بيوگرافی | بن بست | کميک استريپ | کاريکاتور | وبلاگ انگليسی| درباره | ارتباط



December 29, 2003
اينجا چه خبره

فکر می کنم مطمئن ترين راه برای کمک به زلزله زده های بم از طريق اين شماره حساب باشه:
۸۰۸۰، بانک صادرات، ميدان اسدآبادی تهران، به نام شيرين عبادی

نيما يه ليست تقريبا کامل از شماره های حسابهايی که در سراسر دنيا برای کمک ايجاد شده، تهيه کرده. دوستانی که در خارج از ايران هستند يه سری به اينجا بزنند.

بروبچه های سرخط کار ارزنده ای کردند برای کمک به بازماندگان و اطلاع از وضعيت کشته شدگان زلزله.

اين هم سايت کميته هماهنگى سازمانهاى غير دولتى زنان که به صورت دو زبانه ارائه می شه.

قسمت ويژه سايت صليب سرخ برای کمک به زلزله زده ها از طريق اينترنت.

پی نوشت :: روزنامه را نگاه می کنم، نوشته 146 نفر امدادگر از امريکا به بم آمده‌اند، رويترز و بی‌بی‌سی خبر از دو هواپيمای امريکايی شامل آذوقه و تجهيزات می دهند. تلويزيون ايران می‌گويد بوش به مردم امريکا توصيه کرده بيش از صد دلار کمک نکنند... حالم از اين رسانه ملی به هم می‌خورد.



December 27, 2003
و زمين لرزيد

توی نزديک به 30 ساعتی که از زلزله ديروز بم می‌گذره، هنوز از هيچ کسی نشنيدم که بگه سال گذشته هم قزوين يه همچنين فاجعه‌ای رو تجربه کرد، از اون روز تا دو روز پيش چه کاری کرديم که حالا اينقدر ناراحتيم؟ اگر اندک اطلاعاتی درباره مقاوم‌سازی يک سازه در برابر زلزله داشته باشين می‌فهمين که انتظار هر فاجعه‌ای جز اين مضحک بود.
اين همه احساسات‌گرايی و مديحه‌سرايی درباره تلفات جانی و مالی زلزله ديروز ( که واقعا وحشتناک است) دو سه روزی بيشتر دوام نمی‌آورد، مهم نتايج و تصميماتی است که برای تکرار نشدن چنين وقايعی بايد اتخاذ شود که تجربه ثابت کرده در کشور ما هيچوقت از اين اتفاقات درس نمی گيريم.
با احتمال 95درصد در هر 150سال تهران با يک زلزله عظيم روبرو خواهد بود و از 27مارس1830 که آخرين زلزله عظيم تهران رخ داده نزديک 174سال می‌گذرد و حداقل قدرت آن حدود 7 تا 7.2 ريشتر برآورد می‌شود، چندی پيش هم دانشمندان اعلام کردند که تا سال2010 در تهران زلزله شديدی رخ خواهد داد. با توجه به بافت شهری و مقاومت سازه‌های موجود در تهران انتظار يک فاجعه انسانی با حدود يک ميليون کشته و زخمی می‌رود. برای روزی که چندان دير نيست، چه کرده‌ايم؟

عکس مطبوعاتی سال2002-از:اريک گريگوريان

توضيح عکس: صبح روز 23ژوئن2002 زمين‌لرزه‌ای به قدرت 6 ريشتر قزوين را لرزاند. در اين حادثه ده‌ها روستا به‌طور کامل ويران شد، بيش از 500نفر در 12 روستای اين شهرستان کشته و هزاران نفر بی خانمان شدند. در عکس، پسر نوجوانی در کنار قبری که قرار است پدرش را در آنجا دفن کنند، چمباتمه زده و شلوار پدرش را محکم در بغل گرفته‌است و سربازان و روستاييانی که در حال کندن قبرها هستند، او را احاطه کرده‌اند.
اريک گريگوريان، عکاس ارمنی ايرانی تبار با اين عکس توانست جايزه عکس مطبوعاتی سال2002 (World Press Photo) را کسب کند. امسال نوبت کدام عکاس ايرانيست؟



