|
بيوگرافی | بن بست | کميک استريپ | کاريکاتور | وبلاگ انگليسی| درباره | ارتباط |
|
May 26, 2005
Shall we dance Mr. Clark
■ بعضی وقتها دفاع کردن از يک فيلم اندکی شجاعت میخواهد: يادم هست پس از نمايش «ماهیها عاشق میشوند» در جشنواره، دکتر رفيعی در جلسهی پرسش و پاسخ جملهای را از مارکس جوان نقل کرد که آدمها را به دو دسته تقسيم کرده بود؛ آنها که از غذا خوردنشان هيچ نمیفهمند و آنها که با خوردن غذا لذت میبرند. فکر میکنم اگر مارکس چند دهه ديرتر به دنيا آمده بود و اين فيلم را ديده بود میتوانست جملهاش را در مورد آدمهايی که عاشق رقصيدناند تصحيح کند. پینوشت: از مفرح بودن فيلم و سرخوشی آدمهايش که بگذريم، مهمترين حسن فيلم بازی جنيفر لوپز بود؛ يک بازی سرد و کنترلشده که باعث میشود از اين به بعد با احترام بيشتری دربارهاش صحبت کنيم! ■ بعضی وقتها کوبيدن يک فيلم اصلا شجاعت و استعداد ويژهای نمیخواهد: ■ بعضی وقتها يک فيلم را میشود به همه توصيه کرد؛ بیهيچ جسارتی: جانی دپ موجود دوستداشتنی و قابل احترامیست که انگار ساخته شده برای بازی کردن نقش آدمهای عجيب و غريب و گاهی اوقات حضورش میتواند دليل کافی برای ديدن يک فيلم باشد. از طرفی کيت وينسلت هم آرام آرام در قامت ستارهای درمیآيد که از جذابيتهايش در فيلمهای متفاوت و خارج از جريان غالب هاليوود استفاده میکند. ■ بعضی وقتها میشود فيلمی را برای بچهها معرفی کرد که با هيچ وصلهای به آنها نمیچسبد: "... قدرت طراحی فرانک ميلر شگفتانگيز است. او اکثر احجام و پرسپکتيوها را از طريق بازی با سطوح مشکی و سفيد میسازد، مثل ساختمانها، اتاقها و اندام انسانها. اصلا کميک استريپ «شهر گناه» يک بازی تصويری بين سطوح سياه و سفيد است..." May 21, 2005
پراکندهها
■ اگر مثل من شيفتهی «قهرمان» (Hero) هستيد و مثل بعضیها (خيلی خودم را کنترل میکنم که لينک ندهم!) فکر نمیکنيد که فيلم اکشن معمولیست حتما مطلب نهچندان بلند حميدرضا صدر در شمارهی آخر هفت را بخوانيد که از زمين و زمان دليل آورده قهرمان يک فيلم معمولی نيست. ■ خوشبختانه خداداد چند وقتیست که راجع به نگارش و دستور زبان فارسی، نکات جالبی را مینويسد که با نوشتههای آنها که ناگهان احساسات ناسيوناليستیشان گل میکند و تمام نشانهها و واژههای عربی را قصد دارند با يک نوشته در وبلاگشان از بين ببرند، از زمين تا آسمان فرق دارد. مهمترين خصوصيتاش هم اينست که خداداد خودش تاريخ خوانده و يکی از سرگرمیهايش خواندن متون قديمیست! May 20, 2005
ويليام
«پاگرد» کتاب روان و خوشخوانیست که حتی قبل از رسيدن به صفحههای 40 و 50 کتاب و در همان يکی دو بخش اول خواننده را جذب خودش میکند و راستش را بخواهيد اين کم چيزی نيست. داستان کتاب دربارهی آدمهايیست که در يکی از روزهای شلوغ سالهای پايانی دهه 70، از بد حادثه در يک خانهی قديمی دور هم جمع میشوند، بدون اينکه بخواهند و يا همديگر را بشناسند. داستان بهشکلی پازلگونه و با فلاشبکهای متعدد روايت میشود و در هر بخش از يک زاويه ديد متفاوت ماجرا را پيش میبرد؛ يکجا دانای کل راویست، جای ديگر بيژن ـ که در واقع پاگرد داستان اوست ـ از ذهن خودش ماجرا را