بيوگرافی | بن بست | کميک استريپ | کاريکاتور | وبلاگ انگليسی| درباره | ارتباط



August 30, 2003
جايی آن بالاها با هری

اين روز ها هری پاتر داره می تازه برای خودش. چه توی فرنگ که يکی دو ماه پيش جلد پنجمش کولاک کرد و چه توی مملکت خودمون که 18 ناشر همزمان ترجمه های باارزش و بی ارزش شون رو به خورد پاتريست های وطنی دادن. که انگار اين وسط ويدا اسلاميه و نشر تنديس کارشون بهتر بوده و "هری پاتر و محفل ققنوس" شون به چاپ ششم رسيده و جلد سومش رو به زودی بيرون ميدهند. اما انگار موج اصليش تازه شروع شده و همکاران مطبوعاتی ما اينور و انور تازه يادشون افتاده که به اين پسرک انگليسی بپردازن. شرق که پنجشنبه تيتر يکش هری پاتر بود و سير تا پياز هری پاتر رو ريخته بود رو دايره، اونور هم سروش جوانی ها هفته پيش يه ويژه نامه پر و پيمون شونزده صفحه ای براش راه انداخته بودن.
راستشو بخواين من تا حالا تنها برخوردم با هری پاتر همان دو فيلم کريس کلمبوس بوده، اما اين مدت بدجور وسوسه شدم که برم سراغش و از جلد اول شروع کنم به خوندن. اين وسط ترجمه های رنگارنگ در سرزمين ما که کپی رايت حاليش نميشه، بد معضليه. نميدونم. پيشنهاد شما چيه. کدوم ترجمه؟ اصلا برم سراغ اين اعجوبه قرن جديد يا نه؟
همه اين چرت و پرت ها رو گفتم که برسم به اين کاريکاتور مسخره که برای ويژه نامه آفرينش کشيدم و چندان ازش راضی نيستم. راستی کسی ميدونه چرا جديدا اينقدر من بی حوصله ام؟ ديگه حال رفتن به دفتر روزنامه رو هم ندارم، کارهامو ميل ميکنم...



August 28, 2003
US Open 2003

Kirilenkoتو دنيا يه ورزش باشه که من باهاش حال کنم، تنيسه. خيلی عشقه اين ورزش. حالا چرا اينو گفتم؟ چون الان اونور آبها يکی از چهار گرانداسلم معروف دنيا در حال برگزاريه و منم دارم حالی می برم! يو اس اُپن تا حالا سه روزش گذشته و تو همون يکی دو روز اول چند تا از اين بچه معروفها مثل مايکل چانگ و تيم هنمن حذف شدن. توی افتتاحيه هم قهرمان دوره پيش، پيت سمپراس با چشمای اشکبار برای هميشه از عالم تنيس خداحافظی کرد. از اونور آندری آغاسی و راجر فدرر و خوان کارلوس فررو (که به خوان کارلوس دوم معروف شده) دارن ميان بالا. تو زنان هم من از اين دختر بلژيکيه، کيم کليسترز خوشم مياد که سيد دوم هم هست و درغياب خواهران ويليامز شانس اول قهرمانيه. ونوس و سرنا ويليامز جفتشون بعد از ويمبلدون که در فينال با هم بازی کردن مصدوم شدن و امسال نيستن و نکته جالب اينه که بعد از پنج سال بالاخره جايزه اول از خانواده ويليامز بيرون خواهد رفت! اين دختر روسی که فقط شونرده سالشه هم خيلی باحاله، ماريا کيريلنکو حالا بايد با آملی مائورسمو بازی کنه. اميدوارم ببره!! عکس امروز هم خودشه!!
سايت رسمی مسابقات، بخش ويژه بی بی سی برای یو اس اُپن 2003 و تمامی نتايج تا الان.

راستی ديشب مريخ نزديکترين فاصله رو به زمين داشت بعد از نميدونم چند ده هزارسال. اينجا گالری عکس بی بی سی رو از اين واقعه ببينين. درضمن من بعضی روزا که وقت نمی کنم مطلب بنويسم حداقل اين لينکدونی بغل رو يه دستی به سر و روش می کشم. شما هم يه کليکی به سر و روش بکشين!!

