بيوگرافی | بن بست | کميک استريپ | کاريکاتور | وبلاگ انگليسی| درباره | ارتباط



September 30, 2003
کتابفروشی محبوب من

چند تا انتشارات هستن که خيلی باهاشون حال می کنم، "نشر ماه ريز" و " نشر نی" و "نشر مرکز" و البته "انتشارات نيلوفر" که واقعا شاهکاره. امروز داشتم از کريم خان رد ميشدم، ديدم که کتاب فروشی"نشر نی" هم اونجاست (فکر کنم حدود 6-7 ماه پيش بود که يه خبری درباره باز شدنش خوندم - اگه اشتباه نکنم). کلا من از کتابفروشيهای انقلاب زياد خوشم نمياد، چون يه جو خيلی بازاری و اعصاب خورد کنی بهشون حاکمه، يکی اينور داد ميزنه کتابهای قلم چی و آيندگان، يکی برگه های بزرگی رو بساط کرده و روش نوشته گرامر در دو ساعت، راه به راه يکی زير گوشت زمزمه می کنه : عکس، پاسور... حالا تو اين فضا آدم بخواد با آرامش دنبال کتاب موردنظرش بگرده، ديوانه ميشه. (البته من يه دوره ای فکر کنم هفته ای يکی دو بار ميرفتم انقلاب، بهرحال برای يه مدت لازمه دود ميدون انقلاب بخورين!) البته تو خيابون انقلاب بعد فخررازی يه سه چهار تا کتابفروشی باحالِ آروم هس که خريد کردن ازشون لذتبخشه. اينا رو گفتم که آخرش برسم به اينکه من از اينجور کتابفروشيها که پر و پيمونن اما جو بازاری زياد بهشون حاکم نيس خيلی خوشم مياد، مثل همين فروشگاه نشر نی يا کتابفروشی نشر مرکز توی فاطمی. معمولا هم فروشنده هاشون آدمهايين که خودشون يه چيزی بارشونه و از حرف زدن باهاشون لذت ميبرين.
يادم رفت اصل مطلبو بگم، "مرشد و ماگريتا" (ميخائيل بولگاکف) و "به سوی فانوس دريايی" (ويرجينيا وولف) رو خريدم. درواقع "خانوم دالووی" رو ميخواستم که گفت تجديد چاپ نشده... غير مجازه؟
تو برگشت هم رفتم "توکيو بدون توقف" چون بايد مطلب بنويسم درموردش. فيلم خوشی بود برای خودش! فکرکنم هم خوب بفروشه و حداقل اندازه "عروس خوشقدم" بيننده داشته باشه... فيلم اساسا روی خلاقيتها و نبوغ مهران مديری ميچرخه و اگه هر کس ديگه ای (حتی کسی مثل اکبر عبدی) رو جايگزينش کنين، فيلم با کله ميخوره زمين...
برای يه آخرهفته با چند تا از دوستهای دور و نزديک بد نيست اما فقط سر جدتون سينمای مزخرف قدس رو انتخاب نکنين.



September 29, 2003
چندان هم فرخنده نيست!

لوگوی اعصاب خوردکن بانی فيلمامروز اولين شماره "بانی فيلم"، نخستين روزنامه سينمايی ايران منتشر شد. اگر از خوشحالی اوليه و تبريک های مرسوم که بگذرم، بايد بگم زياد به دلم نچسبيد. شايد بخاطر اينه که "شرق" تو اين يه ماه بد عادتم کرده و ديگه روزنامه های کلاسيک چندان جذابيتی برام نداره، اما روزنامه ای که قراره فقط به فرهنگ و هنر بپردازه لااقل بايد يه لوگوی قابل تحمل داشته باشه يا نه؟ صفحه بنديش بايد آدمو سر ذوق بياره يا نه؟ مطالبش... ولش کن، تازه يه شماره دراومده و هنوز روی روال نيوفتاده روزنامه و اين کاملا از مطالبش معلومه. فکر کنم يکی دو هفته ديگه زمان مناسبی برای تصميم گيری درموردش باشه که بالاخره باهاش کنار ميام يا بی خيالش میشم؟ فعلا بايد صبر کرد... ( ترجيح ميدم بيشتر از اين به اين نوزاد نتازم، بهرحال برای لحظات رودررو شدن با دوستان بايد فکری کرد!! )
اما واقعا اميدورام که موفق باشن و مشکلات مالی که تا همين الان هم باعث دو سه ماه تاخير در انتشارش شده، جلوی راهش رو نگيره. دوستان؛ موفق باشين!
جدا از اين يه مصاحبه هم با بيضايی داشت درباره تئاتر جديدش، "شب هزار و يکم". خيلی دوست دارم برم ببينم اين تئاترو که ازش هم خيلی استقبال شده و کلی داره ميفروشه. ( پس از 9 اجرا ، سه ميليون و 645 هزار تومن فروخته. بليطش سه هزار تومنه ) برای رزرو بليط ميتونين برين اينجا... اين هم مطلب زيتون در همين باره.
راستی "بانی فيلم" سايت هم نداره. انصافا از اين يکی نميشه چشم پوشی کرد، اون هم در دورانی که تو همين مملکت خودمون همه روزنامه ها از شماره اولشون روی شبکه هم ظاهر ميشن... خدا ما را به راه راست هدايت فرمايد، آمين!



