يه نگاهی بندازن...
[مطلب شيده درباره کيل بيل در ستون سينمای جهان کاپوچينو]



February 05, 2004
روز پنجم : زندگی شيرين می‌شود

کمال تبريزی موجود باهوشيه و از مغزش درست استفاده می‌کنه. راه رفتن و فيلم ساختن روی لبه تيغ رو خيلی خوب بلده و می‌دونه چه‌جوری جسارت به خرج بده که نه سيخ بسوزه نه کباب. مهم‌تر از همه اينه که بی‌ادعاست و بی‌ سر و صدا کار می‌کنه و مثل بعضی حضرات کارناوال تبليغاتی دور خودش راه نمی‌اندازه.
بخاطر همه اينهاست که «مارمولک» يه فيلم درست و حسابيه. يه دليل ديگه هم داره البته، اينکه تبريزی فقط به فکر کارگردانی کاراشه و فيلمنامه‌نويس و بازيگردان مياره تا از وظيفه اصلی خودش جا نمونه و اين بزرگترين حسن تبريزيه. مطمئنم اگه فيلم خوب اکران بشه و تبليغات درست و حسابی داشته باشه، رکورد تاريخی به جا می‌ذاره... شوخی‌های فيلم اينقدر خوب دراومده که بعد از اينکه فيلم تموم شد دنبال يه سانس ديگه توی سينماهای جشنواره بوديم که دوباره مارمولک رو ببينيم.درضمن تا حالا با 96درصد آرا محبوب‌ترين فيلم جشنواره از نگاه مردمه.

توی جشنواره (و بالاخص سينمای رسانه‌های جمعی) که تو يه روز ممکنه 4-5 تا فيلم پشت سر هم ببينی، فيلم‌هايی که ريتم کندی دارن خيلی اذيت می‌کنن، حتی اگه اثر قابل تاملی باشن. «قدمگاه» فيلم متوسطی است که متاسفانه ريتم آروم و کندی داره اما از داستان نسبتا خوبی برخورداره. درضمن از تيم بازيگری خوبی هم بهره می‌بره...

... و اما «باج‌خور». يه فيلم نسبتا خوش‌ساخت و روان برای مخاطب عام. با يه فيلمبرداری فوق العاده عالی و قاب‌بندی‌های معرکه و يه تدوين نه چندان بد.
خروج فرزاد موتمن از پيله روشنفکری دو فيلم اولش نتيجه خوبی داره.

«بوتيک» هم پايان‌بخش يه روز خوب بود. هنوز نمی‌تونم درباره فيلم موضع‌گيری صريحی بکنم، نقاط ضعف و قوت زيادی داشت که نمی‌ذاره خيلی راحت بگم چرت بود يا معرکه. اصلا تو يه فضا و جامعه عجيبی بود که همه شخصيت‌هاش يه جورايی ملنگ بودن. بعضی‌ صحنه‌هاش واقعا زيادی بود و بی‌ثمر که اگه حذف می‌شد هم ريتم بهتری به فيلم می‌داد هم الکی ذهن بيننده رو مغشوش نمی‌کرد. اما يه محمدرضا گلزار داره که مثل فيلم‌های قبليش تو ذوق نمی‌زنه، خوب بازی نمی‌کنه اما بد هم نيس. بزرگترين ضعف فيلم هم اينه که نمی‌تونه به تماشاگر بفهمونه که فيلم درمورد يه سری آدم خاصه که جنس روابطشون با آدمای عادی فرق می‌کنه...

امروز به تمام چهار روز قبلی می‌ارزيد... جشنواره از امروز شروع شد!



February 04, 2004
روز چهارم : اقتباس ادبی ممنوع

ديشب حدود ساعت 10 بود که خسرو بهم خبر داد که يه سانس ويژه گذاشتن برای اکران اول «گاوخونی»، من هم در کوتاهترين زمان ممکن خودم رو رسوندم به سينما استقلال که ايکاش نرفته بودم.
واقعا متاسفم. از افخمی اصلا انتظار نداشتم که يه همچين فيلمی بسازه. کل فيلم از دريچه ديد راوی (بجز 20 دقيقه پايانی) و با صدای او که داستان رو روايت می‌کنه ساخته شده. من کتاب رو نخوندم، ولی همونطور که خود افخمی هم گفت فيلم کاملا وابسته به کتابه و اثر مستقلی برای خودش نيست، انگار که يکی نشسته داستان رو با صدای بلند خونده و يه سری تصوير نامنظم در ذهنش شکل گرفته.
چيزی که بيشتر از همه ديشب آزارم داد، اين بود که افخمی همه پيشينه‌ای که ازش در ذهنم داشتم، خراب کرد. جدا از اينکه از يه کارگردان درست و حسابی که با کارنامه‌اش نشون داده عاشق سينمای داستان‌گوی امريکاست انتظار نمی‌ره يه فيلم خسته‌کننده بسازه که سرگرم کردن مخاطب هيچ جايی توش نداره، حرف‌هايی که ديشب در دفاع از فيلمش زد خيلی بد بود... متاسفم آقای افخمی عزيز.
پی‌نوشت: هرچقدر هم فيلم بدی باشه، نمی‌شه از تصاوير بديع و جذاب و فيلمبرادری معرکه‌اش حرف نزد.

