|
بيوگرافی | بن بست | کميک استريپ | کاريکاتور | وبلاگ انگليسی| درباره | ارتباط |
|
September 30, 2003
کتابفروشی محبوب من
چند تا انتشارات هستن که خيلی باهاشون حال می کنم، "نشر ماه ريز" و " نشر نی" و "نشر مرکز" و البته "انتشارات نيلوفر" که واقعا شاهکاره. امروز داشتم از کريم خان رد ميشدم، ديدم که کتاب فروشی"نشر نی" هم اونجاست (فکر کنم حدود 6-7 ماه پيش بود که يه خبری درباره باز شدنش خوندم - اگه اشتباه نکنم). کلا من از کتابفروشيهای انقلاب زياد خوشم نمياد، چون يه جو خيلی بازاری و اعصاب خورد کنی بهشون حاکمه، يکی اينور داد ميزنه کتابهای قلم چی و آيندگان، يکی برگه های بزرگی رو بساط کرده و روش نوشته گرامر در دو ساعت، راه به راه يکی زير گوشت زمزمه می کنه : عکس، پاسور... حالا تو اين فضا آدم بخواد با آرامش دنبال کتاب موردنظرش بگرده، ديوانه ميشه. (البته من يه دوره ای فکر کنم هفته ای يکی دو بار ميرفتم انقلاب، بهرحال برای يه مدت لازمه دود ميدون انقلاب بخورين!) البته تو خيابون انقلاب بعد فخررازی يه سه چهار تا کتابفروشی باحالِ آروم هس که خريد کردن ازشون لذتبخشه. اينا رو گفتم که آخرش برسم به اينکه من از اينجور کتابفروشيها که پر و پيمونن اما جو بازاری زياد بهشون حاکم نيس خيلی خوشم مياد، مثل همين فروشگاه نشر نی يا کتابفروشی نشر مرکز توی فاطمی. معمولا هم فروشنده هاشون آدمهايين که خودشون يه چيزی بارشونه و از حرف زدن باهاشون لذت ميبرين. September 29, 2003
چندان هم فرخنده نيست!
September 27, 2003
دوران نازايی
يه مدته در دوران نازايی به سر می برم و با اينکه خيلی دوست دارم يه کار درست و حسابی رو شروع کنم به کشيدن، اما اين مخم ياری نمی کنه. اين دوران رکود کميک استريپ جام جم هم مزيد بر علت شده تا اين دوران بيشتر طول بکشه. فعلا سعی می کنم با ديدن فيلم و کميک استريپهای ديگران خودمو سر ذوق بيارم تا ببينم چی ميشه... عکس امروز هم يکی از مانکنهای شوی لباس دو سه هفته پيش نيويورکه که چون عکس باحالی بود دلم نيومد از خيرش بگذرم. الان هم هفته شوی لباس لندنه... اين لينکدونی رو دريابين عکساشو پيدا می کنين!!
g [Comments (11)]
g [04:28 PM]
September 24, 2003
همه دارن می تر کونن!
جام جم هم ديگه ميخواد بترکونه! گويا حضرات از نتيجه يکسال منتشر کردن ضميمه نسل سوم خوششان آمده و ميخواهند از اين به بعد هر روز يک ضميمه هشت صفحه ای رو دربيارن و احتمالا يه چيزی ميشه تو مايه های ضميمه همشهری. بخاطر همين هم شنبه آخرين شماره "نسل سوم" منتشر ميشه و ميره پی کارش. وضعيت کميک استريپ هم فعلا نامعلومه و تا يه ماه يه روز درميون چاپ ميشه تا ببينيم چی ميشه... از اونور تو آفرينش هم احسان داره کارهای خوبی ميکنه که اگه بذارن، به نتايج خوبی می رسيم. گل آقا هم که ميخواد منو بدبخت کنه، پيشنهاد هر يکی دو هفته يه صفحه کميک داده بهم و بايد کلی باهاش کلنجار برم تا فرمت مناسبش رو پيدا کنم. ببينم، از نمونه های خارجی چيزی سراغ ندارين؟ چند وقت پيش که سينما چهار " 2001 : يک اديسه فضايی " رو پخش کرد يه چيزی بيشتر از اون سانسور مسخره اديسه منو سوزوند! قبل فيلم در بررسی پرونده استاد، Eyes Wide Shut دوست داشتنی رو چشمان تمام بسته ترجمه کرده بود. کاملا مشخصه که مترجم يا فيلمو اصلا نديده يا ازش سر در نياورده. شايد ترجمه تحت الفظی درستی هم باشه اما با فيلم اصلا همخونی نداره. بهترين ترجمه برای عنوان فيلم، همون "چشمان باز بسته" است که کل فيلم درباره نوع نگرش ما درباره ديگران و تصوری که از هم داريمه. اصلا اولين صحنه فيلم هم کوبريک با زبان تصوير همين عنوان رو حک ميکنه، هنگاميکه نيکول کيدمن پشت به دوربين لباسش رو درمياره و چند ثانيه بعد ناگهان تصوير سياه ميشه... September 22, 2003
آقا اين فرق می کنه