December 24, 2003
واروژ تو با ما چه کرده ای؟

هنوز از خلسه ی ديدن "پرده آخر" بيرون نيامده ام، اثر بی بديل واروژ کريم مسيحی چيزی بيشتر از يک فيلم بود.
واقعا کداميک بازی خورده ايم؟ ما، فروغ، کامران، رُکنی؟ پس چرا در پايان ملوک مجنون می شود؟ پس چرا کامران وارد دارودسته جامی می شود؟ پس چرا رکنی، آن بازپرس نظميه، کفشهای نظاميش را که در ابتدا معتقد بود ايرادی ندارد و مشکل از پای خودش است، به کناری می گذارد و گيوه می پوشد؟ پس چرا فروغ خانه ای را که همه دعواها سر آن بود، به بيمارستانی برای سالمندان تبديل می کند؟ ... مطمئن هستيد مجنون نشده ايم؟
احتمالا The Game ديويد فينچر نازنين رو که دو سه باری تلويزيون نشون داده، ديديد. در "بازی" فينچر اطلاعات ما همسنگ نقش اول داستان (مايکل داگلاس) است و طبيعی است که نويسنده اساس روايت ماجرا رو بر نا آگاهی ما (تماشاگران و مايکل داگلاس) قرار می دهد. اما اينجا برخلاف The Game با يک بازی روبرو نيستيم، با بازيهای متعدد و تودرتويی روبروييم و به خاطر همين بازيهای تودرتو است که "پرده آخر" در سطحی به مراتب بالاتر از The Game قرار می گيرد. اگر در فيلم فينچر تا انتها به انتظار رمزگشايی می نشينيم، در اثر کريم مسيحی از ابتدا برای ما رازها نمايان است و با علم به اينکه خدمتکارها، بازيگرانی هستند اجيرشده در هيبت نوکری و کلفتی و براساس نمايشنامه ای از کامران ميرزا حرکت می کنند به سراغ فيلم می رويم و انتظار داريم که گمراه نشويم. اينجاست که قدرت نويسنده و کارگردان ( که واروژ کريم مسيحی جامه هر دو را بر تن دارد) نمايان می شود که و کشش و تعليقی در متن ماجرا بوجود می آيد که اساسا قابل قياس با تعليق "بازی" نيست. در داستان، ما بعنوان ناظر بيرونی که هيچ، بازيگران و طراح اين دسيسه هم بازی می خورند و نقش ها و آدم ها مدام رنگ عوض می کنند. شايد تنها کسی که در داستان از ابتدا تا انتها با او مشکلی نداريم و جامه عوض نمی کند، بازيگر عاشق پيشه ايست که اگر در قامت راننده فروغ هم ظاهر شود، همچنان او را شيفته دختر جامی می بينيم.
اما به راستی پرده آخر را که نوشت؟

پی نوشت :: حالا که حيدريان - معاونت سينمايی وزارت ارشاد - داره تقريبا همه کارگردانها رو پشت دوربين مياره، ايکاش يک سراغی هم از کريم مسيحی نازنين بگيره و بعد از 13-14 سال از ساخت "پرده آخر"، باعث بشه دومين فيلمش رو کليد بزنه. باورتون می شه پرده آخر، اولين و آخرين فيلم يه کارگردان باشه؟



December 20, 2003
من چه سبزم امروز

چه تولد توپی بود امسال! از همه ممنونم، از همه دوستان دور و نزديک که لطف کردن و تبريک گفتن، هوارتا ممنونم. ايشالا به پای GFها و BFها پير بشين! از اعضای خانواده هم که برام تولد گرفتن، خيلی ممنون. مخصوصا از خانوم پينکفلويديش و پرستود. شنيدن صدای استاد چرندياتی از اونور دنيا هم خيلی حال داد! مرسی بچه ها...
حالا که بحث شيرين خانواده و مافيا (!) پيش اومد، بگم که اين شماره کاپوچينو رو از دست ندين. يه مصاحبه خوندنی با اميرحسين صديق و سيامک انصاری، ايدز در سينمای ايران، کاريکاتور من درباره نحوه دستگيری صدام و مطلب علی لطفی درباره شاهکار جديد مطبوعاتی (که من هم براش طرح کشيدم) و گزارش پرستو از فستيوال طراحان وب. به لطف دبير اجرايی گرامی، کاپوچينو تقريبا دوزبانه شده و بيگانگان هم ميتونين به اندازه شعورشون از کاپوچينو بهره ببرند! درضمن بر هر آدم بالغ و عاقلی که به سن تکليف رسيده واجب موکد است هر پنج دقيقه يکبار روی تبليغ گوگل، موجود در ناحيه فوقانی تمام صفحات، يک کليک ناقابل بکند! (دونقطه دی)

ديروز ذوقمرگیِ تولد يه طرف، ديدن دو تا فيلم درست و حسابی هم يه طرف. پنج شنبه شب که سينما يک نازنين "رونين" رو نشون داد و جمعه بعدازظهر هم "پرده آخر" واروژ کريم مسيحی از شبکه يک پخش شد. خيلی خوب بود، مخصوصا اثر ماندگار کريم مسيحی.



