بيوگرافی | بن بست | کميک استريپ | کاريکاتور | وبلاگ انگليسی| درباره | ارتباط



May 29, 2004
روزی روزگاری زلزله

خيلی زلزله مسخره‌ای بود! اصلا حس زلزله به من و شيده دست نداد! يه طبقه زير زمين توی يه قهوه‌خونه نشسته بوديم که يه دفعه احساس کرديم داريم می‌لرزيم و ميز و صندلی‌ها تکون می‌خوره، يه ذره به‌هم نگاه کرديم و ديديم ارزش واکنش نشون دادن نداره و به حرفامون ادامه داديم! البته چون توی مرکز شهر بوديم احتمالا لرزش کمتری شامل حال‌مون شده اما توی شمال و غرب تهران قضيه جدی‌تر بوده و مردم حسابی ترسيده بودن.

يه چيزی که مطمئنم دوباره رواج پيدا خواهد کرد و عده‌ای سودجو برای بالابردن قيمت زمين و مسکن بهش دامن خواهند زد، مناطق امن توی تهرانه که حتی يادمه بعد از زلزله بم، روزنامه معتبری مثل شرق هم خبرش رو چاپ کرد. اونايی که مثل من رشته‌ تحصيلی‌شون عمرانه و زمين‌شناسی مهندسی پاس کردن، می‌دونن که اين عبارت "نقاط امن در تهران" مضحک‌ترين و خنده‌دارترين چيزی‌ست که می‌شه تصور کرد. اصولا اگر هر کدوم از سه گسل عمده‌ای که تهران رو در بر گرفتند فعال بشوند (که توانايی ايجاد لرزش در حدود 7 تا 7.2 ريشتر رو دارند) هيچ فرقی نخواهد کرد که شما در کجای اين شهر قرار داريد. وقتی يه گسل فعال می‌شه و زلزله رخ می‌ده اصلا اين‌طوری نيس که اگه 10 متر اونورتر وايساده باشی، نلرزی! البته يه حريم امنی رو برای ساخت سازه‌های مهم و حياتی بايد از گسل‌ها دور شد (حدود 1000 متر) اما اين به اين معنی نيست که ديگه خطر زلزله ما رو تهديد نمی‌کنه.
البته نکته جالب اينجاست که اگر زلزله تهران (که حدود 20-30 سالی تاخير داشته تا حالا!) رخ بده، بيشتر خسارات جانی و مالی مربوط به بعد از زلزله و آتش‌سوزی‌هايی‌ست که رخ خواهد داد همونطور که توی زلزله بزرگ 8 آوريل 1906 سانفرانسيسکو حرکت زمين تنها 20% خرابی‌ها رو موجب شد و 80% تلفات مربوط به آتش‌سوزی‌هايی بود که در مدت سه روز 12 کيلومتر مربع رو سوزوند و 140000نفر فقط در آتش سوختند. در تهران هم به‌علت عدم رعايت مسائل ايمنی در لوله‌کشی گاز انفجارها و آتش‌سوزی‌های مهيبی شاهد خواهيم بود. نکته جالب‌تر اينجاست که آب تهران هم قطع خواهد شد و ارتباط سدهای لتيان، لار و کرج که منبع آب تهران هستند، باز هم به‌خاطر گذر لوله‌های آب از روی گسل‌ها (و عدم رعايت زاويه 90 درجه لوله نسبت به راستای گسل) قطع خواهد شد...

البته همه اين آمار و حقايقی که دارم می‌گم و حالا حالاها هم جا داره که ادامه بدم، فکر کنم فقط باعث وحشت بيشتر خواهد شد. به‌قول دکتر عکاشه ای‌کاش می‌شد يه روز مردم تهران رو کاملا از شهر خارج کرد و يه زلزله هشت ريشتری درست و حسابی سفارش داد تا بعدش شهر رو درست و اصولی بسازيم. ای‌کاش.
پيشنهاد می‌کنم اين مطلب شرق رو درمورد اقداماتی که می‌شه قبل، حين و بعد از زلزله برای کاهش تلفات انجام داد، بخونين.