تکميل :: باخت! ماريا کيريلنکو باخت. نامردها!! ضعيف کُشی می کنين؟!
تصحيح :: من هميشه اين دو تا دختر بلژيکی ها رو با هم اشتباه می گيرم. جاستين هنين-هاردن منظورم بود که دوست دارم ببره نه نامزد ليتون هيوئيت، کيم کليسترز. در ضمن کليسترز سيد يکمه و هاردن سيد دوم. توی رولان گاروس امسال هم دو تاشون با هم يه فينال تمام بلژيکی رو برگزار کردن که هنين-هاردن برنده شد.



August 27, 2003
يک ازدواج وبلاگی وبلاگی وبلاگی

استاد پيام چرندياتی بهمراه خانوم پينکفلويديش زندگی تازه ای رو آغاز کردن. واقعا اينروزا چه خبره؟ جاييزه ای چيزی ميدن به متاهل ها؟ اگه خبری هس به ما هم بگين بريم زن بگيريم. والا!
ولی پينکفلويديش عزيز و پيام جان، مبارکه! ايشالا عروسی بچه ها! (خسته شدم از بس اينو نوشتم برای ملت! ) راستی اگه برين تو وبلاگ پيام، تنها مطلبش درباره مدرسه همجنس بازان در امريکاست!! جل الخالق!



کاور کاست آبیويران می کند اين لامصب. سه گانه ی پرايزنر رو می گم که برای سه گانه ی کيشلوفسکی نواخته شده. حدود يه ماه پيش بود که رفتم موسيقی "آبی"، "سفيد" و "قرمز" رو که تازگيها دراومده، خريدم. واقعا جنون آميز اند. باهاشون زندگی می کنم.کريستف کيشلوفسکی

اون آوازهايی که ازشون هيچی سر در نمياری اينقدر معرکه ان که نفهميدن زبونش برات مهم نيس. مهم اون حسيه که بهت ميده.
"هر دو بر اين باورند
که حسی ناگهانی آنها را به هم پيوند داده
چنين اطمينانی زيباست،
اما ترديد زيباترست..." (از آواز فيلم قرمز)

اين سه اثر ارزشمند توسط شرکت ايران گام تهيه شده و راستش نميدونم که رو سی دی هم دادن بيرون يا نه... ولی بگيرينشون و باهاشون زندگی کنين.



August 24, 2003
ما يک زمانی همديگر را دوست داشتيم

اين بی تفاوتی ريک خيلی حال ميده.باهاش زندگی ميکنم. ميدونی هم که آخرش بايد اون برگه های عبور لعنتی رو به اليزا و لازلو ميده، اما برای بار دهم ميشينی کازابلانکا رو نگاه ميکنی تا ببينی وقتی عالم و آدم ميان دنبال همون برگه های لعنتی، ريک چشماش به زمين خيره شده و داره به اون سيگار برگش - که جز جدانشدنی ريک يا شايد همفری بوگارته - پُک ميزنه.
نميدونم کازابلانکا رو برای اين دوست دارم که می بينم ريک دروغهای اليزا رو باور نمی کنه، يا بخاطر اينکه اليزا رو با تمام وجودش دوست داره و بخاطر همين هم هست که ميذاره با لازلو بره يا شايد بخاطر اون سکانس معرکه ای که توی قمارخونه کافه اش، به اون پسرک کمک ميکنه برنده شه تا نامزدش طعمه اون رئيس پليس آشغال نشه. نميدونم اگه خودمم جای ريک بودم همين کارو ميکردم يا نه، فقط ميدونم اگه يه ذره ريک خودخواه يا احساساتی بود - برخلاف چيزی که همش تو فيلم بهش ميگن- ديگه کازابلانکا رو دوست نداشتم، ديگه اصلا کازابلانکايی وجود نداشت که بخوام دوستش داشته باشم يا نه... کازابلانکا يعنی بی تفاوتی ريک، همين.



