بيوگرافی | بن بست | کميک استريپ | کاريکاتور | وبلاگ انگليسی| درباره | ارتباط



February 28, 2005
مارتی عزيز ما

اسکار 2005 هم برگزار شد و به‌سنت نانوشته‌ی آکادمی نه اسکار بهترين کارگردانی را به اسکورسيزی دادند و نه اسکار بهترين فيلم را، آن هم برای فيلمی که خيلی‌ها می‌گويند جزو بهترين فيلم‌های مارتی‌ست. تنها جايزه مهمی که به The Aviator رسيد اسکار بازيگر نقش مکمل زن بود به‌خاطر بازی کيت بلانشت در نقش کاترين هپبورن.


هيلاری سوانک به هنگام درطافت جايزهMillion Dollar Baby ـ که هرکسی آن را يک چيز ترجمه می‌کند! ـ هم کلا 4 جايزه گرفت اما اصلی‌ترين‌ها را گرفت؛ جايزه‌ی بهترين فيلم، بهترين کارگردانی، بهترين بازيگر نقش اول زن و بهترين بازيگر نقش مکمل مرد. فکر می‌کنم اتفاق کم سابقه‌ای باشد که يک فيلم بتواند اين چنين چندين جايزه‌ی اصلی را با خود به خانه ببرد. جيمی فاکس هم مطابق پيش‌بينی‌ها بهترين بازيگر مرد شناخته شد و هيلاری سوانک هم که نقش يک بوکسور زن را در فيلم ايستوود بازی کرده اسکار بهترين بازيگر زن را گرفت و بعد از فيلم "پسرها گريه نمی‌کنند" در سال 1999دومين اسکارش را به خانه برد.

همان‌طور هم که قبلا پيش‌بينی کرده بودم The Incredibles توانست در رقابت با Shark Tale و Shrek 2 اسکار بهترين انيميشن را برای دومين سال پياپی به پيکسار ببرد. راستش با اينکه The Incredibles با فيلم‌های شاخص پيکسار مثل Finding Nemo و Monsters Inc. فاصله‌ی زيادی دارد اما هنوز هم يک سر و گردن از کارهای دريم‌ورکز بالاتر است، چه به لحاظ طراحی کاراکترها و animate کردن آنها و چه به لحاظ داستان‌گويی و موقعيت‌ها و ايده‌های نابی که دارد.
اسکار بهترين فيلم خارجی هم به آخرين فيلم آلخاندرو آمه‌نابار ـ The Sea Inside ـ رسيد که اگر مثل فيلم قبلی‌اش ـ The Others ـ صحنه‌های زيادی برای حذف کردن نداشته باشد می‌توانيم اميدوار باشيم که در تهران هم اکران شود.

هرچه بود امسال هم گذشت اما به‌قول بابک می‌توانيم از اين به بعد تا آخر دنيا آکادمی را ملامت کنيم که هيچ‌وقت جايزه‌ای به مارتی ندادند، همان‌طور که هيچکاک را هم لايق مجسمه‌ی طلايی‌شان ندانستند.



February 20, 2005
قصه‌ی يک ماهی بزرگ گنده!

Big Fish تمام آن چيزهايی را که از يک تيم برتن سرخوش و سرحال انتظار داريد، دارد؛ يک داستان به‌شدت فانتزی و رويايی در کنار شخصيت‌ها و داستان‌های فرعی بی‌شماری که از هرکدام‌شان می‌شود يک فيلم بلند ساخت، يک عشق عجيب و غريب و کلی اتفاق و حادثه‌ی غيرقابل پيش‌بينی. به‌همين خاطر به‌جرات می‌توان گفت دورانی که برتن مشغول نوشتن و ساختن اين فيلم بوده، بهترين دوران زندگی‌اش را سپری می‌کرده.