راستش قضيه از اين قراره که بروبکس رفتن "شاخص" رو دست گرفتن و ميخوان بترکونن! ميدونم شاخص اسم قشنگی نيس، ميدونم گروه قبلی تو زرد کردنش سنگ تموم گذاشته بودن، ميدونم تا جا بيوفته خيلی زمان می بره... ولی بالاخره يه جا افتاده دست رفيق رفقای خودمون. چی از اين بهتر؟ ::مطلب خسرو درباره اين هفته نامه سابقا خالتور اين عکس هم مربوط به يه گالری بود که چند وقت پيش تو بی بی سی نيوز ديدم، يه عکاسی که الان يادم نيست اسمش از 50 سال تنش ميان اسرائيل و فلسطين تا تونسته عکس انداخته، همه عکساش هم سياه سفيد بود. اين عکسه هم انصافا همه چی داره... خودِ خودِ يه عکس خبریِ هنرمندانه... September 20, 2003
من نيز گاهی به آسمان نگاه کرده ام
امروز رفتم "گاهی به آسمان نگاه کن" رو ديدم. معرکه است، حتما برين. September 18, 2003
افسانه انتخاب واحد
اين يکی دو روز يه مقدار در گير انتخاب واحد بودم و فعلا تموم شد تا توی حذف و اضافه يه سر و سامونی بهش بدم. ولی امروز صبح خيلی حالم گرفته شد. فرض کنين شونزده واحد برداشتين و فرداش که برگه انتخاب واحد رو نگاه می کنين، می بينين که دو تا کلاس سه واحدی که برداشتی حذف شدن و شما الان ده واحد دارين! در نتيجه از شما ثبت نام بعمل نمياد...ولش کن بابا! تموم شد فعلا...
امروز "افسانه های پاييز" ( Legends Of The Fall ) رو ديدم. فيلم خوبی بود، نه بيشتر. يه فيلم احساسی احساسی احساسی که آنتونی هاپکينز و براد پيت توش شاهکار بودن، مخصوصا وقتی هاپکينز سکته کرده بود و کج و کوله شده بود و نامفهوم حرف می زد. براد پيت هم با اون موهای بلندش يادآور فيلم خيلی خوب نيل جردن، "مصاحبه با خون آشام" بود... يه بار ديدنش بد نيس اما دفعه دوم رو چندان پيشنهاد نمی کنم. September 14, 2003
کودکی از دست رفته
من عاشق کارهای مرضيه برومندم. راستش رو بخواين، براشون می ميرم. از "خونه مادربزرگه" و "مدرسه موشها" و "زی زی گلو" گرفته تا سريالهای "هتل" و "ورثه آقای نيکبخت" و اين اواخر " کاراگاه شمسی و دستيارش مادام" . (اين مطلب هيچ ربطی به خورشيد خانوم و پينکفلويديش ندارد- مترجم) اساسا بچگی ما تو چند تا کارتون باحال و همين عروسکهای مرضيه برومند خلاصه ميشه و ميره پی کارش. فکر نميکنم هيچکدوممون تا آخر عمر هاپوکومار رو با اون ته لهجه هندی فراموش کنيم. يا هروقت رضا بابک و بهرام شامحمدلو رو می بينم ياد کاکل زری و مخمل نيوفتيم. خواستم به مطلب لينک بدم اما سايت شرق هنوز روزنامه امروز رو نفرستاده رو آنتن! September 13, 2003
کامنت باکس می تازد
به لطف فردين عزيز، اين دکمه تغيير زبان کامنت باکس بنده هم درست شد و ديگه دوستانی که پينگليش می نوشتن ميتونن با خيال راحت فارسی تايپ کنن. بعضی ها هم می گفتن که ميخوايم بنويسيم error ميده و قبول نمی کنه. بخاطر اينه که حتما آدرس ميل تون رو بايد بذارين وگرنه قبول نمی کنه. درواقع اين يکی از الطاف آقامونه مووبل تايپه که نميشه ناشناس کامنت گذاشت و دَر رفت! اگرچه ميشه هم آدرس چرت و پرت نوشت ولی لطفا آدم باشين! يه بار وارد کنين تا آخر عمرتون بسه. الان هم که دارم اينا رو می نويسم جشن خانه سينما در حال برگزاريه و من هم دارم از 30نما لحظه به لحظه دنبال می کنم!! "فرش باد" جايزه منتقدين برد و مجيد انتظامی دوست داشتنی هم جايزه بهترين موسيقی رو. هانيه توسلی و فرامرز قريبيان که جفتشون حقشون تو جشنواره ضايع شده بود، بهترين بازيگرها شدن. بهترين کارگردان هم محمد علی سجادی بخاطر فيلم "جنايت" شد که بايد بررسی بشه! جايزه بهترين فيلم و بهترين فيلنامه هم به "رقص در غبار" رسيد... اين فيلم واقعا شاهکار بود. اکران شد از دستش ندين...مرسی آقای فرهادی. اگه بتونم مخ اين بروبچ کميک جام جم رو بيارم پايين، يه سايت راه می اندازم که عين وبلاگ هر روز کميک استريپ های روزنامه توش آپ بشه. موافق که هستن فقط ميمونه تامين بودجه...