August 23, 2003
سيم کشی تلفن

يه کار تو زندگيم نکرده بودم، اونم سيم کشی تلفن بود که امروز کردم! بالاخره اين خط اسپشيال اينترنت بنده رو جناب مخابرات اهدا فرمودن و ما هم شروع کرديم به راه انداختنش. سفيد و نارنجی جديده، سبز و آبی قديميه... بيست بار مينويسی تا رنگ سيمها رو قاطی نکنی.
راستی خواهران گرامی که شماره تلفن اختصاصی بنده رو ميخوان يه ايميل بزنن، در خدمتيم! آقايون مزاحم نشوند لطفا!

g [11:29 PM]


: شنيدی چی شده؟
: آره، خورشيد خانوم عروسی کرد.
: من که ديگه وبلاگ نويسی رو ميذارم کنار!
خورشيد خانوم جان! مبارکه. ايشالا عروسی بچه ها! ( ولی همه دارن عروسی می کنن ها. يکی هم نمياد زن ما بشه! ) لينک روز واقعه ! :))

Angelina Julieاين روزها هم آنجلينا جولی خيلی خبرسازه بحدی که بی بی سی اونو چهره هفته انتخاب کرده. اين هم مصاحبه بی بی سی فيلمز با جولی و ريويو لارا کرافت 2 . اين 30نمايی هم ميگن که جولی جانشين نيکول کيدمن شده توی "آقا و خانم اسميت". يه بار خواستيم نيکول کيدمن و براد پيت رو کنار هم ببينيم ها!



August 21, 2003
روزنامه ای برای مشرق زمين

واقعا تو اين روزها دلم واسه "همشهری جهان" خودمون تنگ شده بود. ديگه وقتش بود. مخصوصا هر وقت ميرفتم دفتر مجله، اون اسم پرطمطراق "ساختمان شرق" رو می ديدم و با خودم می گفتم پس کی قراره اين همسايه ی جديد گل آقای ملت ايران منتشر بشه؟ نيما نوشته که شنبه، شماره اول روزنامه منتشر ميشه. چه خبری از اين بهتر؟
ولی يه بدی داره. همونطور هم که نيما تو مطلبش اشاره کرده، بچه های همشهری جهان سابق و شرق فعلی، کارشون تحليليه و نه خبری. به خاطر همين همشهری جهان گرفت، چون در کنار يه روزنامه صرفا خبری منتشر ميشد و مکمل هم بودن. ولی حالا تنها بايد منتشر بشه. از طرفی چون اين روزنامه خصوصيه و غم بازگشت سرمايه داره، شايد به مشکل بخوره. از طرفی اعتبار مديران همشهری هم باعث می شد که زير سايه روزنامه اول کشور، خطر توقيف کمتر حس بشه ولی حالا...
ببخشين اينقدر بدبينانه به استقبال روزنامه محبوبم ميرم. درهرحال از شنبه، دوباره عشق آغاز می شود! راستی از سايتشون چه خبر؟ توی شيرازه هم پابليش ميشه اين شرق؟

تکميل:: متاسفانه بخاطر مشکلات فنی روزنامه شنبه منتشر نشد، اما می تونين اولين شماره رو از سايت روزنامه بگيرين.



August 20, 2003
عاشقانه ای برای تلويزيون

"لبه تاريکی" رو که يادتون نرفته؟ همون شاهکار بی بی سی رو می گم. سريالی که برای بار سوم از شبکه يک داره پخش ميشه و توليدش به پونزده شونزده سال پيش ميرسه رو چهارشنبه شب ها حول و حوش ساعت 10 شب ببينين و حسابی کيف کنين. تا حالا سه قسمت پخش شده و سه قسمت ديگه بيشتر نمونده. اگه هم داستانش يادتونه ميتونين چشماتون رو ببندين و دراز بکشين جلوی تلويزيون تا اريک کلاپتن براتون گيتار بزنه. خيلی لذتبخشه. البته اميدورام نخواين مسافری از هند رو ... حتی تصورش هم برام غير ممکنه.

"مردان انديشه" شبکه چهار رو ديدين؟ يک شاهکار ديگر از بی بی سی. چهارشنبه شبها چند تا پيرمردی که از مخشون کار کشيدن، می شينن جلوی هم به ساده ترين زبان ممکن از فلسفه معاصر صحبت می کنن. حسابی آدمو سر حال مياره.

چهارشنبه ها، "سينمای ايران" رو هم ببينين از شبکه يک. از بچگی يادمه چهارشنبه شبها، برنامه ها و سريالهای باحالی داشت اين تلويزيون دولتی ما...
تکميل :: اين هم از صفحه ويژه "لبه تاريکی" در بی بی سی.