فيلم داستان مردی‌ به‌نام ادوارد بلوم‌ست که شب‌ها برای خواباندن پسرش داستان‌های عجيب و غريبی تعريف می‌کند که قهرمان‌ همه‌ی آنها خودش است؛ ماجرای پيدا کردن حلقه‌ی ازدواجش در دهان يک ماهی بزرگ تا رفتن به شهری که مردمان‌اش کفش نمی‌پوشند و شاعری که آنجا زندگی می‌کند در طول دوازده سال فقط سه خط شعر گفته و يا ماجرای دو خواهر خواننده‌ای که از کمر به‌هم چسبيده‌اند و بلوم آنها را با خود از کره شمالی به امريکا می‌برد و به شهرت می‌رساند...
اما پسرش ـ ويليام ـ سرانجام در شب عروسی‌اش، وقتی که دوباره ادوارد گرم تعريف کردن داستان‌هايش برای ميهمانان شده، از کوره در می‌رود و با پدرش قهر می‌کند. سه سال از آن شب می‌گذرد و مادر ويل به او خبر می‌دهد که پدرش در بستر مرگ افتاده...

بايد عاشق رويا و روياپردازی باشيد و با ذهن عجيب و غريب تيم برتن هم آشنا باشيد تا وقتی می‌گويم Big Fish يکی از بهترين فيلم‌هايی‌ست که در اين چند ساله ديده‌ام، حرف‌ام را باور کنيد. با اين همه و با اينکه گفتم فيلم تمام مولفه‌های دوست‌داشتنی يک فيلم برتنی موفق را دارد، اما يک چيز کم دارد که اگر آن هم بود به جرات می‌گفتم امکان ندارد خود برتن هم ديگر فيلمی به اين خوبی بسازد. آن هم يک عدد «جانی دپ» است، هرچند که اوان مک‌گرگور همان ادوارد بلومی‌ست که بايد باشد، اما حق بدهيد که نمی‌شود فيلمی از تيم برتن نگاه کرد و هلنا بونهم‌کارتر را هم در آن ديد و سراغی از جانی دپ نگرفت.

تيم برتن اين روزها دو پروژه در دست توليد دارد، يکی انيميشنی‌ست با نام Corpse Bride که تريلرش را اينجا می‌توانيد ببينيد و ديگری فيلمی‌ست با نام «چارلی و کارخانه شکلات‌سازی» [تريلر] براساس کتاب معروفی به‌همين نام. در هر دوی‌شان هم جانی دپ و هلنا بونهم کارتر هستند...



February 17, 2005
هفتِ بهمن

چند ماهی‌ست به اين نتيجه رسيده‌م که هفت را بايد يک شماره در ميان خواند. يعنی يک شماره‌ش خيلی خوب و خواندنی‌ست و شماره‌ی بعدی‌اش چنگی به دل نمی‌زند. در واقع فکر می‌کنم هفت بايد دوماهنامه می‌شد و نه ماهنامه!
با توجه به اين موضوع و شماره‌ی نه‌چندان جالب ماه پيش، شماره هيجدهم هفت را به‌شدت توصيه می‌کنم؛ گفتگوی خواندنی طالبی‌نژاد با ايرج کريمی و مطلبی از فرزاد پورخوشبخت با عنوان "دختر کشتزار خوشه می‌چيند" درباره‌ی فيلم «چند تار مو» در کنار مصاحبه با مهتاب نصيرپور، چند مطلب درباره‌ی Before Sunset ساخته‌ی Richard Linklater و نوشته‌ای از حميدرضا صدر درباره‌ی وودی آلن و فيلم‌هايش با عنوان "زنده بمان وودی، زتده بمان".

ايرج کريمی - عکس: عباس کوثری - هفت
گفتگو با ايرج کريمی را هم حتما بخوانيد. بزرگترين حُسن ايرج کريمی جدا از نگاه جذاب و منحصربه‌فرد و همچنين سواد زيادش، بی‌ادعايی اوست و اينکه مثل بعضی از منتقدان فيلم‌ساز، عقايد و نظرات دوران نقدنويسی‌اش را فراموش نکرده و از همه مهم‌تر مثل «بعضی‌ها» ـ که زشت است با دست نشان دهم ـ از هر فرصتی برای بد و بيراه گفتن به نسل بعد از خودش استفاده نمی‌کند! مثلا آنجا که طالبی‌نژاد از تدوين فيلم آخرش و ريتم کند آن خرده می‌گيرد، خيلی ساده اعتراف می‌کند که خودش هم علاقه‌ای نداشته فيلم را تدوين کند:
"... موضوع خودشيفتگی نيست. ولی مساله ناشی از بنيه‌ی ضعيف مالی ما بود. چون واقعا نداشتيم چند ميليون بدهيم يک تدوينگر حرفه‌ای بيايد فيلم را تدوين کند. اين است که خودم دست به کار شدم."