g [Comments (5)]
g [10:35 PM]
September 11, 2003
می دانم تابستان گذشته چه کرده ای
باورتون ميشه؟ ديروز شبکه تهران "گزارش اقليت" رو نشون داد. ديگه اينا گند کپی رايتو دراوردن! از اونور هم تا تونسته بودن سانسور کرده بودن، تو دوبله هم که مثل هميشه فيلمو خراب کرده بودن و موسيقيشو اصلا عوض کرده بودن! با همه اينا حس جالبيه که تام کروز و کالين فارل رو از تلويزيون ايران ببينی. مرسی آقای عزيز! خيلی وقته يه فيلم درست و حسابی نديدم. نه اين دور و بر خبری هس نه اونور آبها. تا اطلاع ثانوی هيچ شاهکاری خلق نمی شود! September 10, 2003
ناگهان تعطيلات
خب، اين يکی دو روز ميخوام به هزار کار نکرده ام برسم، اگرچه برای من با هفته های ديگه هيچ فرقی نداره چون باز بايد شنبه کار تحويل بدم ولی روح حاکم بر اين چند روز يه جوراييه که آدم ميخواد بيخيال زندگی بشه و خوش باشه مخصوصا وقتی ديروز تو يه تحريريه سوت و کور ميشنوی که پنجشنبه روزنامه چاپ نميشه و همه رفتن پی عشق و حال.
درمورد بن بست هم بگم که اميدوارم تا اواسط مهر ديگه حداکثر راهش بندازم ( يا بقول خودم آتيشش کنم! ) چند تا دليل هم دارم. يکيش که فنيه و با اين ترانسفر ريت اگه بخوام اونم بذارم، احتمالا سايت مياد پايين. دو ماه هم هست که از هيچ جا حق التحرير نگرفتم و عنقريبه که به گل بشينم، پس پول هم ندارم!! از طرفی الان سرم خيلی مسخره شولوغ شده. آفرينش رو که رسما ميذارم کنار، چون نه پول خوبی ميده و نه از حاصل کار راضيم. فقط باعث آبروريزيه. برای گل آقا هم که ديگه تقريبا نويسنده شدم تا کاريکاتوريست. يه جام جم ميمونه و کاپوچينو و هرازچندگاهی بن بست. يه چيز باحال، چندوقت پيش يه بنده خدايی زنگ زده جام جم و گفته من تو کار طراحی پارچه ام و اين کاريکاتوريست شما ( کار منو ديده بوده) ميتونه با ما کار کنه؟ فقط مونده که من برم تو کار پارچه!! مثلا فکر کنين چادرنماز ملت آغشته به آثار من باشه!! September 07, 2003
می رسد از چپ و راست
آخ آخ... اين چند روز حسابی سرم شولوغ شده. يه دفعه همه کم کاريها و تنبلی های هفته پيش تو اين دو سه روز رو سرم خراب شد. راستی چرا ملت بعد ازدواج بجای اينکه مثل آدم بيان سر کار و احساس مسووليت کنن، دودره باز تر ميشن؟! من بدبخت چه گناهی کردم که تصوير ساز مطالب اين آقا شدم؟! پرستو جان، تولدت هَوارتا مبارک... ديشب هم اين پياده رويه چه قدر چسبيد. ميگم بروبکس (بقول يکی از حاضران در پياده روی) برنامه هفتگی پياده روی بذاريم. خوبه هااااا... :)) راستی يو اس اُپن، هنين هاردن دوباره کليسترز رو تو فينال بُرد و از اونور هم آغاسی تو نيمه نهايی باخت. بعدا بيشتر ميگم.
