اين سفر 3-4 روزه با چند تا آدم حسابی و يه موجود عجيب غريب ناشناخته به اسم فرهاد اينقدر معرکه و فراموشنشدنی بود که اصلا يادم رفته بود که وبلاگ دارم. دلم برای شمال و جنگل و درخت خيلی تنگ شده بود . سفر به موقعی بود.
اونجايی هم که ما بوديم کاملا از تمدن بهدور بود و هيچ خبری از تلويزيون و راديو و ديگر وسايل ارتباطی نبود، بهخاطر همين هيچ خبری از فيلمهای اين چند روزه ندارم که چی بودن و چهطور بودن. فقط قبل از رفتن تونستم سه تا دیویدی حسابی ببينم. "سگدانی" (Reservoir Dogs)، "پرتقال کوکی" (The Clockwork Orange) و "داگويل" (Dogville) که واقعا چسبيد. داگويل فيلم جالب و عجيبی بود که فکر کنم اين هفته توی سينمای جهان کاپوچينو در موردش بنويسم. اون دو تای ديگه هم که ديگه معرفی کردن نداره...
اميدوارم آقای موتمن امروز "Road To Perdition" رو ديده باشه و تعريف يه فيلم نوآر مدرن رو درک کرده باشه و ديگه ادعا نکنه که فيلم نوآر فيلميه که توش همه آدما سيگار میکشن و مردها قاتلند و زنها فاحشه. Road To Perdition (که واقعا نمیدونم بايد واژه Perdition رو "تباهی" ترجمه کرد يا چون اسم دهکدهايه که مقصد مايک ساليوان و پسرشه، همين پرديشن گفت. ايهام هنرمندانهای داره.) يه نوآر مدرنه درباره رابطه پدرها و پسرها که اگرچه نسبت به فيلم قبلی سام مندز عزيز (American Beauty) ضعيفتره اما فيلم خوبيه که داستانش رو خيلی خوب روايت میکنه.
اما "باجخور" که فرزاد موتمن ازش بهعنوان يه فيلم نوآر ياد میکنه بيشتر شبيه فيلمفارسیها شده! يه توضيحی هم درباره اون يادداشت روزهای جشنوارهام بدم که من فقط از فيلمبرداری باجخور و قاببندیهاش خوشم اومد و انصافا هم فيلمبرداری خوبی داشت، وگرنه فيلم حرفی برای گفتن نداره و فکر هم نمیکنم در جذب مخاطب عام (که هدف از ساختهشدنشه) موفق باشه. فقط شايد ديدن نيکی کريمی در غالب يه نقش منفی با يه آرايش غليظ جذاب باشه وگرنه فريبرز عربنيا فکر کنم برای بار صدمه که توی يه فيلم از زندان آزاد میشه و دوباره میره سراغ خلاف!
راستی Road To Perdition با اسم "تباهی" از شبکه تهران پخش شد، اين بازی اسم عوض کردنها تازه داره جذاب میشه!
[ بدها هم میميرند – مطلبی درباره فيلم در سينمای جهان کاپوچينو ]
يه چيزيه هی میخوام بگم يادم میره که اين پست پينکفلويديش يادم انداخت خوشبختانه، اين روزا همش دارم SoundTrackهای معرکه Kill Bill رو گوش میدم که يه دوست نازنين بهم داده. خيلی شاهکارن... خيلی. کاملا از موسيقی فيلم معلومه که تارانتينو با لذت فيلم میسازه و با فيلماش تا سر حد جنون حال میکنه!
از همه اينا گذشته... رفيق؛ خيلی مخلصم! (به سبک رفاقتهای فيلمای دهه 40 و 50 !!)
در راستای مطلبی که درباره فيلمايی که توی تعطيلات عيد از تلويزيون پخش میشه نوشتم، امروز شبکه تهران فيلم "دزدان دريايی کارائيب : نفرين بلک پرل" (Pirates of the Caribbean:
The Curse of the Black Pearl)رو با اسم طلسم دريايی (اين اسم عوضکردناشون خيلی خداس!) نشون داد. کاری به اون همه حذف و سانسورش ندارم، جانی دپ اصولا لذتبخش است!
توی روزای جشنواره که دامون تازه سايت امير قادری رو راه انداخته بود، يادمه خيلی تلاش میکرد که بهش بفهمونه که وبلاگ چيه و چهجوری بايد ازش استفاده کرد! ولی هنوز هم بعد يکی دو ماه از راه افتادن وبلاگ و سايتش هنوز حالت وبلاگ نداره، محليه برای قرار دادن مطالب مطبوعاتيش توی وب که يه دو خطی هم در موردشون توضيح میده. بعضی وقتا توی همين مطالب مطبوعاتی و مصاحبههايی که انجام میده چيزای جالبی پيدا میشه، مثل اين مصاحبهاش با حميد نعمتاله درباره بوتيک.