نيکی کريمی ديشب دوباره به اصرار يک دوست نازنين، رفتم "ديوانه ای از قفس پريد" رو ديدم. مشکل عمده فيلم به نظرم ديگه ديالوگهاش و خط روايی داستانش نيس، مشکل فيلم اينه که سينما برای معتمدی هدف نيس، وسيله اس. يعنی ميخواد اين حرفها رو به هر نحوی بزنه و براش مهم نيست که خيلی پايبند قواعد مديومی که انتخاب کرده، باشه. چند روز پيش جام جم تيتر جالبی برای اين فيلم زده بود : " فيلسوفی که می خواست فيلمساز باشد! " معتمدی با اينکه آخرين فيلمش با "هبوط" و "زشت و زيیا" خيلی تفاوت داره، اما هنوز نتونسته از فضای فلسفی اون دو تا جدا بشه.
راستی دقت کردين آخرش يه مايه هايی شبيه "اديسه فضايي" کار کرده؟ صدای گريه بچه ای ( که به گفته خودش حاصل آميزش مجدد جامعه – يلدا – و ارزش ها – روزبه – است ) آخر فيلم شنيده ميشه، به نوعی يادآور آخر اديسه فضاييه که اون جنين رو می بينيم روی تخت قرار گرفته و نويددهنده قرار گرفتن انسان در پله ای بالاتر است. بهرحال از ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمين تا آسمانست... :))
ولی مجيد انتظامی کولاک کرده با اين موسيقی. معرکه بود استاد.
درضمن عده ای عقيده دارن که فيلم درباره بچه دار نشدن روزبه و يلداست که اون صدای بچه هم نشون ميده آخرش اينا بچه دار ميشن! جل الخالق!

چند روز پيش "پيانو" رو ديدم. فيلم عجيب غريبی بود. بايد دوباره ببينمش.



August 18, 2003
زن ها قضاوت می کنند

nicole petignantميخواستم لينک اين موضوع رو بذارم توی لينک دونی، بعد ديدم حيفه از عکسش توی وبلاگم استفاده نکنم. اين عکس مربوط به خانم "نيکول پتيگنات" است که اولين داور زنی است که مسابقه فوتبال مردان رو قضاوت کرده. پنج شنبه شب گذشته ديدار يه تيم سوئدی و ايسلندی رو در جام يوفا سوت زد و انگار هم کارش بد نبوده. مطلب سايت يوفا درباره همين موضوع.

بابا چرا ايده نمی دين برای بن بست؟ درسته دو سه هفته ديگه قراره راش بندازم ولی دليل نميشه شما همينجوری بشينين منو نگاه کنين که! مايه اش يه ايميله به hamid[AT]hamidreza[DOT]com. آخ آخ مهلت دوسالانه هم رو به پايانه و من هم حال و حوصله کار کردن ندارم. لعنت به اين فتوشاپ که آدمو تنبل می کنه، اصلا ديگه يادم رفته با اکولين چه جوری رنگ ميکردم... :((