بعد از پايان اکران خيلی خيلی کوتاه «چند تار مو» و اعتراض کريمی به اين شيوه‌ی اکران شنيده می‌شد که قرار است دوباره فيلم روی پرده برود. به‌هرحال اگر دوباره پوستر فيلم را در سر در سينماها ديديد فرصت را از دست ندهيد. ايرج کريمی و فيلم‌هايش جزو معدود دلخوشی‌های سينمای ايران هستند.



February 11, 2005
روز آخر: يک روز برفی

اين برفی که چهار پنج روزی هست دست از سر تهران برنمی‌دارد باعث شد تا روز آخر را خانه‌نشين شوم و احتمالا بهترين روز جشنواره‌ی بيست و سوم را از دست بدهم. ديدن The Merchant Of Venice و Kill Bill Vol.2 و Spartan در يک روز و آن هم روی پرده‌ی عريض سينما صحرا و صدای دالبی‌اش از آن شانس‌هايی‌ست که فکر نمی‌کنم حالا حالاها دوباره تکرار شود.

کميک استريپی هم که برای ويژه‌نامه‌ی جشنواره کشيدم را در بخش کميک گذاشتم؛ با موضوع فيلم "ديشب باباتو ديدم آيدا" و با عنوان "در خدمت و خيانت بابای آيدا.
[قسمت اول]
[قسمت دوم]
فکر می‌کنم بد نباشد به سربازهای تعطيل هم که سال پيش همين موقع‌ها کشيدم لينک بدهم. يادش به‌خير، کيميايی سربازهای جمعه را ساخته بود!



February 09, 2005
روز دهم: آنجلينا جولی روی پرده

Sky Captain فيلم خوبی بود. يک فيلم سرگرم کننده و داستان‌گو که کری کان‌راس ـ کارگردان ـ هم قواعد فيلم‌سازی در هاليوود را رعايت کرده بود و هم توانسته بود با حضور ستاره‌های مطرح امريکايی فيلمی بسازد که با ديگر فيلم‌های رايج تفاوت ـ هرچند ظاهری و در فرم فيلم ـ داشته باشد. استفاده از فيلتر برای قديمی نشان دادن صحنه‌های فيلم و طراحی تيتراژ و حتی نوع تدوين و قطع شدن تصاوير به يکديگر ايده‌های جالبی بودند که اتفاقا خوب هم نتيجه داده‌اند و فضای قديمی داستان در کنار فضای به‌شدت فانتزی‌اش خيلی خوب و باورپذير از کار درآمده.
از صحنه صحنه‌ی فيلم هم عشق کارگردان ـ که ايده‌ی فيلم و ماجرا هم از خودش است ـ به کاميک بوک‌ها و داستان‌های مصور کاملا معلوم است و حتی در يک صحنه هم به‌طور مستقيم به آن اشاره می‌کند. از همه‌ی اينها گذشته برای ما که سالی يکی دو بار بيشتر نمی‌توانيم چنين فيلم‌هايی را با صدای دالبی و روی پرده عريض تجربه کنيم، لذت فيلم دو چندان بود.

«دربه‌درها»ی اميرحسين صديق را هم ديدم، فيلم خوب و جمع و جوری برای بچه‌هاست که مطمئنا با ترانه‌های زيادی هم که در آن گنجانده شده برايشان سرگرم‌کننده خواهد بود. اما ايراد بزرگ فيلم اين‌ست که اصلا برای نمايش در سينما ساخته نشده و قرار بوده در شبکه‌ی ويديوئی عرضه شود، به‌خاطر همين فضا و نوع قاب‌بندی و حتی بازی بازيگران اصلی هم کاملا تلويزيونی‌ست. اما در کل فيلم قابل ستايشی‌ست؛ مخصوصا که خيلی وقت است فيلم‌های مخصوص کودکان فيلم‌هايی شده که در آن يک کودک يتيم در بيابان دنبال آب می‌گردد و خبری از سرخوشی‌های کودکانه در آنها نيست.