May 26, 2004
خانه‌ای پر از لجن

همونطور که خانوم پينکفلويديش (دامت کراماتها) اينجا توضيح داده‌ان ديروز در معيت ايشون رفتيم تماشای تئاتر "خانه در گذشته ماست" کاری از حامد محمدطاهری. اصلا از سبک کار خوشم نيومد، يک شيوه و زبان فوق‌العاده استعاری و نمادين که تقريبا می‌شه گفت شبيه کارای حجمی کانسپچوآل شده بود! صحنه نمايش از دو قسمت اصلی تشکيل شده بود که يک قسمت استخرگونه‌ای بود که از لجن پر شده بود و قسمت بالاييش مثل يک سکو که يک زن روی اون ايستاده بود. درون لجن هم يه نفر غوطه ور بود و با شکنجه‌هايی که می‌کشيد و اتفاقاتی که براش می‌افتاد زن روی سکو، واکنش نشون می‌داد.
همونطور که از کارای مفهومی و کانسپچوآل چندان خوشم نمی‌آد، از اين نمايش هم خوشم نيومد. احساس می‌کنم کار هنری (مخصوصا هنرهايی مثل سينما و تئاتر که حيات‌شون وابسته به مخاطبه) بايد با مخاطب راحت ارتباط برقرار کنه و بعد از اينکه اين ارتباط به‌وجود اومد حرفی رو که داره، بزنه. بزرگترين مشکلی هم که من با اين نمايش داشتم همين بود که در مدت يک ساعتی که نمايش طول کشيد، هيچ‌گاه به زبان مشترکی باهاش نرسيدم و نتونستم با ماجرا ارتباط برقرار کنم. ولی بايد بگم که دو بازيگر اصلی نمايش خيلی خوب نقش‌آفرينی کردن و شايد تنها عاملی که باعث شد تا پايان نمايش بشينم همين بازی‌های قوی بود.

به‌هرحال من "خانه در گذشته ماست" رو پيشنهاد نمی‌کنم، هرچند که ديدن چهره‌های بهت‌زده تماشاگرانی که انتظار چنين نمايشی رو نداشتند، جالب بود!



May 24, 2004
اطلاعيه

بالاخره بعد از 4-5 ماه که دومين hamidreza.com رو گرفته بودم، همه اسباب و اثاثيه رو جمع کردم و اومدم به خونه جديد! به‌خاطر همين نقل و انتقالات فکر کنم ديروز هرکی به وبلاگ سر ‌زده با مشکل روبه‌رو ‌شده و نتونسته صفحه اصلی رو بخونه. به‌خاطر همين دوستانی که لطف کرده بودند و به وبلاگ ناچيز اين حقير لينک داده بودند، به‌جای weblog.hamidn.com از عبارت زيبا و دلنشين weblog.hamidreza.com استفاده کنند تا يک در دنيا و صد در آخرت اجر معنوی نصيب‌شان شود. بديهی‌ست اين تغييرات شامل وبلاگ کريمه "بن‌بست" نيز می‌شود!

راستی چندوقت پيش يه داستان خيلی روان و دلنشين از نويسنده ايتاليايی "آلبا دسس‌پدس" خوندم به‌اسم "عذاب وجدان" که پيشنهاد می‌کنم اگه وقت دارين از دست ندين. اگرچه ماجرا اطراف يک پازل عشقی می‌گذره اما شيوه جالبی برای روايت داستانش اتنخاب کرده. ترجمه بهمن فرزانه هم اينقدر روان هست که اين کتاب 500 صفحه‌ای به‌سرعت خونده بشه! همه اينا رو نوشتم تا برسم به مصاحبه‌ای که در شرق ديروز و امروز با بهمن فرزانه منتشر شده، مترجم کهنه‌کاری که عقايد عجيب و جالبی داره و خيلی به‌ندرت به ايران می‌آد.
[اين ميل مبهم نوشتن- قسمت اول مصاحبه با فرزانه]
[من، فلينی، کالوينو و قهوه در رم - قسمت دوم مصاحبه]



May 22, 2004
اسب‌ها گناهی ندارند


نمايش "اسب‌ها؛ سال 59 هجری شمسی" ماجرای مردی به‌نام يحيی است که در نزديکی کوفه به‌نگهداری از اسب‌هايش می‌پردازد و ناخواسته در مسيری قرار می‌گيرد که اسب‌هايش در جنگ عليه امام حسين شرکت می‌کنند. داستان از صبح عاشورا آغاز می‌شود و با پايان گرفتن روز و برگشتن اسب‌هايش و روايت آنها از جنگی که درگرفته، به اتمام می‌رسد.
از ديالوگ‌های جذاب و دلنشين نمايش (که شاخصه کارهای رحمانيان است) بگذريم، طراحی صحنه و دکورهای نمايش فوق‌العاده چشم‌نواز است. از طرفی حضور بازيگران پرشماری که نقش اسب‌ها را بازی می‌کنند و حرکات منظم و موزون آنها درکنار موسيقی زيبای نمايش جذابيت اثر را دوچندان کرده است. از بازيگرانی هم که نقش‌های اصلی را برعهده دارند انتظاری جز چنين تقش‌آفرينی‌های روان و دلنشينی نمی‌رود؛ علی عمرانی (و بعضی شبها رضا عمرانی) به‌نقش يحيی، رضا بابک در نقش اشدق (مردی ايرانی که نزد يحيی کار می‌کند و برای اسلام‌آوردن شک دارد)، بهناز جعفری به‌نقش مريم و داود رشيدی در نقش يوسف اسبی (که تيمارکردن اسب‌ها و صخبت با آنها را به يحيی آموخته و مراد او به‌شمار می‌رود).