August 17, 2003
يک اديسه تمام عيار

جمعه شب، سينما چهار يکی ديگر از شاهکارهای تاريخ سينما، فيلمی از آقامون استنلی کوبريک، "2001، يک اديسه فضايی" رو نشون داد. الان که فکر می کنم می بينم اصلا پشيمون نيستم که يه عروسی خوش آب و حوا !! رو از دست دادم و چهار ساعت نشستم پای تلويزيون و برای دوم يا سوم اين شاهکار رو ديدم. خود فيلم که با يه دوبله افتضاح (افتضاح بود واقعا. حتی کامل هم دوبله نشده بود و بعضی از ديالوگهای هال به زبان اصلی رها شده بود.) و با چند تا سانسور مسخره ( از معدود شاهکارهای تاريخ سينما که کوچکترين صحنه ای نداره، اديسه فضاييه، واقعا سانسور کردنش هنر ميخواد.) پخش شد و من هم که يه نسخه تر و تميز و کيفيت دی وی دی ازش دارم اين قسمت واقعا زجرآور بود! ولی اون تيکه های پشت صحنه "شاينينگ" از همش لذتبخش تر بود. درواقع اين تصاوير متعلق به فيلم مستنديه که دختر کوبريک از پشت صحنه شاينيگ ساخته و قبلا هم تيکه هاييشو پخش کرده بود اين سينما چهار بعضا دوست داشتنی! ولی ديدن اون سکانس تاريخی شاينيگ که جک نيکلسن با تبر در دستشويی رو ميشکونه از يه زاويه ديگه در حاليکه کوبريک و فيلمبردارش رو هم توی تصوير هستند خيلی لذتبخشه... کوبريک بازهای جهان متحد شويد و اين فيلم مستند رو گير بيارين!
ولی "2001، يک اديسه فضايی" جدا از بار معنوی و فلسفوی اش، يه شاهکاره جلوه ويژه اس لعنتی. فيلم توليد سال 1968 و هنوز هم يه سر و گردن از فيلمهای فضايی اين سالها بالاتره. من هيچوقت نتونستم "جنگهای ستاره ای" (ايهاالناس! ترجمه درستش اينه و نه جنگ ستارگان) رو تحمل کنم بخاطر جلوه های ويژه مسخره اش، يا "بيگانه" رو هم نديدم بهمين دليل.
استاد! کجايی که جات خيلی خاليه...



August 15, 2003
لينکدونی

15aug03.jpgاين لينکدونی بغل رو دارين راه افتاده؟ بالاخره به کمک فردين عزيز اين قسمت هم درست شد و من دو سه روزی هست که دارم آزمايشی توش مينويسم ولی از اين به بعد بيشتر براش وقت ميذارم، شما هم اگه اومدين ديدين مطلب جديد ننوشتم يه نگاه به اين کنار بندازين... بد نيس.اين عکس هم مربوط به خاموشيهای امريکا و کاناداس. مسافرهای بيچاره هتل مجبورن روی سنگفرش بخوابن!

بالاخره يه رايتر خريدم و خودم رو از يک مصيبت بزرگ که همانا کوچيک کردن سايز کارام برای ديسکت بود نجات دادم. برای روزنامه مجبورم با 200dpi کارکنم اونم توی سايز 22*36 ! يه کار کشيدم برای 4شهريور 75 مگ شد! بعد فکر کنين چقدر نبوغ به خرج دادم تا بالاخره به 1.3مگ رسيد! پدرم دراومد! ولی الان با خيال راحت انواع و اقسام جينگولک بازی ها رو درميارم و هيچ باکی هم ندارم. flatten image هم نميکنم! همه لايه ها هست :))

يواش يواش دارم روی بن بست هم فکر می کنم و بايد به فکر تمپليت و ايمپورت آرشيوش از بلاگر به ام تی باشم. هرچی ايده دارين برای جذاب شده ورژن جديد بن بست (!) رو کنين که مايه خوشوقتيست. راستی کسی نميتونه اين آرشيو پرشين بلاگ رو برای ايمپورت به اينجا رديف کنه؟ لامصب تاريخ ميلادی نميده و کاريش نميشه کرد انگار...



August 14, 2003
جلسات هيئت تحريريه

14aug03.jpgجلسات هيئت تحريريه اصولا لذتبخش است. چون آدم وقت ميکنه سر جلسه روی کاغذ تا ميتونه خط خطی کنه و اتود بزنه و چرت و پرت بکشه در حاليکه بقيه هم با خودشون ميگن که چه آدم منظمی! داره نت بر ميداره!!
يادمه اون موقع که گرافيک و کاريکاتور ماهنامه گل آقا دست بزرگمهر بود، آخر جلسات (چون همکاران خودش رو ميشناخت:)) ) اين اوراق گهربار رو جمع می کرد و بعد توی صفحه بندی، هرجا ميتونست استفاده ميکرد. اما جلسات جام جم يه عيب داره، همه کاريکاتوريستن و دو دقيقه سرت پايين باشه، همه می فهمن داری چه غلطی می کنی! می گم بد نيست اين خط خطی ها رو اينجا بذارم ببينين هااا...
لعنتی اين جام جم توی سايتش pdf ميذاره و من نميتونم لينکش رو پيدا کنم و به کارهام لينک بدم. امروز اولين جدول استريپ که من تصويرسازی کردم، چاپ شد و گويا قراره تصويرسازيشو کلا بدن به من، نتيجه آنکه هر پنجشنبه يه جام جم بخرين و برين تو کف جدول استريپ! عمرا بتونين حل کنين!