September 27, 2003
دوران نازايی

يه مدته در دوران نازايی به سر می برم و با اينکه خيلی دوست دارم يه کار درست و حسابی رو شروع کنم به کشيدن، اما اين مخم ياری نمی کنه. اين دوران رکود کميک استريپ جام جم هم مزيد بر علت شده تا اين دوران بيشتر طول بکشه. فعلا سعی می کنم با ديدن فيلم و کميک استريپهای ديگران خودمو سر ذوق بيارم تا ببينم چی ميشه...
ديروز هم x-men رو ديدم. از کاراکترهاش خيلی خوشم اومد، ميدونين که بر اساس يکی ديگه از کميک بوکهای مارول کميکز ساخته شده، بخاطر همين اصلا با ديد اينکه يه اثر ناب ببينم سراغ فيلم نرفتم. فقط ميخواستم يه اثر سرگرم کننده صرف با جلوه های ويژه درست و حسابی ببينم و نااميد هم نشدم. کار برايان سينگر خوب بود ( اگرچه يه ذره افسوس ميخورم که از "مظنونين هميشگی" به ساخت سريهای x-men رسيده ) ولی راضيم کرد. حالا ميخوام به سراغ x-2 برم که زرتشت هم کلی ازش تعريف کرده و گويا از x-men بهتر در اومده.
راستی دلم برای "ارباب حلقه ها" خيلی تنگ شده، ديشب يه نيم نگاهی دوباره به " دو برج " انداختم، کلا خيلی با جهان تالکين حال می کنم. با موجوداتش، با قهرماناش، با داستانش والبته با ليو تايلر! گالوم هم خيلی دوست داشتنيه مخصوصا وقتی با اون صدای مسخره اش حرف ميزنه. خيلی دوست دارم DVDقسمت اول و دومش رو داشته باشم، کسی ميدونه از کجا ميشه گير اورد؟اين بنده خدا مجبوره بيست تا کارو با هم بکنه، مانکنی هم دردسر دارهااميدوارم هر چه زودتر کريسمس برسه و "ارباب حلقه ها : بازگشت پادشاه" اکران بشه و در غياب قسمت سوم هری پاتر (خدا رو شکر!) دلی از عزا دربياريم... راستی حرف اکران شد اينجا برنامه اکران فيلمهای خارجی رو تو سينماهای تهران ببينين.

عکس امروز هم يکی از مانکنهای شوی لباس دو سه هفته پيش نيويورکه که چون عکس باحالی بود دلم نيومد از خيرش بگذرم. الان هم هفته شوی لباس لندنه... اين لينکدونی رو دريابين عکساشو پيدا می کنين!!



September 24, 2003
همه دارن می تر کونن!

جام جم هم ديگه ميخواد بترکونه! گويا حضرات از نتيجه يکسال منتشر کردن ضميمه نسل سوم خوششان آمده و ميخواهند از اين به بعد هر روز يک ضميمه هشت صفحه ای رو دربيارن و احتمالا يه چيزی ميشه تو مايه های ضميمه همشهری. بخاطر همين هم شنبه آخرين شماره "نسل سوم" منتشر ميشه و ميره پی کارش. وضعيت کميک استريپ هم فعلا نامعلومه و تا يه ماه يه روز درميون چاپ ميشه تا ببينيم چی ميشه... از اونور تو آفرينش هم احسان داره کارهای خوبی ميکنه که اگه بذارن، به نتايج خوبی می رسيم. گل آقا هم که ميخواد منو بدبخت کنه، پيشنهاد هر يکی دو هفته يه صفحه کميک داده بهم و بايد کلی باهاش کلنجار برم تا فرمت مناسبش رو پيدا کنم. ببينم، از نمونه های خارجی چيزی سراغ ندارين؟

