|
بيوگرافی | بن بست | کميک استريپ | کاريکاتور | وبلاگ انگليسی| درباره | ارتباط |
|
August 28, 2004
خانمها، آقايان؛ ما قاتليم
انقلاب هم مثل درس، خوشگلی دخترها را به باد میداد...
کتاب خوشخوانیست، البته بايد به نثر مدرس صادقی عادت داشته باشيد چون يکی از بارزترين ويژگیهای نثر او اينست که در جايی که انتظار نداريد بهسرعت به شما اطلاعات میدهد. مثلا وقتی کسرا تصميم میگيرد با يک نفر صحبت کند ناگهان تمام پيشينهی اين دو نفر و سابقهی آشنايیشان مرور میشود و بعد از يکی دو صفحه تازه برمیگردد به حرفی که کسرا میخواسته بگويد. درواقع چون صادقی از بازی کردن با زمان خيلی لذت میبرد گم نکردن خط روايی و سير وقوع وقايع در خواندن داستانهای او خيلی مهمست. کتاب را مثل هميشه ناشر موردعلاقهی مدرس صادقی، نشر مرکز منتشر کرده و در اين ده سال تنها يک بار تجديد چاپ شده، با قيمت 880 تومان. August 24, 2004
از رنجی که میبريم...
امروز که رفته بودم دفتر همشهری محله، ديدم يکی بعد از چاپ اين کميکاستريپی که با موضوع زلزله کشيدم، زنگ زده و گفته توی منطقه دو زندگی میکنه و میخواد ببينه خبر تقسيم شدن منطقه به 37هزار تکه صحت داره و آيا قرارداد اجاره رو تمديد بکنه يا نه؟! فکر کنم توی مطلبی که برای کاپوچينو دربارهی شمعی در باد نوشتم به اندازه کافی گفتم چه فيلم شلخته و بی در و پيکريه، اما يکی از دوستان کامنت گذاشته که قسمت بسيار مفرح سيروس ابراهيمزاده از نسخه اوليه حذف شده و قضيه بهنحو ديگری نمايش داده شده. البته فيلم برای گرفتن پروانه نمايش قرار بود که دو دقيقه ازش حذف بشه که سرانجام مشکلاش حل شد و از حذف اون دو دقيقه هم صرفنظر شد، اما خود کارگردان 15 دقيقه از زمان فيلم کم کرده تا ريتم فيلم بهتر بشه که گويا موجب شده شخصيتی که ابراهيمزاده نقشاش رو بازی میکرد (و انحرافات اخلاقی شديدی داشت!) از فيلم خارج بشه. اگرچه اين کاراکتر اونقدر بدون منطق و تحميلی وارد داستان میشه که فکر میکنم حذفش اندکی از ضعفهای بیشمار فيلم رو کم کرده اما متاسفانه يکی از لحظات بسيار مفرح فيلم (که در ژانر محبوب "کمدی ناخواسته" درجهی رفيعی به خودش اختصاص داده) به فنا رفت. در ضمن اين بخش فنجان دوم رو هم هر روز چک کنين. چون هيچ ربطی به قسمت اصلی کاپوچينو نداره و روزانه آپديت میشه، هرچند که هنوز کامل راه نيوفتاده، اما تو اين يکی دو هفته فکر کنم آروم آروم جا بيوفته. August 20, 2004
در هراس از تاريکی
چند شب پيش The Green Mile (توی ايران با عنوان "دالان سبز" اکران شده) رو ديدم که هنگام اکرانش نتونسته بودم ببينم. خوشم اومد ازش. علاوه بر داستان جذابش که مايههای مذهبی و متافيزيکی توش خيلی پررنگ بود، فيلمنامه و کارگردانی خوبی هم داشت که باعث شده بود مدت زمان زياد فيلم (حدود سه ساعت) اصلا آزاردهنده نباشه و به چشم نياد. البته از فيلمی هم که فرانک دارابانت کارگردان و فيلمنامهنويساش انتظاری جز اين نمیره، اگرچه داستان جذاب استفن کينگ هم عامل مهمی توی اين جذابيت بود. آخرين کار دارابانت در حالحاضر هم فيلمنامهی The Collateral بود که قبلا دربارهاش نوشتم، دو سه هفتهی ديگه هم سينما يک قراره The Shawshank Redemption رو به کارگردانی دارابانت پخش کنه. نتيجهی عدول از آرمانهام و ديدن يک نسخهی پردهای از اسپايدرمن هم توی ايرانجمعه اين هفته چاپ شده. يکجور ريويوی ساده و کودکانه درباره فيلم که خودم هم تصويرسازيش کردم. کلا از اين نوع کار خوشام میآد و فکر میکنم با بچهها هم خوب ارتباط برقرار میکنه. August 15, 2004
چگونه ياد گرفتم دست از نگرانی بردارم و يک نسخه پردهای از اسپايدرمن را تماشا کنم؟!