پيشنهاد می‌کنم اگه وقت دارين حتما يه شب به ديدن آخرين نمايش گروه پرچين به‌کارگردانی محمد رحمانيان که به مهدی فتحی تقديم شده، بريد. مطمئن باشيد چيزی از دست نمی‌دين. فکر کنم تا اواخر خرداد روی صحنه باشه، هر روز به‌جز شنبه‌ها ساعت 7، تالار اصلی تئاتر شهر.

[عاشورا و راويانی ديگر - مطلبی درباره نمايش اسب‌ها در بخش تئاتر کاپوچينو]
[عکس‌های نمايش در ستون عکس کاپوچينو]
[سايت شخصی محمد رحمانيان - هنوز کاملا راه نيوفتاده]



May 18, 2004
پدر؛ آنها نمی‌دانند

نمايی از فيلم"مصائب مسيح" (The Passion Of The Christ) براساس يه اصل قديمی و نانوشته که فيلم‌های جنجالی معمولا آثار ارزشمند و ماندگاری نيستند، فيلم خوبی نيست. کل فيلم فقط به ‌روايت و نمايش افراطی و جنون‌آميز خشونتی اختصاص داره که در دوازده ساعت پايانی عمر مسيح بر او جاری می‌شه و با استفاده از همين صحنه‌ها به تحريک کردن احساسات تماشاگر می‌پردازه. از اين مساله که بگذريم (که به‌نظر من برای يه فيلم تاريخی بزرگترين نقطه ضعفه) مصائب مسيح ريتم کندی هم داره و اگه با اين همه حواشی روبرو نمی‌شد بدون شک به‌ چنين فروشی نمی‌رسيد (367 ميليون دلار تنها در امريکای شمالی پس از 12 هفته). اما فلاش‌بک‌ها در حين روايت داستان اصلی خيلی خوب دراومده و اوجش صحنه‌ايست که مسيح در حال حمل صليب به‌زمين می‌خوره و به صحنه زمين خوردن او در کودکی قطع می‌شه و واکنش مادرش در هر دو زمان.
همونطور که گفتم اصلا فکر نمی‌کنم فيلم گيبسون، اثر ماندگاری باشه و بشه گفت که تصوير صحيحی از مسيح نمايش داده. مخصوصا اگر با اثری همچون "آخرين وسوسه مسيح" (The Last Temptation Of The Christ) فيلم ارزشمند مارتی اسکورسيزی مقايسه‌اش کنيم. (هرچند که گويا مسيحيان افراطی به‌خاطر اينکه کتاب و فيلم آخرين وسوسه مسيح تصويری انسانی از او به‌نمايش می‌گذاره، دل خوشی ازش ندارن.)
[سايت رسمی فيلم]
[مطلبی در سينمای جهان کاپوچينو درباره فيلم]

به‌جز سينما فرهنگ که فيلمو اکران کرده، سينما فلسطين هم نمايش فيلم رو آغاز کرده و بعد از برداشته شدن مارمولک، سالن يک و اصليش رو به آخرين فيلم مل گيبسون اختصاص داده. راستی جدا از اينکه مصائب مسيح فيلم قابل‌توجهی نيس، اما ديدن يه همچين فيلمی با اين کيفيت تصوير و صدا توی معدود سالن‌های استاندارد تهران، همزمان با اکران جهانيش لذتی داره که نمی‌شه به‌راحتی توصيفش کرد! با فروشی هم که تا حالا داشته احتمالا رکورد فروش يه فيلم خارجی توی سينماهای تهران که متعلق به "ديگران" بود رو می‌شکنه، اما اگه تحمل ديدن شکنجه‌های جنون‌آميز سربازان پونتيوس پيلاطس رو ندارين پيشنهاد نمی‌کنم فيلمو ببينين.