چند وقت پيش که سينما چهار " 2001 : يک اديسه فضايی " رو پخش کرد يه چيزی بيشتر از اون سانسور مسخره اديسه منو سوزوند! قبل فيلم در بررسی پرونده استاد، Eyes Wide Shut دوست داشتنی رو چشمان تمام بسته ترجمه کرده بود. کاملا مشخصه که مترجم يا فيلمو اصلا نديده يا ازش سر در نياورده. شايد ترجمه تحت الفظی درستی هم باشه اما با فيلم اصلا همخونی نداره. بهترين ترجمه برای عنوان فيلم، همون "چشمان باز بسته" است که کل فيلم درباره نوع نگرش ما درباره ديگران و تصوری که از هم داريمه. اصلا اولين صحنه فيلم هم کوبريک با زبان تصوير همين عنوان رو حک ميکنه، هنگاميکه نيکول کيدمن پشت به دوربين لباسش رو درمياره و چند ثانيه بعد ناگهان تصوير سياه ميشه...
هر گوشه اش يه شاهکاره اين چشمان باز بسته.
راستی اين کتاب "مرشد و مارگريتا" رو خيلی مشتاقم بخونم، کسی هس که از ناشر و مترجمش اطلاعی داشته باشه؟



September 22, 2003
آقا اين فرق می کنه

راستش قضيه از اين قراره که بروبکس رفتن "شاخص" رو دست گرفتن و ميخوان بترکونن! ميدونم شاخص اسم قشنگی نيس، ميدونم گروه قبلی تو زرد کردنش سنگ تموم گذاشته بودن، ميدونم تا جا بيوفته خيلی زمان می بره... ولی بالاخره يه جا افتاده دست رفيق رفقای خودمون. چی از اين بهتر؟
تو شماره اول سری جديد اين هفته نامه سابقا خالتور، يه پرونده پر و پيمون برای جشن خانه سينما چاپ شده که انصافا گزارش خسرو خوندن داره. عکسهای حجت سپهوند و مجتبی محمودی هم که رديفه... مخصوصا عکس اختصاصيش از گلزار! من هم برای صفحه ورزشش يه مطلب درباره يو اس اپن نوشتم که تايپ شده اش رو ندارم، خودتون برين بخرين، بخونين. پرستو و سامان و مهدی و بابک هم هستن، خلاصه اساتيد همه جمعند و محفل شمع و گل و پروانه است، خوش ميگذره...
راستی يادم رفت از آقامون نيما که شغل خطير سردبيری رو بعهده دارن يادی کنم... استاد، مخلصيم!

::مطلب خسرو درباره اين هفته نامه سابقا خالتوريک پيرمرد عرب

اين عکس هم مربوط به يه گالری بود که چند وقت پيش تو بی بی سی نيوز ديدم، يه عکاسی که الان يادم نيست اسمش از 50 سال تنش ميان اسرائيل و فلسطين تا تونسته عکس انداخته، همه عکساش هم سياه سفيد بود. اين عکسه هم انصافا همه چی داره... خودِ خودِ يه عکس خبریِ هنرمندانه...
راستی ديشب ساعت 9 اولين قسمت برداشت دو با حضور کمال تبريزی پخش شد، نميدونم هرشب همين ساعته يا نه...گفتم که به گوش باشين و نگين چرا نگفتی!