تعريف میکند و در جای ديگر با يک مونولوگ طولانی روبهرو میشويم. از طرف ديگر روايت پازلگونهی داستان هم نظم تحسينبرانگيزی دارد و در کنار روايت گره اصلی ـ آدمهای درون خانه و اتفاقاتی که بينشان در جريان است ـ با داستانها و شخصيتهای فرعیاش جذابيت کتاب را حفظ میکند و در کنار اين نويسنده هم هوشمندانه از بزرگترين خطری که کتاب را تهديد می کرده ـ افتادن به دام زيادهگويی و گمکردن خط اصلی داستان ـ به سلامت عبور میکند. با اين حال همانطور که گفتم پاگرد کتاب خوبیست و بهجرات آن را به شيفتگان ادبيات داستانی پيشنهاد میکنم. کتاب را محمدحسن شهسواری نوشته و نشر افق آن را با قيمت 2900 تومان در 287 صفحه منتشر کرده است. May 13, 2005
و اينک کن
■ پوستر جشنوارهی امسال بهنظرم شاهکار است. علاوه بر سادگی کمنظيرش، تمام نشانههای کن را هم دارد، چه آن پلههای قرمزرنگ سالن اصلی جشنواره و چه شبهای معروف کن که در ساحل به رايگان برای مردم فيلم نشان میدهند. از همه مهمتر اينکه طراح سعی نکرده همچون گرافيستهای اينسوی دنيا هم نشانهای از سينما در کارش بگنجاند، هم يادی از تاريخ و هويت کشورش بکند، هم به صنايع دستی بپردازد و گلبوتهای در گوشه و کنار کارش قرار دهد تا لطافت جشنواره را نشان دهد. ■ هيچچيز بهتر از اين نيست که نيويورکتايمز دو نفر از منتقدان سينمايیاش را به کن بفرستد و آنها از آنجا شروع کنند به نوشتن وبلاگ دربارهی فيلمهايی که میبينند؛ آن هم بهزبان نهچندان رسمی. [وبلاگ ای. او. اسکات و مانولا دارجيس | نيويورک تايمز] پینوشت: خسرو در کامنتها نوشته که «جزيرهی آهنی» رسولاف هم از طرف ايران در کن امسال شرکت کرده، راستش چون چند وقت پيش شنيدم حضور فيلم در جشنواره به مشکل خورده و بعد هم خبر ديگری از آن ديدم، فکر کردم خبری از جزيرهی آهنی در کن نباشد. May 11, 2005
ماجرای سگی که غبغب بزرگی داشت
پینوشت: همانطور که بالاتر نوشتم اين مجموعه را انتشارات نيلا منتشر میکند و اگر اشتباه نکنم غرفهی انتشارات در سالن 5 است. May 04, 2005
يک عروس کف دستشويی زار میزند...
صحنهای در Kill Bill هست که بهنظرم کليدیترين ديالوگ فيلم را در خود دارد و در ابتدای هر دو قسمت هم نمايش داده میشود؛ ما در حالیکه صورت غرق در خون عروس را میبينيم صدای بيل را میشنويم که قبل از شليک گلوله به او میگويد کشتن عروس نهتنها عملی ساديستی برای او نيست بلکه يک حرکت کاملا مازوخيستیست. تمام فيلم و اعمال شخصيتها با همين ديالوگ قابل توجيه است؛ چه آنجا که شش ماه بعد از اين واقعه، ال بالای سر عروس میرسد و در حالیکه می تواند بهسادگی او را بکشد بهدستور بيل منصرف میشود، يا آنجا که باد هشدارهای بيل را جدی نمیگيرد و میگويد به انتظار انتقام عروس مینشيند، يا جايی که عروس از دوست سابق بيل میپرسد که چرا نشانی بيل را به او میدهد و پيرمرد هوسباز مکزيکی جواب میدهد که بيل اينطور میخواهد و يا در انتهای فيلم که عروس با ضربهی جادويی پای می، بيل ـ پدر بچهاش ـ را از پا درمیآورد و صبح فردا او را میبينيم را که کف دستشويی دراز کشيده و زار میزند، همهی اينها نشان از رفتارهای مازوخيستی شخصيتهای Kill Bill دارد. |
|