اين عکسه هم مال حدود يکی دو هفته پيشه از عراق...



August 13, 2003
برای مهرانه و برای مانا

اين طرح مانا رو که برای مهرانه قائمی کشيده حتما ببينين و اين نامه تلخش رو هم بخونين. تا حالا مانا رو اينقدر تلخ نديده بودم... حتما به مهرانه کمک کنين...

g [11:38 PM]


13aug03.jpgديوانه ای از قفس پريد نبايد اينقدر بفروشه. ديالوگهای سنگين و ادبی فيلم بيشتر از اينکه در خدمت داستان و ماجرای فيلم قرار داشته باشند، انگار ميخوان که تسلط نويسنده رو به ادبيات به رخ بکشن و تو مُخ ما فرو کنن. نبايد اينقدر بفروشه بخاطر همين ديالوگها و اون ده دقيقه اعصاب خورد کن پايانی که علاوه بر کشدار بودن، سرشار از ايهام و استعاره و کلی آت و آشغال ديگه است. اما می فروشه چون تهيه کننده اش شبکه يکه و هر شبکه ای رو الان برای ديدن انتخاب کنی، قبل از اينکه تبليغ موتورسيلکت تلاش رو پخش کنه، 2-3 دقيقه ای تيزر اين فيلمو پخش می کنه.
از فيلم بدم نيومده اما خيلی هم خوشم نيومده. بهرحال وقتی سيمرغ بهترين فيلم روی شونه اش نشسته، انتظارها بالاتر ميره. فيلم هم که بعد از جشنواره و عکس العمل ها دوباره تدوين شده، دوست دارم نسخه جشنواره اش رو ببينم چی بوده؟

اين هفته، هفته منه! يه روز در ميون توی جام جم کار دارم که بنوعی جبران هفته قبله، اون هفته نامه طنز آفرينش هم که انگار از اين هفته توزيع سراسريش شروع ميشه و قراره چهارشنبه لايی روزنامه بره بيرون. کميک استريپ کاپوچينو هم که کلی ملت رو شوکه کرده! راستش اين کميکه خيلی قديميه مال 5-6 سال پيشه و دورانی که عشق جشنواره های خارجی رو داشتم. البته اين رو هم آخرش جايی نفرستادم (!) ولی ناشی از همون افکار جشنواره پسنده ديگه. خب ما هم يه زمانی کيارستمی بازی در مياورديم و برای مخاطب آن ور آبها کار ميکرديم! ولی خودم از سوژه اش خيلی راضيم، اگرچه اجراء اش يکساعته بود و هول هولکی...
از اين ماه هم مقداری از تصويرسازيهای ماهنامه گل آقا رو دادن به من، که البته هنوز مقداريش مونده و انتظار دارم شبی، نصفه شبی امير داودی زنگ بزنه بگه پاشو بيا اينا رو بکش، ده دقيقه ديگه مجله ميره چاپخونه! (تازه اين حالت عاديشه!) از اين شماره هم يکی دو صفحه تو ماهنامه دارم که يکيش معرفی فيلمهای جديد کمدی و طنز هاليووده و اون يکی هم بايد مقداری از وبگرديهام رو براشون قلمی کنم. وقتی چاپ شدن ميذارم اينجا بخونين... راستی يکی دو تا سايت خارجکی که مقاله درباره کاريکاتور داشته باشن سراغ ندارين؟ فکر کنم يه سری ترجمه اينجوری هم در آينده برای فصلنامه کاريکاتور گل آقا در راه داشته باشم که هنوز نه به داره نه به باره!
شنبه هم کلی رو مُخ دوست محمدی کار کردم که بياد يه سايت برای خودش درست کنه و کارهاشو بذاره روی شبکه. فکرکنم عمليات "جوان معتاد کنی" ام با موفقيت همراه بود! بعد از بزرگمهر، دوست محمدی دومين نفريه که توسط من داره به اين اعتياد خانمان برانداز معتاد ميشه. مانا، هر موقع جنس خواستی بهم بگو خودم رات ميدازم!
آخ آخ داشت يادم می رفت... نفيسه جان مبارکه! ايشالا عروسی بچه ها...