September 20, 2003
من نيز گاهی به آسمان نگاه کرده ام

امروز رفتم "گاهی به آسمان نگاه کن" رو ديدم. معرکه است، حتما برين.
بليط نصف قيمت شنبه ها!!من متاسفانه کتاب ميخائيل بولگاکف رو نخوندم و از داستانش مطلع نيستم اما هر چه هست، نديد ميگم شاهکاره! داستان فيلم که واقعا چيز بديع و تازه ای بود، روحهايی که تا پيدا شدن اجسادشون در بين ما زندگی می کنن و به آدمها کمک ميکنن تا خوب باشن. در اقتباس کمال تبريزی هم ماجرا کاملا ايرانيزه شده و احساس نمی کنی که ماجرا در جايی دور از اين سرزمين رخ ميدهد. کنار اين داستان جذاب، تصور کنين حضور رضا کيانيان و آتيلا پسيانی و احمد آقالو و البته استعداد جديد سينمای ايران، هانيه توسلی رو. واقعا اين دختر عالی بازی کرد. هوشنگ حريرچيان هم که اون شيرينی و نمک فرش باد رو توی اين فيلم هم ادامه ميده و به دل ميشينه اين پيرمرد نازنين اصفهانی که انگار ساخته شده برای نقش پيرمردهای بازاری کِنِس!
راستی جلوه های ويژه فيلم هم انصافا خيلی تروتميز دراومده. مخصوصا آخرين صحنه فيلم که دکمه در هوا غوطه ور ميشود، کاملا با کامپيوتر طراحی شده و خيلی عاليه.
دلقک بازی های کمال تبريزی و تيکه هاش هم که ريخته! مخصوصا اون تيکه "حوری زاده" اش که من يه ربع داشتم ميخنديدم! آخرای فيلم هم يه صحنه عروسی هس که مهمونا ميان و همشون رو ما ميشناسيم. همه کاراکترهايی هستن که ما قبلا تو سينمای دفاع مقدس ديديمشون. عاطفه رضویِ نجات يافتگان، علی دهکردیِ از کرخه تا راين، جواد هاشمی ِ افق و... همه با همون هيبت ميان عروسی هانيه و بهمن. خيلی خوب بود.
دوباره بايد برم اين اثر معرکه رو ببينم، اون هم تو سينما فلسطين دوست داشتنی. راستی "بی خوابی" رو هم سالن دو فلسطين گذاشته که اون هم اين يکی دو روز حتما ميرم، فقط اميدوارم دوبله نشده اش باشه و با زيرنويس پخش بشه. راستی کسی نميدونه سينما فرهنگ دوبله شده نشون ميده يا با زيرنويس؟



September 18, 2003
افسانه انتخاب واحد

اين يکی دو روز يه مقدار در گير انتخاب واحد بودم و فعلا تموم شد تا توی حذف و اضافه يه سر و سامونی بهش بدم. ولی امروز صبح خيلی حالم گرفته شد. فرض کنين شونزده واحد برداشتين و فرداش که برگه انتخاب واحد رو نگاه می کنين، می بينين که دو تا کلاس سه واحدی که برداشتی حذف شدن و شما الان ده واحد دارين! در نتيجه از شما ثبت نام بعمل نمياد...ولش کن بابا! تموم شد فعلا...

hurricane isableطوفان ايزابل هم در راه ينگه دنياست و اين عکس ماهواره ای وضعيتش رو نشون ميده. مردم هم دارن خودشون رو جمع و جور می کنن و از خونه هاشون ميرن تا در امان باشن. اينجا گالری عکس بی بی سی رو در همين باره بخونين. اين هم آخرين خبر در همين باره...

امروز "افسانه های پاييز" ( Legends Of The Fall ) رو ديدم. فيلم خوبی بود، نه بيشتر. يه فيلم احساسی احساسی احساسی که آنتونی هاپکينز و براد پيت توش شاهکار بودن، مخصوصا وقتی هاپکينز سکته کرده بود و کج و کوله شده بود و نامفهوم حرف می زد. براد پيت هم با اون موهای بلندش يادآور فيلم خيلی خوب نيل جردن، "مصاحبه با خون آشام" بود... يه بار ديدنش بد نيس اما دفعه دوم رو چندان پيشنهاد نمی کنم.
راستی " گاهی به آسمان نگاه کن" اکران شده ها. از دستش نديد اين اقتباس کمال تبريزی دوست داشتنی رو از رمان "مرشد و مارگريتا". در ضمن چند روز پيش تبليغ سری جديد برنامه "برداشت دو" رو ديدم که ايندفعه نوبت به کمال تبريزی رسيده تا پرونده اش با حضور خودش بررسی بشه. احتمالا با پايان تابستان و جشنواره فيلمهای تابستانی شبکه دو نوبت به پخشش ميرسه... اين رو هم از دست ندين که موجب پشيمانيست.
من هم يه عمره که دارم تلاش می کنم برم "اين زن حرف نمی زند" رو ببينم ولی هيچ جوری رديف نمیشه لامصب. خيلی پشيمونم که دعوت خسرو رو برای اکران خصوصيش رد کردم ... لعنت به اين کاليبر بالا!