ديشب نشستم بالاجبار نسخهی پردهای اسپايدرمن 2 (Spider-man 2) رو ديدم (چون بايد برای دو جا دربارهی فيلم بنويسم مجبور شدم از آرمانگرايیم که ناشی از اعتياد به دیویديه دست بردارم و به اين نسخههای افتضاح رضايت بدم). راستش مثل قسمت اول، ازش خوشام اومد. فيلم همونطوری که از اين ژانر انتظار میره، سرگرمکننده بود و تماشاگر رو راحت با خودش همراه میکرد و آخرش هم راضی از ديدن يه فيلم خوشساخت و مفرح از سالن به بيرون میفرستاد. کاپوچينوی جديد هم با يک هفته تاخير و مقاديری تغييرات اساسی بهروز شد! البته هنوز يه مقدار خورده کاری داره که توی اين چند روز تموم میشه و بخش جديدی هم که به اسم فنجان دوم به مجله اضافه کرديم توی همين روزها راه میافته. فکر میکنم با اضافه شدن اين بخش و تفکيک شدن بخش خبری و تحليلی از هم کاپوچينو خيلی حرفهایتر بشه، تا چه افتد و در نظر آيد! August 12, 2004
ناباکوفخوانی در تهران
احتمالا بيشتر کسانی که اسم ولاديمير ناباکوف براشون آشناست اون رو با فيلم «لوليتا»ی کوبريک به ياد میآرن که براساس کتابی بههمين نام از او ساخته شده. ولی خود ناباکوف در عالم ادبيات معاصر و کسانی که ادبيات رو بهطور جدی دنبال میکنن نويسنده معتبریست و آثارش طرفدارهای زيادی داره و بهقول مهدی يزدانیخرم يکی از پايههای ادبيات داستانی بهشمار میره. ولی راستش رو بخواين تا حالا با اينکه 4-5 تا از کتابهاش رو دارم، وقت نکرده بودم که اثری ازش بخونم. اما چند روزی هست که «زندگی واقعی سباستين نايت» رو شروع کردم و با اينکه هنوز تا نصفههای کتاب هم پيش نرفتم بهشدت شيفتهش شدم. داستان جالب و عجيبی داره؛ ماجرای مردی که برادر ناتنی نويسنده مشهوری بهنام سباستين نايت است و حالا پس از مرگ برادر نويسندهاش تصميم گرفته کتابی درباره زندگی او بنويسد و چون يکی در پاريس و ديگری در لندن زندگی میکردند چندان بههم نزديک نبودهاند و او مجبور است برای جمعآوری اطلاعات به ميان دوستان و همکاران محدود برادرش برود. درواقع او پس از چاپ کتابی بهنام تراژدی سباستين نايت توسط منشی برادرش، تصميم گرفته تا با نوشتن اين کتاب از برادرش اعاده حيثيت کند و ماجرای واقعی زندگی او را منتشر کند. داستان بهقدری زيبا روايت میشه که بعضی وقتها شک میکنی که شايد اين اتفاقات واقعا رخ داده و نويسندهای بهنام سباستين نايت وجود خارجی داشته، حتی در يک فصل خلاصه داستان چند کتاب سباستين هم تعريف میشه و «و» (شخصيت اول داستان تنها با همين عنوان شناخته میشه) نظرش هم درمورد اونها میگه. درواقع تعليقی که ناباکوف در متن داستان پديد آورده چنان هنرمندانهست که خيلی ساده اسيرش میشی. ناباکوف اينقدر وزنه سنگينی در ادبيات هست که به جرات بتونم ناباکوفخوانی رو پيشنهاد کنم. کتاب رو انتشارات نيلا با ترجمه اميد نيکفرجام منتشر کرده و با اينکه روی جلد جالبی نداره، ترجمه قابل قبولی بهنظر میرسه. فروشگاه انتشارات هم توی خيابون زرتشت غربیست و انصافا هم کتابهای قابل دفاعی منتشر میکنه حميد امجد عزيز! August 09, 2004
Eyes Wide Shut
انتظار داشتين برای وبلاگ انگليسیم اسمی بهغير از Eyes Wide Shut انتخاب کنم؟! (دو نقطه دی!) توی اين يکی دو روز هم چند تا کميک استريپ ديگه میگذارم توی قسمت کميک و بقيه قسمتها رو هم احتمالا راه میندازم. راستی توجه کردين من چهقدر فعال شدم؟!
g [TrackBack (0)]
g [04:49 PM]
August 07, 2004
مثل هر شب ديگهای
از اين هفته ايران جمعه توسط گروه جديدی منتشر میشه و يه جورايی شبيه آخرهفتههای حياتنو مرحومه. شماره اولاش بد نبود و بالاخره از اين موسسه ايران يه چيزی اومد بيرون که ارزش خوندن داشته باشه! (راستش من هيچموقع نتونستم نه با محتوای روزنامه ايران کنار بيام و نه با ظاهرش، مخصوصا با فونتی که برای مطالبش استفاده میکنه.) بهخاطر همين ايران جمعه اتفاق پسنديدهايه، مخصوصا بخش بچههاش که دست ماناست و همهاش کميک و کارتونه! August 04, 2004
فيلمهايی برای ديدن
امروز دوباره رفتم «مهمان مامان» رو ديدم. فکر میکنم به اندازه کافی تا حالا از فيلم تعريف کردم و گفتم که يکی از بهترين فيلمهای اين چند ساله است، اما کار از محکمکاری عيب نمیکنه؛ مهمان مامان رو از دست ندين! |
|