بيوگرافی | بن بست | کميک استريپ | کاريکاتور | وبلاگ انگليسی| درباره | ارتباط



May 26, 2005
Shall we dance Mr. Clark

بعضی وقت‌ها دفاع کردن از يک فيلم اندکی شجاعت می‌خواهد:
Shall We Dance فيلم خيلی ساده، معمولی و جمع و جوری‌ست. داستان خارق‌العاده‌ای هم ندارد، فرم روايی‌اش هم اصلا چيز عجيب و غريبی نيست و تازه از همه‌ی اين‌ها مهم‌تر نام جنيفر لوپز هم باعث می‌شود به‌سرعت دربرابرش موضع منفی بگيريم. اما باور کنيد Shall We Dance اين‌قدر فيلم خوبی‌ هست که پس از يک بار ديدن برای دوباره ديدنش دنبال يک بهانه بگرديد!

يادم هست پس از نمايش «ماهی‌ها عاشق می‌شوند» در جشنواره، دکتر رفيعی در جلسه‌ی پرسش و پاسخ جمله‌ای را از مارکس جوان نقل کرد که آدم‌ها را به دو دسته تقسيم کرده بود؛ آنها که از غذا خوردن‌شان هيچ نمی‌فهمند و آنها که با خوردن غذا لذت می‌برند. فکر می‌کنم اگر مارکس چند دهه ديرتر به دنيا آمده بود و اين فيلم را ديده بود می‌توانست جمله‌اش را در مورد آدم‌هايی که عاشق رقصيدن‌اند تصحيح کند.
اگر از «شکلات» خوش‌تان آمده، شک نکنيد که شيفته‌ی Shall We Dance می‌شويد.
[سايت رسمی فيلم]
[تريلر فيلم]

پی‌نوشت: از مفرح بودن فيلم و سرخوشی آدم‌هايش که بگذريم، مهم‌ترين حسن فيلم بازی جنيفر لوپز بود؛ يک بازی سرد و کنترل‌شده که باعث می‌شود از اين به بعد با احترام بيشتری درباره‌اش صحبت کنيم!

بعضی وقت‌ها کوبيدن يک فيلم اصلا شجاعت و استعداد ويژه‌ای نمی‌خواهد:
«جايی برای زندگی» خيلی فيلم بدی‌ست! يک فيلم بی‌هدف پرهزينه‌ی پربازيگر که انگار بزرگ‌نيا آن را فقط برای اعلام حضور پس از چند سال دوری ساخته و پس از تمام شدن‌اش تنها عبارتی که می‌توان برای آن به‌کار برد، واژه‌ی ويران‌کننده‌ی "که چی؟" است!
برادرانه نصيحت‌تان می‌کنم که فريب تيزرهای پرتعداد فيلم را نخوريد و وقت‌تان را با ديدن اين فيلم هدر ندهيد. برای آخر هفته‌تان به فکر برنامه‌ی بهتری باشيد.

بعضی وقت‌ها يک فيلم را می‌شود به همه توصيه کرد؛ بی‌هيچ جسارتی:
Finding Neverland فيلمی‌ست برای آنها که هنوز شيفته‌ی روياهای کودکی‌شان هستند و هنوز هم خواب‌های رنگی عجيب و غريب می‌بينند. داستان درباره‌ی نمايشنامه‌نويسی به‌نام جی. ام. بری‌‌ست که خيلی‌ها معتقدند نويسنده‌ی داستان پيتر پن‌ اوست و فيلم دوره‌ای از زندگی بری را نشان می‌دهد که با چند کودک يتيم آشنا می‌شود و برای شاد کردن آنها دست به هر کاری می‌زند و در نهايت پيتر پن را به‌خاطر آنها روی صحنه می‌برد.

جانی دپ موجود دوست‌داشتنی و قابل احترامی‌ست که انگار ساخته شده برای بازی کردن نقش آدم‌های عجيب و غريب و گاهی اوقات حضورش می‌تواند دليل کافی برای ديدن يک فيلم باشد. از طرفی کيت وينسلت هم آرام آرام در قامت ستاره‌ای درمی‌آيد که از جذابيت‌هايش در فيلم‌های متفاوت و خارج از جريان غالب هاليوود استفاده می‌کند.
[سايت رسمی فيلم]

بعضی وقت‌ها می‌شود فيلمی را برای بچه‌ها معرفی کرد که با هيچ وصله‌ای به آنها نمی‌چسبد:
پيشنهاد می‌کنم ايران جمعه‌ی اين هفته را از دست ندهيد، چون صفحه‌ی سوم بخش کودک و نوجوان‌اش به‌طور کامل اختصاص دارد به معرفی فيلم و کاميک‌بوک‌های Sin City.