September 14, 2003
کودکی از دست رفته

من عاشق کارهای مرضيه برومندم. راستش رو بخواين، براشون می ميرم. از "خونه مادربزرگه" و "مدرسه موشها" و "زی زی گلو" گرفته تا سريالهای "هتل" و "ورثه آقای نيکبخت" و اين اواخر " کاراگاه شمسی و دستيارش مادام" . (اين مطلب هيچ ربطی به خورشيد خانوم و پينکفلويديش ندارد- مترجم) اساسا بچگی ما تو چند تا کارتون باحال و همين عروسکهای مرضيه برومند خلاصه ميشه و ميره پی کارش. فکر نميکنم هيچکدوممون تا آخر عمر هاپوکومار رو با اون ته لهجه هندی فراموش کنيم. يا هروقت رضا بابک و بهرام شامحمدلو رو می بينم ياد کاکل زری و مخمل نيوفتيم.
امروز تو صفحه هنر شرق گزارش - گفتگويی با مرضيه برومند چاپ کرده بود که برای چنددقيقه ای منو برد به همون بچگی نفرت انگيز سالهای جنگ که تنها خاطره خوشش همون کارهای مرضيه برومنده...
" ... درست شبی بود که تهران ديگر خالی از سکنه شده بود و همه به نقاط دوردست رفته بودند تا در ايام عيد شکار موشکها و بمب های عراقی نشوند. وقتی کنار ساختمان شبکه دو را با موشک زدند ما در آن زيرزمين بوديم که تنها پناه اش زير راه پله بود ... من در آن زمان به هيچ چيز فکر نمی کردم. نه به خطری که در کنار گوشمان بود و هرلحظه امکان داشت جان مان را بگيرد و نه به مرگ که در چند قدمی مان بود. فقط ميخواستم اين برنامه برای عيد آماده شود و شد. وقتی در آن تعطيلات عيد برنامه پخش شد با خود فکرکردم که چه کار ثوابی کرده ام و هنوز يادم هست که چقدر راضی و خوشحال بودم. اما حالا..."
قسمتی از خاطرات مرضيه برومند از دوران مونتاژ "خونه مادربزرگه".
راستی هنوز هم اون آهنگ معرکه تيتراژش يادمه و بعضی وقتها زير لب زمزمه می کنم. شاهکار بود لامصب!

خواستم به مطلب لينک بدم اما سايت شرق هنوز روزنامه امروز رو نفرستاده رو آنتن!
تکميل :: خوب به سلامتی درست شد... لينک مصاحبه.



September 13, 2003
کامنت باکس می تازد

به لطف فردين عزيز، اين دکمه تغيير زبان کامنت باکس بنده هم درست شد و ديگه دوستانی که پينگليش می نوشتن ميتونن با خيال راحت فارسی تايپ کنن. بعضی ها هم می گفتن که ميخوايم بنويسيم error ميده و قبول نمی کنه. بخاطر اينه که حتما آدرس ميل تون رو بايد بذارين وگرنه قبول نمی کنه. درواقع اين يکی از الطاف آقامونه مووبل تايپه که نميشه ناشناس کامنت گذاشت و دَر رفت! اگرچه ميشه هم آدرس چرت و پرت نوشت ولی لطفا آدم باشين! يه بار وارد کنين تا آخر عمرتون بسه.

الان هم که دارم اينا رو می نويسم جشن خانه سينما در حال برگزاريه و من هم دارم از 30نما لحظه به لحظه دنبال می کنم!! "فرش باد" جايزه منتقدين برد و مجيد انتظامی دوست داشتنی هم جايزه بهترين موسيقی رو. هانيه توسلی و فرامرز قريبيان که جفتشون حقشون تو جشنواره ضايع شده بود، بهترين بازيگرها شدن. بهترين کارگردان هم محمد علی سجادی بخاطر فيلم "جنايت" شد که بايد بررسی بشه! جايزه بهترين فيلم و بهترين فيلنامه هم به "رقص در غبار" رسيد... اين فيلم واقعا شاهکار بود. اکران شد از دستش ندين...مرسی آقای فرهادی.

اگه بتونم مخ اين بروبچ کميک جام جم رو بيارم پايين، يه سايت راه می اندازم که عين وبلاگ هر روز کميک استريپ های روزنامه توش آپ بشه. موافق که هستن فقط ميمونه تامين بودجه...



September 11, 2003
می دانم تابستان گذشته چه کرده ای

جای خالی برجهای دوقلواِ... امروز دومين سالگرد يازده سپتامبره. دقيقا اونروز يادمه. سه شنبه شب بود داشتم تلويزيون نگاه ميکردم و به عادت هميشگی کنترل دستم بود و شبکه ها رو دور ميزدم که يه دفعه ديدم شبکه خبر يه هواپيما رو نشون داد که تِپ خورد به يه برج! اولش فکر کردم که از اين وُله هاييه که درست ميکنن و از فيلمها کِش ميرن. بعد يهو ديدم که زيرنويس زد: وقايع امروز نيويورک! واقعی بود لعنتی!
لينکهای يازده سپتامبری
بخش ويژه نيويورک تايمز (رجيستر ميخواهد)
گزارش بی بی سی از روند جايگزين کردن برجهای دوقلو
سخنرانی بوش در شب دومين سالگرد يازده سپتامبر
پيام جديد بن لادن: جنگ واقعی شروع نشده است