May 14, 2004
کت و شلوارم کو؟

"من تا صبح بيدارم" همونطوری بود که انتظار داشتم، داستانی که توی همين چند صفحه اولش اينقدر جذابيت ايجاد می‌کنه که يه نفس تا آخرش بری و البته زبان مدرس‌صادقی و روايتش اينقدر جذاب هست که نتونی به‌سادگی کتاب رو کنار بذاری. من تا صبح... هم مثل اکثر کارايی که از مدرس‌صادقی خوندم به شيوه اول شخص روايت شده و همه اتفاقات از صافی ذهن راوی عبور می‌کنه و شخصيت‌های جوری پرداخت می‌شن که راوی اونا رو می‌بينه. (اوج اين مساله رو توی "گاوخونی" و فضای وهم‌آلود اون می‌شه ديد.)
داستان درباره شخصی‌ست که با ديگران فرق داره و به‌خاطر همين تفاوت، دچار مشکل با جامعه پيرامون خودش می‌شه. به‌نوعی شخصيت اول داستان- که هيچ اسمی ازش برده نمی‌شه و فقط بعضی جاها به‌اسم "سيد" شناخته می‌شه - شبيه به کاراکتر داستان بيگانه کامو‌‌ست. اين تفاوت از عنوان کتاب هم مشخصه، کسی که برخلاف ديگران تا صبح بيداره.
"... عيب کار من اين بود که به‌هيچ قيمتی نمی‌خواستم مثل همه آدم‌های ديگر باشم، اما خودم هيچ‌چی توی چنته‌ام نبود. فقط با همه دعوا داشتم، با همه سر جنگ داشتم و خودم هم نمی‌دانستم برای چی." (صفحه 98 کتاب)
شخصيت محوری داستان نه اون‌قدر خوبه که بشه بهش حسادت کرد و نه اون‌قدر بده که بشه به حالش دل سوزوند. بدون هيچ ارزش‌گذاری می‌شه درموردش فقط گفت که با بقيه فرق داره ولی نمی‌شه گفت اين فرق حسنه يا عيب. اون فقط کت و شلوار نمی‌پوشه.

مصاحبه جعفر مدرس‌صادقی با شرق [قسمت اول] [قسمت دوم]
[مصاحبه همشهری ماه با مدرس‌صادقی - بهمن 1380]
[خريد اينترنتی کتاب - سايت سخن]



May 12, 2004
پراکنده

اين شماره مجله هفت واقعا خوندن داره. يه مصاحبه درست و حسابی با "جعفر مدرس‌صادقی" و چند تا مطلب درباره آثارش و يه پرونده جمع و جور درباره "21 گرم". درضمن برای اونايی هم که می‌خوان کتابای مدرس‌صادقی رو بخرن از نمايشگاه، بجز "سفر کسرا" که ناشرش نيلوفره، بقيه کتاباش رو نشر مرکز چاپ کرده. (توی نمايشگاه دونستن اسم ناشر از نان شب هم واجب‌تره.)

کتابخانه شرق هم که به‌مناسبت نمايشگاه کتاب چاپ می‌شه، امروز آخرين فيلم‌نامه مخملباف رو که مجوز ساخت نگرفته رو کامل چاپ کرده، قرار بود "فراموشی" بعد از گذشت 4سال از نمايش "سفر قندهار" بهار امسال با بازيگرای حرفه‌ای توی تهران فيلمبرداری بشه. داستان فيلم ماجرای مرد نابينايی‌ست که در اداره مميزی کار می‌کنه و آثار سينمايی و ادبی و هنری و حتی نشريات رو سانسور می‌کنه...
[متن کامل فيلم‌نامه فراموشی - نوشته محسن مخملباف]

پی‌نوشت: اون حرفی رو که برای نوشتن‌اش کلی تلاش کردم و آخر هم نتونستم بنويسم، پرستو خيلی خوب نوشته...



May 08, 2004
به‌ياد گل‌آقای ملت ايران

عکسی از مراسم تشييع جنازه گل آقاواقعا نمی‌شه به‌راحتی از کنار نام گل‌آقا گذشت؛ با بچه‌های کاپوچينو تصميم گرفتيم اين شماره رو به‌ياد آقای صابری منتشر کنيم. کاپوچينو نود و سوم به‌ياد گل‌آقای ملت ايران درست شده؛ از دستش ندين.
[به‌ياد گل‌آقا - بخش ويژه کاپوچينو در سوگ گل‌آقا]

توی همشهری جمعه امروز هم يه مطلب درباره گل‌آقا نوشتم با عنوان "آن لهجه زيبای شمالی" که معلوم نيس چرا سايتشون آپديت نشده و روزنامه جمعه رو نداره.
راستی؛ فيلمنامه "بعضی‌ها داغ‌شو دوست دارن" رو هم امروز خريدم!