"... قدرت طراحی فرانک ميلر شگفت‌انگيز است. او اکثر احجام و پرسپکتيوها را از طريق بازی با سطوح مشکی و سفيد می‌سازد، مثل ساختمان‌ها، اتاق‌ها و اندام انسان‌ها. اصلا کميک استريپ «شهر گناه» يک بازی تصويری بين سطوح سياه و سفيد است..."
درباره‌ی کاميک بوک Sin City ـ مانا نيستانی



May 21, 2005
پراکنده‌ها

اگر مثل من شيفته‌ی «قهرمان» (Hero) هستيد و مثل بعضی‌ها (خيلی خودم را کنترل می‌کنم که لينک ندهم!) فکر نمی‌کنيد که فيلم اکشن معمولی‌ست حتما مطلب نه‌چندان بلند حميدرضا صدر در شماره‌ی آخر هفت را بخوانيد که از زمين و زمان دليل آورده قهرمان يک فيلم معمولی نيست.
راستی هنوز سينما فرهنگ در سانس آخر شب (ساعت 9:30) فيلم را نمايش می‌دهد.

خوشبختانه خداداد چند وقتی‌ست که راجع به نگارش و دستور زبان فارسی، نکات جالبی را می‌نويسد که با نوشته‌های آنها که ناگهان احساسات ناسيوناليستی‌شان گل می‌کند و تمام نشانه‌ها و واژه‌های عربی را قصد دارند با يک نوشته در وبلاگ‌شان از بين ببرند، از زمين تا آسمان فرق دارد. مهم‌ترين خصوصيت‌اش هم اين‌ست که خداداد خودش تاريخ خوانده و يکی از سرگرمی‌هايش خواندن متون قديمی‌ست!
[ارزيابی شتابزده - خداداد رضاخانی ]



May 20, 2005
ويليام

«پاگرد» کتاب روان و خوش‌خوانی‌ست که حتی قبل از رسيدن به صفحه‌های 40 و 50 کتاب و در همان يکی دو بخش اول خواننده را جذب خودش می‌کند و راستش را بخواهيد اين کم چيزی نيست. داستان کتاب درباره‌ی آدم‌هايی‌ست که در يکی از روزهای شلوغ سال‌های پايانی دهه 70، از بد حادثه در يک خانه‌ی قديمی دور هم جمع می‌شوند، بدون اينکه بخواهند و يا همديگر را بشناسند. داستان به‌شکلی پازل‌گونه و با فلاش‌بک‌های متعدد روايت می‌شود و در هر بخش از يک زاويه ديد متفاوت ماجرا را پيش می‌برد؛ يک‌جا دانای کل راوی‌ست، جای ديگر بيژن ـ که در واقع پاگرد داستان اوست ـ از ذهن خودش ماجرا را تعريف می‌کند و در جای ديگر با يک مونولوگ طولانی روبه‌رو می‌شويم. از طرف ديگر روايت پازل‌گونه‌ی داستان هم نظم تحسين‌برانگيزی دارد و در کنار روايت گره اصلی ـ آدم‌های درون خانه و اتفاقاتی که بين‌شان در جريان است ـ با داستان‌ها و شخصيت‌های فرعی‌اش جذابيت کتاب را حفظ می‌کند و در کنار اين نويسنده هم هوشمندانه از بزرگ‌ترين خطری که کتاب را تهديد می کرده ـ افتادن به دام زياده‌گويی و گم‌کردن خط اصلی داستان ـ به سلامت عبور می‌کند.
اما در اين بين يکی دو شخصيت تخت و پرورش‌نيافته هم وجود دارد که می‌شد يا اصلا آنها را وارد ماجرا نکرد و يا نه آن‌قدر پررنگ که در نيمه‌ی پايانی غيبت و انفعال‌شان به چشم نيايد مثل آن جوانک عضو انجمن اسلامی دانشگاه که از يک جايی به بعد در داستان گم می‌شود.