August 12, 2003
فرش باد؛ شاهکاری از تبريزی

12aug03.jpgفرش باد يک شاهکار است. شاهکار کارگردانی در سينمای ايران. شاهکاری که هر گوشه اش با گوشه های مجاورش چفت شده و به اين راحتی ها فرو نمی ريزد.
فيلم علاوه بر کارگردانی حساب شده و تمام عيار کمال تبريزی، بازيگردانی رضا کيانيان، فيلمنامه درست و حسابی ای که حاصل جلسات متعدد نويسنده و کارگردان و بازيگردان است، يک حّسن بزرگ ديگر هم دارد، حسن پويا. فيلمبردار زبردستی که بعد از "ارتفاع پست" و "مريم مقدس" – که هرکدوم بدون پويا کميتشان لنگ بود – ايندفعه نوبت فرش باد و کمال تبريزی بود که امضای او را پای خود داشته باشند. اون صحنه تصادف اول فيلم رو ميشه فراموش کرد؟
داستان فيلم که يک داستان يک خطی و کليشه ای و سفارشی و صد البته تکراريست ولی چون در اختيار يک گروه خلاق قرار گرفته، جذاب می شود. بازی ها هم که معرکه اند. از رضا کيانيان که انتظاری جز اين نداريم، فريبا کامران هم که انگار پس از جدايی از همسرش تازه راه افتاده (و انصافا هم توی فرش باد و از کنار هم می گذريم عالی بود) اون بازيگر ژاپنی رو هم که ما نمی شناسيم اما می گن کلی سابقه تئاتری داره و ... ولی فربد احمدجو يه چيز ديگه اس. کشف جديد کمال تبريزی که قبلا توی "تفنگ سرپر" هم عالی بازی کرده بود (احتمالا بايد پسر امرالله احمدجو باشه ديگه) اينجا هم معرکه اس. تبريزی هم انگار هر دفعه ميخواد يه استعداد درک نشده رو به ما معرفی کنه، دوران سرکشی که يادتونه. اسم دختره چی بود؟
اگر آب دستتان است بذاريد زمين و بريد فرش باد رو ببينيد که عنقريب است به زير کشيده شود. تو جام جم چند وقت پيش يه مطلبی نوشته بود و از هيئت انتخاب خواسته بود فرش باد رو برای اسکار به آکادمی معرفی کنه، من هم بشدت اميدوارم اين اتفاق بيفته، البته اگه صداوسيما نخواد با استفاده نفوذش در سطوح مديريتی سينما، "ديوانه ای از قفس پريد" رو راهی لس آنجلس کند که از همين حالا شکستش محرز است.

بخش ويژه 30نما درباره فيلم.



August 10, 2003
عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد!

"...خاطرم است زماني كه فكر پليد پخش مي شد، آقاي كمال تبريزي براي نقش شيدا مرا انتخاب كردند. بعضي وقت ها هم تا مرحله قرارداد پيش رفتم اما مثل شيدا پشيمان شدم..." (از مصاحبه خسرو نقيبی با مرجان محتشم)
واقعا من بايد روزی دو رکعت نماز شکر بخونم که اين مرجان محتشم توی شيدا ( که قبلا گفتم چقدر دوستش دارم ) بازی نکرده. خسرو! خودت تنهايی اين دختره رو برای مصاحبه انتخاب کردی يا حاصل مشورت با دامون بود؟ :)) a>. (اولين شماره مجله 30نما رو از دست ندين که عشقه! )

10aug03.jpgراستی من يه توضيحی درباره فاميلی خودم بدم که از وقتی کارهام توی جام جم و آفرينش چاپ ميشه، ملت هی می پرسن قضيه چيه؟ راستش نام خانوادگی من متاسفانه در اثر جبر تاريخ و حسادت بدخواهان و عنادورزی خصمانه دشمنان، مدت مديدی است ( از سال دوم دبستان !! ) از " نصيری " به " پورنصيری " تغيير يافته. باحالش اينجاست که فاميلی خواهرم نصيريه و مثلا تو خيابون می تونن به ما گير بدن که شما با هم چه نسبتی دارين ؟!! بخاطر همين جاهايی که قراره پول بگيرم ( فقط وقتی پای پول وسط باشه ها ) مجبورم از پورنصيری استفاده کنم که بعدا نياين پول ما رو بکشن بالا ! ولی خودم ترجيح ميدم نصيری باشم تا با يک "پور" اضافه!