[برای اين
شماره ويژه عيد کاپوچينو خيلی زحمت کشيديم – از دستش نديد]
اصولا يکی از معدود لذتهای روزای عيد، کنجکاوی درباره فيلمهاييه که قراره تلويزيون نشون بده که توی اين چند ساله هميشه تعجب برانگيز هم بوده. ارباب حلقهها، هری پاتر، غلاف تمام فلزی، اسپايدرمن، هويت بورن، گزارش اقليت و... پخششون اينقدر تعجب برانگيز بوده که اگه برای سال تحويل غريزه اصلی هم پخش بشه، چندان تعجب نمیکنم!
بين فيلمايی که تابحال تبليغشون رو ديدم از همه معروفتر "تند و سريع" (The Fast and The Furious) با بازی وين ديزل که دو سه سال پيش خيلی سر و صدا کرد و پارسال هم قسمت دومش به اسم 2 Fast 2 Furious ساخته شد. توی فيلمای ايرانی هم قراره "مزاحم" الوند پخش بشه که با اينکه فيلم ارزشمندی نيس، اما رويکرد تلويزيون به پخش فيلمايی که زمانی پخش تيزرهاشون رو هم برنمیتابيد جالبه.
امروز هم A Bug's Life از شبکه تهران پخش شد، دومين همکاری ديزنی و پيکسار پس از Toy Story که با عنوان عجيب غريب "زندگی زيبا در جنگل" نمايش داده شد! (ترجمه درستش میشه "زندگی يک
حشره" که ماجرای يه سری مورچه و ملخ و جک و جونور ديگهاس!)
اين عکس هم مربوط به مراسميه که به ياد کشتهشدگان انفجارهای مادريد برگزار شد و تمامی اهالی اروپا سه دقيق سکوت کردن. توی عکس يک زوج لندنی در برابر ساعت معروف بيگبن به احترام درگذشتگان اين حوادث سکوت کردهان، بقيه عکسها رو توی گالری بیبیسی ببينين...
خيلی برف بهموقعی بود. دستش درد نکنه، با اينکه همه احساسات لطيف بهار آمدگی (عجب حسی!) رو خراب کرد ولی حال داد پدرسگ!
اصولا شب عيد برای من با يه چيز تعريف میشه، اون هم ويژهنامههايی که مجلههای محبوبم منتشر میکنن، هر چند تقريبا هر سال اين مجلههای محبوبم فرق کرده ولی باز لذتش سر جاشه. تا حالا ويژهنامه مجله فيلم دراومده و آخر هفته هم ويژهنامههای شرق در ميان (هنوز مزه اون 64صفحه همشهری جهان پارسال زير زبونمه.) حسن محمودی توی وبلاگش درباره ويژهنامههای شرق توضيح داده...
شمارههای ويژه بچهها...گلآقا و ماهنامه گلآقا هم منتشر شدن که من بعد از يکی دو هفته فکر کردن آخرش نتونستم يه کميک کار کنم براشون. فقط توی بچهها...گلآقا يکی دو تا مطلب دارم و با يه صفحه سرگرمی سر کاری!
يادم رفته بود که قراره "ملاقات با طوطی" هم اکران بشه، يه کمدی ناخواسته با نگاهی به فرشتگان چارلی و مقداری کدو و هندونه که میترکند بهمراه چند زن که سعی میکنند جا پای جمشيد هاشمپور بگذارند. از شوخی گذشته برای خنديدن فيلم خوبيه مخصوصا جايی که يوسف پشندی (همون پيرمرد بیدندون معرکه!) با اون زيرشلواری بهيادماندنيش ماهايا پطروسيان رو "جيگر" خطاب میکنه!
ولی در کل يکی از چرتترين و بیهدفترين فيلمهاييه که فکر کنم در اين چند ساله ساخته شده، بامزهتر اين بود که داودنژاد در مصاحبه با مجله فيلم گفته بود که انتظار يه فروش تاريخی از اين فيلم داره!