December 19, 2003
تولدم مبارک

December 14, 2003
من هنوز عاشقم

واقعا حيفه که اثر زيبايی مثل "رقص در غبار" اينقدر مهجورانه اکران بشه و فقط تو سه سالن روی پرده بره. تلخی گزنده فيلم رو نميشه ناديده گرفت اما واقعيه، چرت و پرت نيست. مهمتر از اون نکته ايه که خود اصغر فرهادی نازنين بهش اشاره کرده، توی 60-70 درصد لحظات فيلم شما فقط با دو کاراکتر مواجهيد که يکيشون هم اکثر مواقع سکوت رو ترجيح ميده، درضمن اين موقعيت در يک بيايان خالی از سکنه رخ ميده و در يه همچين موقعيتی قدرت نويسنده و فيلنامه به چشم مياد که تماشاگر رو روی صندلی نگه ميداره، البته کند شدن ريتم فيلم در پاره دوم رو نمی شه ناديده گرفت ولی تا حدودی طبيعيه که وقتی از محيط شهری به يه بيابون بی آب و علف بری ريتم آروم بشه.
ديدن فرامرز قريبيان در هيبت يک پيرمرد دائم الخمر مارگير و بيابانگرد رو از دست ندين. به نظر من کليدی ترين ديالوگ فيلم رو هم "نظر" در اواخر فيلم می گه، جايی که در ماشين پيرمرد برای فراموش کردن درد انگشت قطع شده اش، ماجرای عشق نافرجامش رو تعريف می کنه و می گه: " من هنوز عاشقم."

امروز توی تبليغ "شبهای روشن" جمله جالبی ديدم: "اگر عاشق نيستی، شبهای روشن را نبين" بامزه بود! راستی الان که گاهی به آسمان نگاه کن و شبهای روشن رو ديدم، با قطعيت می گم که سيمرغ پارسال ناجوانمردانه به خانه نيکی کريمی رفت. هانيه توسلی رو ناديده گرفتن هنر ميخواست.



December 11, 2003
عاشقانه ای در تهران

فکر می کنم به جای اينکه بگم "شبهای روشن" فيلم کندی است، بهتره بگم فيلم آراميست. درباره دو نفر – که قرار نيست نماينده چيزی از اجتماعشان باشند – که چهار شبانه روز رو با هم طی می کنن و در آخر از هم جدا می شن. مهم طی کردن اين مسير برای هر دو نفر است و اهميتی ندارد که آخر فيلم دختر می رود يا می ماند.
به قول فرزاد موتمن، شبهای روشن از معدود فيلمهای عاشقانه سينمای ايران است (البته اگر اين چرت و پرتهای دختر پسری ذائقه تماشاگر ايرانی رو عوض نکرده باشه). دختری وارد زندگی مرد تنهايی می شود و اونو از سنگر کتاباش بيرون می کنه (توجه کنين که ما از لحظه ورود دختر به خونه استاد هيچوقت اونو در کتابخونه منزلش نمی بينيم مگر در حضور دختر يا در آخرای فيلم که تمام کتابها رو حراج می کنه) و باعث شکل گرفتن يه رابطه عاطفی ميون اون دو نفر می شه. شخصيت سرد و بدبين و عبوس استاد (که هيچوقت هم اسمش رو نمی شنويم) در طول اين چهار روز دچار تغيير ميشه تا اينکه در شب چهارم به دختر ابراز علاقه می کنه...
نکات دلنشين زيادی در فيلم هست، تاکيد بر يک نوع معماری خاص موسوم به وارتان – که تا حدود زيادی يادآور معماری کشورهای ارپای شرقيه – استفاده از رنگهای سرد و ناهماهنگی عامدانه صدا و تصوير بهمراه موسيقی زيبای فيلم. به شدت هم پيشنهاد می کنم تا انتهای تيتراژ پايانی فيلم توی سالن بشينين و از موسيقی پيمان يزدانيان لذت ببرين. (پيمان يزدانيان يه جورايی داره آهنگساز محبوبم ميشه، بعد از "ازکنار هم می گذريم"، "فرش باد" و اگه اشتباه نکنم "گاهی به آسمان نگاه کن" اين چارمين فيلمی بود که با هنرنمايی يزدانيان ديدم و لذت بردم. آلبوم "برداشت" اش هم که جای خود داره.)
به شدت منتظرم تا سومين فيلم فرزاد موتمن، "باج خور" رو ببينم. موتمن انگار قصد داره در همه ژانرهای مهجور تو سينمای ايران يه فيلم بسازه...
::مصاحبه فرزاد موتمن با شرق
قسمت دوم مصاحبه
تکميل:: به کارهايی که با موسيقی يزدانيان ديدم، "ايستگاه متروک" رو هم اضافه کنين.
- اينجا می تونين يه تيکه از موسيقی زيبای از کنار هم می گذريم رو بشنوين. اينجا هم تقريبا اکثر قطعات رو می تونين گوش بدين!!! (بعضی وقتها چه چيزايی می شه پيدا کرد به کمک اين گوگل نازنين!)