درضمن اينجا هم به سياق خونه قبليم ميخوام روزی يه عکس بذارم و البته ديگه مشکلی هم از هوست و فضا و اين چرت و پرتها ندارم... مايه داريه ديگه، چيکار کنيم ! :))
اين لينکدونی هم تو اين يکی دو روز راه ميندازم و احتمالا بن بست رو هم تا يکی و دو هفته ديگه شروع می کنم به کشيدن... اين روزها خيلی سرم شولوغه. خير سرم فردا بايد دو تا کار تحويل بدم، هيچکاری نکردم. اين کميک استريپ آخرم توی کاپوچينو رو هم ببينين تا بعدا درموردش توضيح بدم !



August 09, 2003
ارباب حلقه ها

ارباب حلقه ها رو خيلی دوست دارم. واقعا هم دوست داشتنيه. اينکه اون حلقه لعنتی رو ميده دست يه هابيت کوتوله و ولش ميکنه وسط يه عالمه ماجرا و خطر و حادثه و جنگ و درگيری و هزار ويک کوفت و زهرمار ديگه ...

9aug03.jpgواقعا لذتبخشه اينکه قهرمانهاش آدمهای تر و تميزی نيستن و ميتونی از پشت شيشه مانيتور هم بو گند عرقشون حس کنی، دستهای کثيفشونو ببينی و لباس های پاره پوره شون رو لمس کنی، مزيت خيلی بزرگيه. خسته شدم از اين نئو ی اتوکشيده ی شق و رق که انگاری تو جيبش هميشه يه تيغ ژيلت داره و تا کارگردان کات ميده ريشاشو ميزنه. وقتی دوربين چهره ی آرون رو نشون ميده، عشقش به آراگورن رو می تونی توی تمام سلولهای صورتش حس کنی و به ترينيتی روزی صدبار لعنت می فرستی که از پشت اون عينکهای مسخره عاشق نئو شده. اما مهمترين حسن ارباب حلقه ها نسبت به ماتريکس يه چيز ديگه اس، اينکه قدم به قدم فرودو بيشتر به ناتوانی خودش پی می بره و هر 10 دقيقه يه بار به سام ميگه که ديگه نمی تونه ادامه بده، اينکه آراگورن با تمام قدرتش ميدونه که به تنهايی هيچی نيس و همش به فکر جمع آوری نيرو از اينور و اونوره، اينکه گندالف جادو جمبل نمی کنه و اولين نفره که به صف دشمن می زنه... از اين صريحتر نمی شه گفت که دوران قهرمان پروری و « the one » بازی (قابل توجه عشاق ماتريکس) گذشته و الان زمان نشستن به انتظار معجزات نيست. از يه فيلم خوب چيز ديگه ای هم بايد بخوايم؟



راستشو بخواين اينجا قرار بود 15 مرداد که تولد وبلاگم بود راه بيفته، اما تنبلی های منو گرفتاريهای احسان باعث شد که يه چند روزی ديرتر من برای وبلاگم تولد بگيرم. برای اينجا هم برنامه ها دارم که يه ذره به اين مووبل تايپ بيشتر آشنا بشم، رديفه!... :) راستی اون دوستايی که لينک وبلاگمو گذاشته بودن هم لطف کنن که عوض کنن و لينک اينجا بذارن. مرسی :)



August 08, 2003
خانه جديد

من آمده ام وای وای... من آمده ام...
01.1.jpg
بالاخره بعد از يکی دو ماه جون کندن و فيل هوا کردن، به لطف آقامون احسان، اينجا راه افتاد و من هم به خيل پيروان مووبل تايپ پيوستم. واقعا دلم برای وبلاگ نويسی تنگ شده بود ولی چه کنم که دل در گرو مووبل تايپ سپرده بودم و نميتوانستم با پرشين بلاگ ادامه دهم... اين کاريکاتوره رو هم فعلا داشته باشين تا موتور اينجا گرم بشه!