امروز صبح هم به زور بيدار شدم که برم يه چرت و پرت اساسی از صباغ‌زاده رو ببينم! نمی‌دونم کی گفته بود که «صبحانه‌ای برای دو نفر» فيلم متفاوتی در پرونده صباغ‌زاده است. اين فيلم هيچی نداشت، هيچی. خيلی وقته که شک کردم کارگردان «خانه خلوت» صباغ‌زاده بوده...

بعد از اون هم نوبت به سيروس الوند رسيد و يه فيلم‌فارسی ديگه به سبک خودش. در همين حد که «برگ برنده» آزاردهنده نبود بايد از الوند متشکر باشيم، بهرحال نمی‌شه از کسی که يه عمر يه جور فيلم ساخته انتظار اثر متفاوتی داشت.

کاريکاتور کيميايی به قلم حسين صافی«عاشق مترسک» هم مثل گاوخونی فوق‌العاده نااميد کننده بود. اقتباس نوربخش از رمان فيليس هستينگز اينقدر کند و بی‌هدف بود و اينقدر پر از نصاوير و فلاش‌بک‌های مغشوش بود که جای هيچ اميدواری برای سازنده «رای باز» نمی‌ذاره. فکر می‌کنم وجود رضا کيانيان و مشاوره او در نگارش فيلمنامه رای باز باعث شد که اثر دلنشين و متفاوتی در سينمای ايران باشه وگرنه تصور اينکه نوربخش قبل از عاشق مترسک، رای باز رو ساخته خيلی دور از ذهنه. اميدوارم فيلم بعديش تکليفم رو باهاش مشخص کنه!

راستی بالاخره ويژه‌نامه جشنواره «بچه‌ها...گل‌آقا» هم منتشر شد. اين هم کاريکاتور چهره کيميايی است که حسين صافی کار کرده... خيلی خوشم مياد از سبکش.



February 03, 2004
روز سوم : جمع کنيم بريم خونمون

خيلی افتضاحه! معتبرترين جشنواره سالانه سينمای ايران يه آبروريزی واقعيه. بعد از نرسيدن «اشک سرما» و «پرده عشق» به اکران سينما استقلال، «معادله» و «خداحافظ رفيق» هم ديروز به اکران اولشون نرسيدن. ( خداحافظ رفيق به اکران سانس اول امروز سينما استقلال رسيد) امروز هم به‌جای «گاوخونی» و «سيزده گربه روی شيروانی» دو تا فيلم خارجی نمايش داده شد. مديران و برنامه‌ريزان جشنواره معظم فيلم فجر خسته نباشين...

امروز فقط دو سانس آخر جذاب بود که هر دو نمايششون منتفی شد؛ اما به پيشنهاد دوستان يک چرت و پرت اساسی به نام «شکلات» (افشين شرکت) رو ديدم. اصلا ارزش اين رو نداره که بخوام درموردش چيزی بنويسم ... فقط حيف از شبنم طلوعی که در اين فيلم مزخرف بازی خوبی رو ارائه کرد.

اميدوارم فردا لااقل «صبحانه‌ای برای دو نفر» و «برگ برنده» نمايش داده بشه. ببينين چقدر وضع خرابه که به ديدن فيلم‌های صباغ‌زاده و الوند هم راضيم!

پی نوشت: الان که نوشته پرستو خوندم ديدم «عروس افغان» هم نرسيده، می گم آقای طالبی به جای اينکه به عنوان يه مطبوعاتی بيان سينما استقلال و چای و کيک ميل کنن بهتره به عنوان يه سينماگر به فکر رسوندن فيلمشون باشن...



February 02, 2004
روز دوم : در جستجوی زمان از دست رفته

بزرگترين بدشانسی امروز اين بود که سانس دوم بجای فيلم ارزشی «پرده عشق» (جمال شورجه)، دومين فيلم اصغر فرهادی، «شهر زيبا» داده شد. من هم که قصد نداشتم وقتم رو با يه کمدی ناخواسته از شورجه تلف کنم نرفتم سينما و خيلی ساده شهر زيبا از دست رفت... واقعا حيف شد.
سانس اول هم بجای «اشک سرما»، «او» نمايش داده شد که اون رو هم نرفتم ببينم و مطمئنا چيزی از دست ندادم.

«شاه خاموش» که درواقع تدوينی سينمايی از سريال تاريخی «روزهای به‌يادماندنی» است، هيچ حرفی برای گفتن نداشت. نه بازی‌های فروتن و نصيريان و کرامتی قابل قبول بود و نه داستان و کارگردانی. اين فيلم هم در ژانر تازه تاسيس کمدی ناخواسته جايگاه خوبی داره!