با اين حال همان‌طور که گفتم پاگرد کتاب خوبی‌ست و به‌جرات آن را به شيفتگان ادبيات داستانی پيشنهاد می‌کنم. کتاب را محمدحسن شهسواری نوشته و نشر افق آن را با قيمت 2900 تومان در 287 صفحه منتشر کرده است.



May 13, 2005
و اينک کن

Cannes Film Festival's officia poster اين روزها مهم‌ترين خبری که می‌شود در عالم سينما پيدا کرد، پنجاه و هشتمين دوره‌ی جشنواره کن است که از 11 می آغاز شده و پس از يازده روز نمايش فيلم‌های مختلف، يکشنبه‌ی هفته‌ی آينده پايان خواهد يافت.
اين دوره جزو جذاب‌ترين دوره‌هايی‌ست که در اين چند ساله برگزار شده و اکثر برندگان سال‌های دور و نزديک نخل طلا در آن حضور دارند؛ از ويم وندرس آلمانی و برادران داردن گرفته تا گاس ون‌سنت و جيم جارموش امريکايی و لارس فون‌تريه‌ی دانمارکی. حتی وودی آلن هم با آخرين فيلمش (Match Point) در بخش خارج از مسابقه حضور دارد. آخرين قسمت از مجموعه‌ی «جنگ‌های ستاره‌ای» جرج لوکاس هم برای اولين بار در کن نمايش داده می‌شود و تامی لی‌جونز با اولين فيلمشThe Three Burials Of Melquiades Estrada در بخش مسابقه شرکت کرده.
رياست هيات داوران بخش نخل طلا به‌عهده‌ی امير کوستوريتسای بوسنيايی‌ست که سال گذشته با آخرين فيلم‌ش (زندگی معجزه‌ای‌ست) در جشنواره حاضر بود که با بی‌مهری منتقدان و داوران روبه‌رو شد. رييس هيات داوران بخش دوربين طلايی ـ جايزه‌ای که به بهترين فيلم اول داده می‌شود ـ هم عباس کيارستمی‌ست. تنها فيلم ايرانی حاضر در جشنواره هم «يک شب» نيکی کريمی‌ست که در بخش غيررقابتی نوعی نگاه (Un Certain Regard) نمايش داده می‌شود اما چون اولين فيلم کارگردانش است شانس بردن جايزه‌ی دوربين طلايی را دارد.

پوستر جشنواره‌ی امسال به‌نظرم شاهکار است. علاوه بر سادگی کم‌نظيرش، تمام نشانه‌های کن را هم دارد، چه آن پله‌های قرمزرنگ سالن اصلی جشنواره و چه شب‌های معروف کن که در ساحل به رايگان برای مردم فيلم نشان می‌دهند. از همه مهم‌تر اينکه طراح سعی نکرده همچون گرافيست‌های اين‌سوی دنيا هم نشانه‌ای از سينما در کارش بگنجاند، هم يادی از تاريخ و هويت کشورش بکند، هم به صنايع دستی بپردازد و گل‌بوته‌ای در گوشه و کنار کارش قرار دهد تا لطافت جشنواره را نشان دهد.
راستی حس شوخ‌طبعی و سرخوشی که در پوستر هست را احساس می‌کنيد؟

هيچ‌چيز بهتر از اين نيست که نيويورک‌تايمز دو نفر از منتقدان سينمايی‌اش را به کن بفرستد و آنها از آنجا شروع کنند به نوشتن وبلاگ درباره‌ی فيلم‌هايی که می‌بينند؛ آن هم به‌زبان نه‌چندان رسمی.
از طرف ديگر بی‌بی‌سی هم به خبرنگارش بگويد که از کن وبلاگ بنويسد و او هم شروع کند به نوشتن اتفاقات عجيب و غريبی که برايش رخ داده مثل اينکه اشتباهی در يک سالن ديگر نشسته و به‌جای ديدن آخرين فيلم وودی آلن ـ که ای. او. اسکات به‌شدت از آن تعريف کرده ـ فيلمی از دومينيک مول فرانسوی را تماشا کرده و حتی به‌خاطر پر شدن سالن نتوانسته در کنفرانس مطبوعاتی فيلم وودی آلن شرکت کند.
به‌جد پيشنهاد می‌کنم اين دو وبلاگ خواندنی را از دست ندهيد.