g [Comments (13)]
g [10:57 AM]
September 05, 2003
فحش ميدی، دَر ميری؟
من کلا توی اين يه سال و يه ماهی که دارم می لاگم زياد فحش نخوردم. نه دخترم که ملت بيان چرت و پرت بگن، نه سياسی مينويسم و نه خيلی اين غلاف تمام فلزی ام مشهوره که يکی هم بياد رد شه و يه فحشی، متلکی، چيزی بارمون کنه. يکی دو بار تو کاپوچينو فحش خوردم و تهديد به مرگ شدم ( آخه يکی نيس بگه الاغ جون، من کشتن دارم؟! ) که چون اونجا به خاطر دوستان نازنينم کاريکاتور می کشم، اصلا بهشون توجه نکردم. اما امروز فکر کنم اولين کامنت آبدارم رو دَشت کردم، اون هم بخاطر يکی از اولين مطالبم توی خونه جديد. حس جالبی بود. درضمن نيويورک همچنان بارانی و يو اس اُپن نيز در هوا معلق است! عکس هم دو تا آدم باحالو نشون ميده که منتظرن تا بارون بند بياد و بازيها شروع بشه... راستی آبی جان تولدت مبارک! ميخواستم برای تولدت عروسک بخرم، گفتم داری!
g [Comments (7)]
g [12:06 AM]
September 04, 2003
يک گزارش هاليوودی
اين هم اون مطلب گزارش ماهی که گفتم توی ماهنامه نوشتم، اون continue reading ناقابل رو يه کليک کنين و برين بخونينش. ام تی داريم ديگه، چيکار کنيم :)) فقط يه توضيح بدم که اين مطلب برای يه ماهنامه طنز نوشته شده و اساسا با بقيه مطالب سينمايی که در نشريات ديگه منتشر ميشه، تفاوت داره. چه در نوع نگارش و چه به لحاظ مخاطب... ::جانی اينگليش (Johnny English) ::عروسی امريکايی (American Wedding) ::بروس آلمايتلی (Bruce Almightly) ::ماهنامه گل آقا-شماره 144- شهريور1382 September 02, 2003
باران و يو اس اُپن
اگه زياد تنيسی شد ببخشين... عشقه ديگه! کاريش نميشه کرد لامصبو! September 01, 2003
معجزه ای شايد
از صبح که پا می شم خسته ام! اصلا حال و حوصله هيچی رو ندارم. برعکس هميشه که سوژه نداشتم، ايندفعه دو سه تا سوژه توپ دارم که بايد اجرا کنم ولی اصلا تو مودش نيستم. امروز جواب دوست محمدی رو چی بدم؟ بن بست هم فعلا بايد بشينه به انتظار روزهای خوشِ من... اينروزها همش اون ديالوگ حميد هامون مياد تو ذهنم که آخرای فيلم با خودش ميگه: " يه معجزه، يه معجزه کوچيک هم برای من کافيه..." يا چيزی تو اين مايه ها. فعلا سعی می کنم خودمو با يه مشت چرت و پرت سرگرم کنم تا ببينم اون پيامبر از راه ميرسه و معجزه منو مياره يا نه... هرچند که معتقدم عصر معجزات به پايان رسيده، ولی... اصلا حوصله ندارم برم ببينم انتخاب واحد چه روزيه؟ ببينم از بچه های عمرانِ تهران مرکز کسی اينجا رو نميخونه به من بگه اين انتخاب واحد لعنتی چندمه که دو سه روز قبلش برم جا بگيرم! راستی اون گزارش اکران فيلمهای کمدی هاليوودی که برای ماهنامه نوشته بودم هم چاپ شد. اگه وقت کنم تو اين چند روز ميذارم اينجا که بخونين. برای ماه بعد رو هم بايد زودتر بنويسم، اما لعنت به اين هاليوود که فعلا هيچ فيلم درست و حسابی ای نداره. نميدونم چی بنويسم...insomia (بی خوابی) هم سانس آخر سينما فرهنگ دو اکران شده، بايد برم... يه چيز ديگه... لعنت به اين روزای آفتابی مکرر!
g [Comments (10)]
g [02:37 PM]
|
|