February 08, 2005
روز نهم: آدم سگ بشه، مادر نشه

از «گيلانه» خيلی خوش‌ام نيامد، نه به خاطر اينکه فيلم بد يا ضعيفی باشد که اتفاقا در قياس با کارهای ديگر جشنواره‌ی امسال، مطمئنا جزو بهترين فيلم‌هاست اما درک نمی‌کنم چرا بنی‌اعتماد يکی از بهترين فيلم‌های کوتاه سينمای ايران را ـ «ننه گيلانه» ـ تبديل به يک فيلم بلند کرده است. علاوه بر اينکه چيز مهمی به فيلم اضافه نکرده، از تاثيرگذاری همان نيمه‌ی پايانی فيلم ـ که سال گذشته به‌همراه دو اپيزود ديگر از دو کارگردان ديگر، تحت عنوان «روايت سه‌گانه» در جشنواره نمايش داده شد ـ هم کم کرده است.
تنها نکته‌ی جالب قسمت‌های جديد گيلانه، بازيگری درخشان فاطمه معتمدآرياست در نقش گيلانه‌ای که نسبت به نيمه‌ی دوم پانزده سال جوان‌تر است.حيف که «گيلانه» در بخش خارج از مسابقه نمايش داده شد وگرنه بدون شک معتمدآريا سيمرغی را که سال گذشته در رقابت با گوهر خيرانديش از دست داد، امسال به خانه می‌برد.

با اينکه از فيلم بلند «گيلانه» خوش‌ام نيامد، اما عاشق فيلم کوتاه «ننه گيلانه» هستم. يک فيلم خيلی خيلی ساده و بی‌ادعا که بدون هزينه‌های ميلياردی جنگ را به بهترين شکل ممکن نکوهش می‌کند. راستش را بخواهيد آن صحنه‌ای را که گيلانه در اوج استيصال به دکتر پسر شيميايی شده‌ش می‌گويد: "آدم سگ بشه، مادر نشه" با هيچ فيلم ديگری عوض نمی‌کنم.



February 07, 2005
روز هشتم: پيکان‌سواری با درهای باز

نمی‌دانم امسال چه خبر شده است، پر اميدترين و پر سر و صداترين فيلم‌های جشنواره اصلا چنگی به دل نمی‌زنند، نه در داستان، نه در کارگردانی و نه در بازيگری. جشنواره‌ی امسال ـ در بهترين حالت ـ متوسط‌ترين دوره‌ای‌ست که به ياد دارم، بدون حتی يک شاهکار.

«بيد مجنون» مجيد مجيدی هم چنگی به دل نزد. البته اصولا سينمای مجيدی، سينمای مورد علاقه‌ی من نيست و با آن ارتباط برقرار نمی‌کنم؛ باران را به زحمت تا آخر ديدم و هيچ‌وقت نتوانستم تا آخر رنگ خدا را ببينم. بيد مجنون هم مثل باقی فيلم‌های کارگردانش است؛ با پيام‌های اخلاقی که از بس واضح بيان می‌شوند آدم را از هرچه اخلاق‌گرايی‌ست نااميد می‌کنند، مثلا نگاه کنيد به آن دو صحنه‌ای که دوربين به‌روی يک مورچه‌ی در حال دانه بردن زوم می‌کند، از اين بدتر هم می‌شود سينمای معناگرا ساخت؟
اما از داستان کلی و نتيجه‌گيری‌های اخلاقی آزاردهنده‌ی فيلم که بگذريم، فيلم لحظات خيلی خوبی هم دارد که بيشتر مديون بازی خيلی خوب پرويز پرستويی‌ست. مثل سکانس به‌شدت زيبا و ماندگار بينا شدن شخصيت اول فيلم و بعد از آن نوع راه رفتن و نگاه کردن و گام برداشتن‌اش. کلا فصلی که پرستويی پس از بينا شدن دنيای اطراف خودش را کشف می‌کند فصل خيلی خوبی‌ست. در ميان نامزدهای بهترين بازيگر مرد به‌نظرم تنها کسی که لياقت سيمرغ را دارد پرويز پرستويی‌ست.