May 06, 2004
يک فيلم نامتعارف

خوشبختانه چند روز پيش تونستم 21gramsرو ببينم. خيلی از سبک روايتش خوشم اومد، با اينکه تا نيمه‌های فيلم به‌خاطر سبکی که برای روايت داستان برگزيده، ارتباط برقرار کردن باهاش مشکله اما ريتم مناسبی که داره و همچنين فيلم‌نامه‌اش (که خيلی دوست دارم بخونمش) باعث می‌شه که نتونی به‌سادگی ازش بگذری. بازی‌های دل‌تورو، نيامی واتس و شان پن هم خيلی عاليه، فيلمبرداری روی دستش هم با اون قاب‌بندی‌های عجيب و غريب به جذابيت ماجرا اضافه کرده. از اون فيلمای نامتعارف که هر چند سال يه‌بار ساخته می‌شه.
شايد بعدا بيشتر درموردش نوشتم.

"مصائب مسيح"(The Passion Of The Christ) هم انگار از ديشب اکرانش شروع شده، بدون سانسور و دوبله و با زيرنويس فارسی. متاسفانه هنوز هم به‌همون شکل افتضاح فيلمای قبلی اکران شده؛ توی سانس آخر سينما فرهنگ. نمی‌دونم چرا اينطوری اکران می کنن، بهترين فرصت بود که درکنار فروش خوب "کما" و استقبال حيرت‌انگيز از "مارمولک"، توانايی فيلمای ايرانی با يه فيلم روز هاليوودی مقايسه بشه، اما اين شيوه اکران حتی فکر نمی‌کنم هزينه‌ای که برای خريدن حق پخش فيلم داده شده رو برگردونه.

خيلی حالم گرفته شد وقتی به غرفه نيلا رسيدم و گفتش که فيلمنامه "بعضيا داغشو دوست دارن" بيلی وايلدر بزرگ، فردا می‌رسه. پيشنهاد می‌کنم از دستش ندين، بيلی وايلدر خيلی به گردن ما حق داره!



May 03, 2004
مراسم نکوداشت گل‌آقا

پوستر مراسم نکوداشت گل آقابه‌همت خانه کاريکاتور و زحمت‌های آقای شجاعی (مدير خانه) قراره که چهارشنبه 16 ارديبهشت در فرهنگسرای ارسباران (پل سيدخندان، خيابان جلفا) از ساعت 16 تا 18 مراسم نکوداشت و بزرگداشتی برای آقای صابری برگزار بشه. اينطور که من شنيدم فيلم مراسم تشييع و خاکسپاری رو هم قراره نشون بدن. خبر بقيه مراسم‌ها و بزرگداشت‌ها هم توی سايت رسمی موسسه هست.

اينقدر فوت آقای صابری ناگهانی بود که يادم رفت که نمايشگاه کتاب هم راه افتاده. به‌خاطر همين از اين هفته و همزمان با آغاز نمايشگاه، به‌کمک پدرام رضايی‌زاده عزيز ستون معرفی کتاب کاپوچينو رو که مدت‌ها بود تو فکرش بوديم رو افتتاح کرديم. اين هفته دو تا کتاب معرفی کرده که اين چند وقته خيلی سروصدا کردن؛ سلوک (محمود دولت‌آبادی) و ويران می‌آيی (حسين سناپور). اميدوارم اين بخش جديد منظم ادامه پيدا کنه و کمک کنه به کتابخون‌تر شدن ما.
[جای خالی سلوک]
[اين ويرانه‌های خاطره‌انگيز]
درضمن اگه پيشنهاد منو برای نمايشگاه امسال می‌خواين کتاب آخر مدرس‌صادقی - من تا صبح بيدارم- تجربه جالبی بايد باشه، هرچند که خودم هم هنوز نخوندمش ولی اينقدر به مدرس‌صادقی اطمينان دارم که نخونده، توصيه‌اش کنم...
[پسر خوبی بود، خيلی پسر خوبی بود - مطلبی از محسن آرزم در معرفی "من تا صبح بيدارم"]

پی‌نوشت: نمايشگاه که رفتين، انتشارات نيلا و نمايشنامه‌های حميد امجد رو هم از دست ندين.