پینوشت: اين شماره مجله فيلم رو بههيچ وجه از دست ندين، پرونده ارباب حلقهها و مارمولک و بوتيک با 6-7 مصاحبه خوندنی. يکی از اين مصاحبهها که برام خيلی جالب بود گفتگوی پوراحمد با گلزاره که اگرچه با جوابهای تلگرافی گلزار تا حدود زيادی به هرز رفته اما هنوز هم جالبه.
تجربه "رای باز" پارسال که منتهی به يه افتضاحی به اسم "عاشق مترسک" شد، نمیذاره خيلی راحت و صريح بگم "بوتيک" فيلم خوبيه. اما مطمئنا ارزش يکی دو بار ديدن رو داره. بزرگترين حسن فيلم، جزئياتشه و اينکه نه زيادهگويی میکنه و نه کمگويی. هيچ نيازی نيس که نصف فيلم رو به اين اختصاص بده که جهان از کجا اومده، چرا پيش خانوادهاش نيس، پدر و مادرش کجان، با داود و بهزاد و دکتر چجوری رفيق شده و... اما از جايی که داستان شروع میشه همه چی رو بموقع و بجا تعريف میکنه و در اين مسير ديالوگهای حسابشدهای که بوتيک داره خيلی کمکش میکنه.
فيلم بهشدت تلخه و سياه. همه شخصيتها و کاراکترها توی کثافت دارن زندگی میکنن. اصلا جامعهای که توش داستان روايت میشه مثل يه چاه فاضلاب میمونه و اگه کسی مثل جهان کمتر توی کثافتها قاطی شدهباشه، اون هم پايين کشيده میشه. (نگاه کنين به آخرين صحنه فيلم که جهان درون آسانسور، توی سياهی فرو میره.) نمیدونم اين تلخی مفرط حسن فيلمه يا عيبش، ولی خيلی اغراق شدهاس هرچند که باورپذيره. از طرفی مسالهای که بهشدت به نماهای فيلم ضربه زده فيلمبرداری ديجيتالشه که توی تبديل به نگاتيو کاملا از بين رفته، مخصوصا توی اين فيلم که نعمتاله با استفاده از رنگها و نورهای خاص سعی در کثيف و تاريک نشون دادن محيط داره، شفافيت تصاوير ديجيتال توی ذوق میزنه.
بازیهای فيلم هم بد نيس، زوج گلشيفته و گلزار با اينکه يادآور يک افتضاح تاريخی به اسم "زمانه" ان اما بد بازی نمیکنن، همينکه گلزار مثل کارهای قادری غيرقابل تحمل نيست و وسط فيلم گيتار دست نمیگيره، خيلی خوبه. گلشيفته هم نقش يه دختر ملنگ رو بد بازی نمیکنه و جاهايی هم مثل صحنه دعوا روی پل عابر خيلی خوبه، ولی هنوز با گلشيفته "درخت گلابی" فاصله زيادی داره. رضا رويگری هم در يکی از معدود حضورهايش در سينمای اين سالها يکی از ماندگارترين نقش منفیهای تاريخ سينمای ايران رو تصوير میکنه ...و علی علايی و لاکپشتهايش!
بیتوجه به پوستر مسخره فيلم، فيلمو توی سالن يک سينما فلسطين ببينين...
[مصاحبه خسرو با حميد نعمتاله درباره بوتيک – در شرق]
از اين روزای بیهويت و نامنظم و شلوغ پلوغ آخر سال متنفرم. فکر کنم تنها حُسنش اين باشه که بوتيک اکران شده، فيلم عجيب حميد نعمتاله، که من هنوزم نمیتونم دربارهاش موضع مشخصی بگيرم، ارزش يکی دو بار ديدن رو داره. با اينکه تلخی و گزندگی فيلم با اين روزا چندان هماهنگ نيس، اما میشه دو ساعت توی سالن تاريک سينما وارد دنيای آدمايی شد که کثافت توی زندگيشون موج میزنه.
تا سينماها تحت جو مارمولک قرار نگرفته فيلمو ببينين. راستی از شعار تبليغاتی مارمولک هم خيلی خوشم اومد : " نوروز جايی نرويد، مارمولک میآيد."
کسانی که نتونستن نمايش "زائر" رو ببينن يه چند هفتهای هست که انتشارات نيلا (که درواقع متعلق به امجد و همسرشه) نمايشنامهاش رو منتشر کرده. فکر میکنم بد نباشه حداقل نمايشنامهاش رو بخونين هرچند که خود نمايش با اون تيم بازيگريش يه چيز ديگه بود...