باورتون ميشه؟ ديروز شبکه تهران "گزارش اقليت" رو نشون داد. ديگه اينا گند کپی رايتو دراوردن! از اونور هم تا تونسته بودن سانسور کرده بودن، تو دوبله هم که مثل هميشه فيلمو خراب کرده بودن و موسيقيشو اصلا عوض کرده بودن! با همه اينا حس جالبيه که تام کروز و کالين فارل رو از تلويزيون ايران ببينی. مرسی آقای عزيز!

خيلی وقته يه فيلم درست و حسابی نديدم. نه اين دور و بر خبری هس نه اونور آبها. تا اطلاع ثانوی هيچ شاهکاری خلق نمی شود!



September 10, 2003
ناگهان تعطيلات

خب، اين يکی دو روز ميخوام به هزار کار نکرده ام برسم، اگرچه برای من با هفته های ديگه هيچ فرقی نداره چون باز بايد شنبه کار تحويل بدم ولی روح حاکم بر اين چند روز يه جوراييه که آدم ميخواد بيخيال زندگی بشه و خوش باشه مخصوصا وقتی ديروز تو يه تحريريه سوت و کور ميشنوی که پنجشنبه روزنامه چاپ نميشه و همه رفتن پی عشق و حال.

نميدونم راجع به چيهاين عکسه هم دارين؟! خيلی خفنه! شرحش يادم نيس، مال دو سه ماه پيشه و يادم رفته راجع به چی بود. آخه اين عکسهايی که من ميذارم اينجا اکثرا مال AP و AFP و BBC و همشون هم خبريه و شرحی دارن. ولی اين يکی يادم نيس مال چی بود.

درمورد بن بست هم بگم که اميدوارم تا اواسط مهر ديگه حداکثر راهش بندازم ( يا بقول خودم آتيشش کنم! ) چند تا دليل هم دارم. يکيش که فنيه و با اين ترانسفر ريت اگه بخوام اونم بذارم، احتمالا سايت مياد پايين. دو ماه هم هست که از هيچ جا حق التحرير نگرفتم و عنقريبه که به گل بشينم، پس پول هم ندارم!! از طرفی الان سرم خيلی مسخره شولوغ شده. آفرينش رو که رسما ميذارم کنار، چون نه پول خوبی ميده و نه از حاصل کار راضيم. فقط باعث آبروريزيه. برای گل آقا هم که ديگه تقريبا نويسنده شدم تا کاريکاتوريست. يه جام جم ميمونه و کاپوچينو و هرازچندگاهی بن بست. يه چيز باحال، چندوقت پيش يه بنده خدايی زنگ زده جام جم و گفته من تو کار طراحی پارچه ام و اين کاريکاتوريست شما ( کار منو ديده بوده) ميتونه با ما کار کنه؟ فقط مونده که من برم تو کار پارچه!! مثلا فکر کنين چادرنماز ملت آغشته به آثار من باشه!!



September 07, 2003
می رسد از چپ و راست

آخ آخ... اين چند روز حسابی سرم شولوغ شده. يه دفعه همه کم کاريها و تنبلی های هفته پيش تو اين دو سه روز رو سرم خراب شد. راستی چرا ملت بعد ازدواج بجای اينکه مثل آدم بيان سر کار و احساس مسووليت کنن، دودره باز تر ميشن؟! من بدبخت چه گناهی کردم که تصوير ساز مطالب اين آقا شدم؟!

پرستو جان، تولدت هَوارتا مبارک... ديشب هم اين پياده رويه چه قدر چسبيد. ميگم بروبکس (بقول يکی از حاضران در پياده روی) برنامه هفتگی پياده روی بذاريم. خوبه هااااا... :))

راستی يو اس اُپن، هنين هاردن دوباره کليسترز رو تو فينال بُرد و از اونور هم آغاسی تو نيمه نهايی باخت. بعدا بيشتر ميگم.