[وبلاگ ای. او. اسکات و مانولا دارجيس | نيويورک تايمز]
[وبلاگ کارولين بريگز | بی‌بی‌سی]

پی‌نوشت: خسرو در کامنت‌ها نوشته که «جزيره‌ی آهنی» رسول‌اف هم از طرف ايران در کن امسال شرکت کرده، راستش چون چند وقت پيش شنيدم حضور فيلم در جشنواره به مشکل خورده و بعد هم خبر ديگری از آن ديدم، فکر کردم خبری از جزيره‌ی آهنی در کن نباشد.



May 11, 2005
ماجرای سگی که غبغب بزرگی داشت

کتاب‌های کوچک نيلاشايد دير شده باشد اما پيشنهاد می‌کنم اگر در اين دو سه روز آخر نمايشگاه می‌خواهيد سری به آنجا بزنيد و از شيفتگان ادبيات داستانی هم هستيد، کتاب‌های کوچک نيلا را از دست ندهيد.
کتاب‌های کم‌حجم و خواندنی و جمع‌ و جوری که داستان‌ها و نمايشنامه‌های کوتاه جالبی را می‌شود بين‌شان پيدا کرد آن هم از کسانی مثل وودی آلن يا سم شپارد که کمتر نام انها را به‌عنوان نويسنده شنيده‌ايم. قيمت هرکدام از کتاب‌ها هم 200 تومان است و تنها ايرادی که می‌توان به اين مجموعه گرفت ظاهر نه‌چندان جذابش است که احتمالا به‌خاطر پايين نگهداشتن قيمت کتاب‌ها به اين شکل طراحی و چاپ شده. در بين اين مجموعه «کنت دراکولا»ی وودی آلن را حتما بخوانيد و ببينيد چه‌طور نويسنده از جلسه‌ی روان‌درمانی سگ‌اش که به‌خاطر غبغب بزرگش دچار عقده‌های روانی شده، به چگونگی اختراع ساندويچ و سرگذشت خالق آن می‌رسد و يا چه‌طور اسرار هيتلر توسط آرايشگرش افشا می‌شود و می‌فهميم که رايش سوم هميشه در آرزوی خط ريش بوده.

پی‌نوشت: همان‌طور که بالاتر نوشتم اين مجموعه را انتشارات نيلا منتشر می‌کند و اگر اشتباه نکنم غرفه‌ی انتشارات در سالن 5 است.



May 04, 2005
يک عروس کف دستشويی زار می‌زند...

صحنه‌ای در Kill Bill هست که به‌نظرم کليدی‌ترين ديالوگ فيلم را در خود دارد و در ابتدای هر دو قسمت هم نمايش داده می‌شود؛ ما در حالی‌که صورت غرق در خون عروس را می‌بينيم صدای بيل را می‌شنويم که قبل از شليک گلوله به او می‌گويد کشتن عروس نه‌تنها عملی ساديستی برای او نيست بلکه يک حرکت کاملا مازوخيستی‌ست.

تمام فيلم و اعمال شخصيت‌ها با همين ديالوگ قابل توجيه است؛ چه آنجا که شش ماه بعد از اين واقعه، ال بالای سر عروس می‌رسد و در حالی‌که می تواند به‌سادگی او را بکشد به‌دستور بيل منصرف می‌شود، يا آنجا که باد هشدارهای بيل را جدی نمی‌گيرد و می‌گويد به انتظار انتقام عروس می‌نشيند، يا جايی که عروس از دوست سابق بيل می‌پرسد که چرا نشانی بيل را به او می‌دهد و پيرمرد هوس‌باز مکزيکی جواب می‌دهد که بيل اين‌طور می‌خواهد و يا در انتهای فيلم که عروس با ضربه‌ی جادويی پای می، بيل ـ پدر بچه‌اش ـ را از پا درمی‌آورد و صبح فردا او را می‌بينيم را که کف دستشويی دراز کشيده و زار می‌زند، همه‌ی اينها نشان از رفتارهای مازوخيستی شخصيت‌های Kill Bill دارد.
حتی وقتی عروس از هاتوری هانزو می‌خواهد که برای او شمشير بسازد و هانزو بعد از سال‌ها سوگندش را می‌شکند و وسيله‌ای برای کشتن انسان‌ها می‌سازد، او نيز وارد بازی مازوخيستی شخصيت‌های داستان می‌شود.