توی ايران که از يه طرف مردمش کتابخون نيستن و از طرف ديگه زبان رسميش در جامعه جهانی مهجوره، يه مترجم براحتی میتونه يه نويسنده و يه کتاب رو از فرش به عرش يا بالعکس ببره! از طرفی هم بعلت در دسترس نبودن نسخههای اصلی کتابهای ترجمه شده، نمیشه درباره کار مترجم با شجاعت اظهار نظر کرد.
ولی «بهسوی فانوس دريايی» ويرجينيا وولف ترجمه بدی داره! قبل از اينکه کتاب رو بخونم، از کسی که کتاب رو خونده بود وصف ترجمهاش رو شنيدم اما بهخاطر اعتماد و احترامی که برای انتشارات نيلوفر قائلم، چندان باور نکردم. ولی حالا که به سختی تا نيمههای کتاب با ترجمه صالح حسينی پيش اومدم میفهمم چقدر يه ترجمه بد میتونه باعث ناشناخته موندن يه شاهکار ادبی تو اين مملکت بشه. راستش چون قبلا از وولف کتابی نخونده بودم بعضی جاها احساس میکردم که شايد به نثر وولف عادت ندارم ولی وقتی با واژه عجيب «نادلپسندی» توی کتاب مواجه شدم ايمان آوردم که کار، کار آقای حسينيه! واقعا اين عبارت رو بدتر از اين میشد ترجمه کرد:
"... همچنان که در حال انتظار سر جايش نشسته بود، حس کرد که نادلپسندی زندگی بر او چيره میشود."
فکر میکنم در ميان نويسندگان و ديگر مکاتب ادبی دنيا، از همه خوششانستر نويسندگان امريکای جنوبی و مکتب رئاليسم جادويیشان بوده که از ترجمهها و مترجمهای خوبی بهره بردهان.
در ضمن يه اتفاق خوبی هم که مدتيه افتاده وبلاگ نوشتن مترجم معروف «اسداله امرايی» است که داستانکهای خوبی هم توی وبلاگش میذاره که واقعا ارزش خوندن داره. يه سری بزنين.
انتظار میرفت که ارباب حلقهها زياد جايزه بگيره ولی نه اينقدر! درواقع توی هر چی نامزد شدهبود برنده شد. اسکارهای بهترين فيلم، کارگردان، فيلنامه اقتباسی، طراحی هنری، جلوههای ويژه، SoundTrack، تدوين، صدابرداری، چهرهپردازی، موسيقی متن و طراحی لباس همه به ارباب حلقهها رسيد. بازگشت پادشاه با اين يازده اسکاری که گرفت در کنار بنهور (1959) و تايتانيک (1997) قرار گرفت که رکورد داران بيشترين تعداد اسکار بودن.
جايزه بهترين بازيگر مرد به شان پن رسيد بخاطر بازی در رودخانه مرموز (کلينت ايستوود) و بهترين بازيگر زن هم مطابق انتظارات به چارليز ترون رسيد که با يه گريم سنگين در نقش يک قاتل توی هيولا بازی کرده بود. برطبق سنتهای مراسم اسکار، جايزه بهترين بازيگر زن رو بهترين بازيگر مرد سال گذشته اهدا میکنه، وقتی آدريان برودی میخواست نام برنده رو از توی پاکت دربياره از توی جيبش يه خوشبو کننده دهان درآورد و برای يه بوسه اساسی آماده شد! (درواقع اين عمل برودی اشارهای به مراسم پارسال بود، وقتی که جايزهاش رو از دستان و لبان هال بری گرفت!)
اسکار نقش مکمل مرد هم به تيم رابينز (رودخانه مرموز) رسيد. نقش مکمل زن هم به رنی زيلوگر رسيد و نگذاشت که شهره آغداشلو روی سن بياد. (خيلی خوشبينانه بود اگه انتظار داشتيم که جايزه به آغداشلو برسه، مخصوصا که پارسال هم زيلوگر برای شيکاگو نامزد شده بود و جايزه رو نگرفته بود.)
جايزه يک عمر فعاليت هنری هم به بليک ادواردز عزيز رسيد که مجموعه فيلمهای پلنگ صورتيش فکر میکنم از همه معروفتر باشه.
اسکار بهترين انيميشن رو هم رابين ويليامز به Finding Nemo اهدا کرد.
[گزارش مراسم در bbc - شوخیهای بيلی کريستال، مجری مراسم امسال، رو از دست ندين.]
[گالری عکس bbc]
[کی چی گفت؟- صحبتهای برندگان بههنگام دريافت جايزه]
[ليست کامل برندگان در سايت رسمی اسکار]
[عکس های رويترز از برندگان]