بعد از شاه ‌خاموش، فقط به‌خاطر اينکه «اسامه» جزو نامزدهای نهايی اسکاره رفتم ببينم و مطابق انتظارم فيلمی در سبک مخملباف و سينمای جشنواره پسند بود که چندان خوشم نيومد. اصلا اساس اين فيلم روی اين بود که با نشون دادن راديکاليسم افراطی طالبان (که برای تماشاگر غربی به شدت جذابه) توی جشنواره‌ها جايزه بگيره. توی سالن مطبوعات هم خيلی‌ها از فيلم خوششون اومد که بيشتر فکر کنم اون فصل مضحک آموزش غسل جنابت در اين رضايت نقش داشت!

سانس آخر هم فيلم سرخوشانه «من و نگين دات کام» رو ديدم که فوق‌العاده اثر مفرحی بود! فيلم بی‌ادعا و دلنشينی بود، پر از شخصيت و ريز داستان که فکر کنم اگه در زمان مناسبی و با تبليغات خوبی اکران بشه بتونه يکی از پرفروش‌های سال بعد بشه. اواخر فيلم هم کارگردان چون قصد داشت تمام اون ريز داستان‌های فيلم رو به سرانجام برسونه، روند فيلم کند شد اما برای يک روز پر از بدبياری، پايان خوبی بود.



February 01, 2004
روز اول : شهرام اسدی را بگيريد

اولين فيلم سينمای مطبوعات، يک چرت و پرت واقعی بود. البته از فيلمی که ساختنش 3-4سال طول کشيده و بازيگراش به خاطر حواشی، چند بار تغيير کرده‌اند، انتظار بيشتری هم نمی‌رود. فيلمی که درگيری ميان تهيه‌کننده و کارگردانش باعث شده سه بار مدير فيلم‌برداريش تغيير کند نبايد هم ارزش ديدن داشته باشه. من و بابک که نيم ساعت بعد از شروع فيلم، از سالن اومديم بيرون ولی بروبچه‌ها با مسخره کردن اين کمدی ناخواسته کلی حظ کردن. فکر می‌کنم جايزه گل‌آقا به بهترين فيلم طنز و کمدی، حق «به من نگاه کن» باشه!

«پروانه‌ای در باد» عين يه دشت صاف می‌مونه، بدون هيچ فراز و فرودی. واقعا هنر کردم که تا آخر فيلم بيدار موندم! حتی اواخر فيلم که درواقع اوج داستانه و شخصيت‌های ماجرا با کسی که تمام طول فيلم دنبالش بودن، روبرو می‌شن، کوچکترين تلاشی برای ايجاد تعليق و هيجان ايجاد نمی‌شه و راحت‌تر از اونکه بشه فکرش رو کرد فيلم تموم می‌شه. ولی فصلی که زير آيدا و امير درون ماشين، زير شن مدفون می‌شن خوب اجرا شده بود و تنها نکته جذاب فيلم بود. ديدن فريبرز عرب‌نيا با اون گريم عجيب هم جالب بود.

ولی اتفاق روز اول، «رسم عاشق‌کشی» بود. حتی اگه تعريف‌های مهدی طاهباز عزيز هم نبود، (که فيلم رو در جشنواره اصفهان ديده بود) همون نيم ساعت اول فيلم و بازی‌های جذاب گوهر خيرانديش و حسين عابدينی و البته محسن قاضی‌مرادی دليل قانع‌کننده‌ای بود برای اينکه تا آخر فيلم بشينم و به يک جلسه کاری دير برسم. از خسرو معصومی دلِ خوشی نداشتم (مخصوصا اگه بدونی فيلم قبليش چرت و پرتی بوده به اسم «پر پرواز» که شادمهر عقيلی توش بازی می‌کرده) ولی اين فيلم واقعا متعجبم کرد. مخصوصا اواخر فيلم و صحنه به قتل رسيدن لطيف که فکر می‌کنم همه سالن رو مسحور کرد.
راستی اين حسين عابدينی دلقک بزرگی‌ست! خدا حفظش کند!

خسرو شکيبايی در آغوش رضا کيانياندو فيلم بعدی ( « در اين دنيا» مايکل وينترباتم و «کنار رودخانه» عليرضا امينی ) رو هم به خاطر همون جلسه فوق‌الذکر از دست دادم. در بين ويژه‌نامه‌های جشنواره هم ايرانشهر همشهری کار خوبيه، در حاليکه سينما شرق اصلا جالب نبود. مخصوصا عکس روی جلد ايرانشهر امروز که از آلبوم خصوصی رضا کيانيان بود. (هر چی توی سايت همشهری گشتم اثری از ايرانشهر جشنواره نبود. مجبور شدم روزنامه رو اسکن کنم.)
30نمای جشنواره هم درست و حسابی راه افتاد و طبق قولی که به دامون داده بودم قراره هرشب يه کارتون جشنواره‌ای بهش بدم. اولين کارتون جشنواره رو ببينين تا من فکر کنم تا دو ساعت ديگه چی بکشم برای امروز.

پی‌نوشت: امروز هر کدوم از بچه‌ها رو ديدم هم از مراسم ديشب ناراضی بود و هم از «هم‌نفس». نوشته بابک در وبلاگش رو درباره ديشب بخونين. اين هم گزارش صبا از افتتاحيه.