December 07, 2003
مرا نمی هِلند

باز دوباره من خواستم دور و برم رو خلوت کنم و يه ذره از کارهای مطبوعاتيم کم کنم، برعکس چند برابر شدند. "بچه ها...گل آقا" به شدت داره وقتم رو می گيره، ويژه نامه های متعدد (که بار عمده مطالب و ترجمه هاش به عهده منه) و کميک استريپهايی که قراره بزودی هر هفته چاپ بشه و جای "دلمه" نازنين بزرگمهر رو پرکنن يه طرف، از حالا هم آروم آروم بايد به فکر ويژه نامه جشنواره باشم که اگه ابر و باد و مه و خورشيد و... دست به دست هم بدن، ويژه نامه ميديم بيرون چهل ستون چهل پنجره. و چون روال کار مجله اينه که دو هفته قبل از توزيع ميره چاپخونه بايد از حالا به فکر باشيم. تازه ويژه نامه عيد هم داره مياد :(( درضمن من هنوز دانشجو هستم!

راستی توجه کردين اين روزها بلند شدن از خواب و دل کندن از خواب نازنين دم صبح، چقدر مشکل شده؟! (دونقطه دی!)



December 03, 2003
آه شبنم، شبنم عزيز

Bitter Coffee
تو يه روز عجيب غريب شلوغ پلوغ بارونی و يه جورايی وحشتناک (!) موفق شدم برم "قهوه تلخ" رو ببينم. نمايش بدی نبود، ارزش ديدن داره انصافا، ولی خيلی هم اثر شاخصی نيس. شايد بخاطر اينکه ماجراش خيلی واقعی و عادی بود اين طور به نظر می رسه. اما بازيهاش خوب بود، مخصوصا اين احمد مهرانفر که نقش پسر ارمنيه رو بازی می کرد (آخر اسم نقششو ياد نگرفتم) خيلی دلقک صفت بود، تيکه های خيلی خوبی هم داشت که يه جورايی تو مايه های American Pie بود! ولی يه چيزی که بعضی مواقع خيلی اذيت می کرد و تو ذوق می زد اين بود که شخصيتهای ماجرا تو بعضی لحظه ها، خيلی اغراق شده به نظر ميومدن و حرکاتشون فوق العاده عصبی و به قول ايشون هيستريک بود.
به هر حال امتحان کردن "قهوه تلخ" شبنم طلوعی بد نيس، ولی مال مادر ميثم يه چيز ديگه اس!! (اين تيکه آخر، يکی از ديالوگای نمايش بود، جدی نگيرين!) راستی با اينکه آدمای زيادی رو ديدم که از شبنم طلوعی بدشون ميومد، ولی من ازش خوشم مياد، چهره اش خيلی سيگنال مثبت داره!
"خاطرات هنرپيشه نقش دوم" که براساس نمايشنامه بهرام بيضايي و به کارگردانی هادی مرزبان روی صحنه اومده هم بايد ديدنی باشه، هرچند ديگه اينو مطمئنم نميرم چون روشنفکری خونم ميره، جنبه هم که ندارم، کار دست خودم ميدم!! "سوگ سياوش" پری صابری هم به هکذا!

درضمن شايسته است اينجا از آرش عزيز که زير بارون بليط ابتياع فرمودند کمال تشکر رو داشته باشيم، ايشالا عروسيت مادر! با پوزش از حضرت استادی!
تکميل :: اسم نقش مهرانفر، "اونيک" بود. صبح که از خواب پاشدم يهو يادم افتاد!!
به خاطر تيتر غلط انداز اين مطلب معذرت می خوام! بعضی مواقع گمراه کردن مخاطب مزه ميده!!