September 05, 2003
فحش ميدی، دَر ميری؟

من کلا توی اين يه سال و يه ماهی که دارم می لاگم زياد فحش نخوردم. نه دخترم که ملت بيان چرت و پرت بگن، نه سياسی مينويسم و نه خيلی اين غلاف تمام فلزی ام مشهوره که يکی هم بياد رد شه و يه فحشی، متلکی، چيزی بارمون کنه. يکی دو بار تو کاپوچينو فحش خوردم و تهديد به مرگ شدم ( آخه يکی نيس بگه الاغ جون، من کشتن دارم؟! ) که چون اونجا به خاطر دوستان نازنينم کاريکاتور می کشم، اصلا بهشون توجه نکردم. اما امروز فکر کنم اولين کامنت آبدارم رو دَشت کردم، اون هم بخاطر يکی از اولين مطالبم توی خونه جديد. حس جالبی بود. به انتظار شروع بازیخيلی لذتبخشه وقتی می بينی تونستی يکی اينقدر انگولک کنی که بياد بهت فحش بده!! الان احساس می کنم که برای جامعه مفيدم! يه جوون بجای اينکه بره طغيان و شورش کنه عليه جامعه اش مياد به من فحش ميده و راحت ميشه!! (اِهِم) چيکار کنم ديگه، از بچگی عادت داشتم خودمو فدای بقيه کنم!

درضمن نيويورک همچنان بارانی و يو اس اُپن نيز در هوا معلق است! عکس هم دو تا آدم باحالو نشون ميده که منتظرن تا بارون بند بياد و بازيها شروع بشه... راستی آبی جان تولدت مبارک! ميخواستم برای تولدت عروسک بخرم، گفتم داری!



September 04, 2003
يک گزارش هاليوودی

اين هم اون مطلب گزارش ماهی که گفتم توی ماهنامه نوشتم، اون continue reading ناقابل رو يه کليک کنين و برين بخونينش. ام تی داريم ديگه، چيکار کنيم :)) فقط يه توضيح بدم که اين مطلب برای يه ماهنامه طنز نوشته شده و اساسا با بقيه مطالب سينمايی که در نشريات ديگه منتشر ميشه، تفاوت داره. چه در نوع نگارش و چه به لحاظ مخاطب...

::جانی اينگليش (Johnny English)
johnnyenglishاين جيمزباند بيچاره را ديگر همه دارند مسخره می کنند. من نمی دانم اين بنده خدا که هميشه زمين و زمينيان را نجات می دهد، چه گناهی کرده که اين قدر بايد ضايع شود؟! بعد از هجويه های آستين پاورز بر مامور 007 حالا نوبت به روان اتکينسون رسيده تا با تکرار کاراکتر معروفش، مستر بين، در قالب يک جاسوس خنگ و دست و پا چلفتی به نام "جانی اينگليش" به شوخی با باند فلک زده بپردازد. ماجرا اينست که نقشه ای برای سرقت جواهرات سلطنتی طرح می شود و دولت بريتانيا از اين قضيه آگاه می شود و به سراغ سازمان جاسوسی MI7 می رود تا آنها اين دسيسه را خنثی کنند. مسوولان سازمان MI7 هم هر چه اين ور آن ور می کنند، بالا پايين می کنند می بينند فقط يک مامورشان زنده مانده که آن هم از همه خنگ تر است و اصولا مخش اندازه اين حرفها نيست! بالاجبار جانی اينگليش برای اين ماموريت انتخاب می شود...

::عروسی امريکايی (American Wedding)
americanweddingسال 1999 فيلم شيرينی امريکايی ( يا همان American Pie خودمان ) با فروش غيرقابل انتظارش باعث شد که دوباره موج فيلمهای کم هزينه و پرطرفدار تين ايجری راه بيفتد. در اين ميان خود سازندگان شيرينی امريکايی هم بيکار ننشستند و شيرينی امريکايی 2 را روانه اکران کردند و حالا نوبت سومين قسمت اين مجموعه است که تحت عنوان "عروسی امريکايی" (همان امريکن پای 3 خودمان!) اکران شود.
داستان از اين قرار است که رفقای دوران دبيرستان (که در دو قسمت قبلی با آنها آشنا شده ايم) پس از چند سال دوری، اين بار برای عروسی جيم و ميشل ( در قسمت دوم به رابطه عاطفی بين اين دو پرداخته شده است – مترجم! ) دور هم جمع می شوند. مادربزرگ جيم هم مريض است و رو به موت و می خواهد حتما عروسی نوه اش را ببيند. درنتيجه همه کارها بايد در عرض دو هفته انجام شود. (اينها در حالت عادی اش گيج می زنند چه برسد به اينکه بخواهند عجله هم بکنند!) پدر جيم هم که دست از نصيحتهای پدرانه اش بر نمی دارد، از طرفی استيفلر و يکی ديگر از پسرها هم بر سر خواهر جذاب ميشل با هم درگير می شوند... بهرحال آنچه خوبان همه دارند، عروسی امريکايی يکجا دارد!

::بروس آلمايتلی (Bruce Almightly)
bruce almightyجيم کری دوباره می تازد! بهتر از اين نميتوان درباره فيلم اظهار نظر کرد. فروش 250 ميليون دلاری فيلم در امريکای شمالی (امريکا و کانادا) که همچنان ادامه دارد، نشان می دهد که دوباره دوران کمديهای شلوغ پلوغ جيم کری شروع شده است.
بروس يک گزارشگر تلويزيونی است که از دست بدبياريهايش شاکی است و همه اش غر می زند و از بخت بدش به خدا عارض می شود. خدا هم که ديگر از دست نق زدنهای بروس خسته شده، مسووليت خدايی را به او می سپارد تا بفهمد کار هر کس نيست خرمن کوفتن. همين داستان يک خطی برای جيم کری کافی است تا 2 ساعت شما را بخنداند.

::ماهنامه گل آقا-شماره 144- شهريور1382



September 02, 2003
باران و يو اس اُپن

عوامل در حال خشک کردن زمين هستنداين بارون هم که دست از سر بروبچ تنيس بر نميداره. مسابقه های مردان که کلا انجام نشد و بخاطر ريزش شديد باران به تاخير افتاد. جنيفر کاپرياتی بازيش با يه تنيسور روسي دو بار قطع شد و بعد از شش ساعت و سی و هفت دقيقه، بالاخره با پيروز ی کاپرياتی امريکايی تموم شد. از اونور هم خانوممون (!)،هنين-هاردن، تو 57 دقيقه کار خواهر ماراد سافين رو تموم کرد!! بخدا جدی می گم، سافينا، خواهر قهرمان سال 2000 يو اس اُپن ترجيح داد تا بارون دوباره شروع نشده ببازه و بره پی کارش. فعلا که ملت دارن همينطوری ميان بالا، روزای آخر بايد خيلی حساس باشه، توی مردان آغاسی و راجر فدرر و ليتون هيوئيت و تو قسمت زنان هم که هنين-هاردن و کليسترز و کاپرياتی. راستی مائورسمو که يادتونه اون دختر روسی رو که عکسش رو گذاشته بودم، برد حالا بايد با بخت اول قهرمانی، کليسترز، بازی کنه. اميدوارم تو نيم ساعت ببازه، ضايع شه تا از اين به بعد جذابيتهای مسابقات رو حذف نکنه!!
نازک نارنجی جان، شما هم اينجا يه سر بزن. تکنيک بازيکنهای برتر رو بررسی کرده و يه چيز ياد می گيری!

اگه زياد تنيسی شد ببخشين... عشقه ديگه! کاريش نميشه کرد لامصبو!



September 01, 2003
معجزه ای شايد

از صبح که پا می شم خسته ام! اصلا حال و حوصله هيچی رو ندارم. برعکس هميشه که سوژه نداشتم، ايندفعه دو سه تا سوژه توپ دارم که بايد اجرا کنم ولی اصلا تو مودش نيستم. امروز جواب دوست محمدی رو چی بدم؟ بن بست هم فعلا بايد بشينه به انتظار روزهای خوشِ من... اينروزها همش اون ديالوگ حميد هامون مياد تو ذهنم که آخرای فيلم با خودش ميگه: " يه معجزه، يه معجزه کوچيک هم برای من کافيه..." يا چيزی تو اين مايه ها. فعلا سعی می کنم خودمو با يه مشت چرت و پرت سرگرم کنم تا ببينم اون پيامبر از راه ميرسه و معجزه منو مياره يا نه... هرچند که معتقدم عصر معجزات به پايان رسيده، ولی...1sep03.jpg

اصلا حوصله ندارم برم ببينم انتخاب واحد چه روزيه؟ ببينم از بچه های عمرانِ تهران مرکز کسی اينجا رو نميخونه به من بگه اين انتخاب واحد لعنتی چندمه که دو سه روز قبلش برم جا بگيرم!

راستی اون گزارش اکران فيلمهای کمدی هاليوودی که برای ماهنامه نوشته بودم هم چاپ شد. اگه وقت کنم تو اين چند روز ميذارم اينجا که بخونين. برای ماه بعد رو هم بايد زودتر بنويسم، اما لعنت به اين هاليوود که فعلا هيچ فيلم درست و حسابی ای نداره. نميدونم چی بنويسم...insomia (بی خوابی) هم سانس آخر سينما فرهنگ دو اکران شده، بايد برم...

يه چيز ديگه... لعنت به اين روزای آفتابی مکرر!