«باغ‌های کندلوس» هم در ادامه‌ی مسيری‌ست که ايرج کريمی با دو فيلم قبلی‌ش شروع کرده، يک فيلم غيرمتعارف ـ البته نه از آن غيرمتعارف‌هايی که آدم را از هر چه فيلم‌ست بيزار می‌کنند ـ با جزئيات جذاب که بيش از هرچيز نشان‌دهنده‌ی خلاقيت و تجربه‌گرايی کارگردان‌اش است. اما متاسفانه باغ‌های کندلوس هم آن چيزی نيست که انتظار می‌رفت. جدا از ريتم کندش و سکته‌هايی که در روايت داستانش دارد، خيلی در درگير کردن تماشاگر موفق نيست.
اما فيلم تک صحنه‌هايی خيلی خوبی دارد که اگر خارج از کليت فيلم به آنها نگاه کنيد، خيلی جذاب هستند و در اجرا هم خوب درآمده‌اند. مثل آن صحنه‌ای که کاوه با آبان در حال نماز خواندن حرف می‌زند و با او به رکوع می‌رود و سجده می‌کند و يا آن فصل رقص ميان قاب درها. راننده ترکی هم که وظيفه‌ش فقط بکسل کردن ماشين‌هاست از جنس همان شخصيت‌های فرعی دوست‌داشتنی‌ست که کريمی به‌شدت آنها را دوست دارد و مهم‌ترين ديالوگ‌هايش را از زبان آنها بيان می‌کند؛ مثل نعش‌کش فيلم اولش. محمدرضا ناجی خيلی خوب نقش يک راننده‌ی ترک زبان عارف مسلک را که در داستان نمادی از فرشته‌ی مرگ است را بازی می‌کند.
با اين حال، به نظرم هنوز هم بهترين فيلم کريمی، فيلم اولش است؛ «از کنار هم می‌گذريم».

اما بدون شک شگفتی امروز جشنواره، «جايی برای زندگی» بود که متاسفانه جايگزين The Motorcycle Diaries در جدول نمايش شد. يک فيلم فوق‌العاده بی‌هدف که سعی کرده بود ضعف داستان و فيلم‌نامه و کارگردانی‌اش را با نماهای عظيم و بازيگران معروف پنهان کند. فيلم‌هايی از جنس جايی... که شخصيت‌هايشان در داستان از هم جدا می‌شوند و قرار است داستان‌شان به‌طور موازی روايت شوند بيش از هرچيز به يک فيلم‌نامه‌ی خوب نياز دارند و يک تدوين درست و حسابی. اما متاسفانه فيلم محمد بزرگ‌نيا اصلا نمی‌تواند سه چهار شخصيت اصلی‌اش را همزمان در داستان پيش ببرد و مثلا از ميانه‌های فيلم ديگر اثری از هديه تهرانی نمی‌بينيد. علاوه بر اينها فيلم يک موسيقی خيلی خيلی گل‌درشت هم داشت که کاملا بر فيلم سوار بود و توی ذوق می‌زد. نمی‌دانم مجيد انتظامی تا کی می‌خواهد خودش را تکرار کند.

«صحنه‌های خارجی» را هم تا نيمه‌هايش ديدم، اثر بامزه و تجربه‌گرايی بود که شاهکار نيست اما برای فيلم اول يک کارگردان که نمی‌خواهد شبيه ديگران باشد تجربه‌ی خيلی خوبی‌ست. فيلم انتقادهای صريح و بامزه‌ای به زندگی تهرانی‌ها داشت که يک بار ديدنش را پيشنهاد می‌کنم.



February 06, 2005
روز هفتم: هيچی

امروز متاسفانه نتوانستم هيچ فيلمی ببينم و به‌خاطر کاری که پيش آمده بود مجبور شدم از «خيلی دور، خيلی نزديک» صرفنظر کنم. ديروز هم شنيده می‌شد که سانس آخر امشب قرار است «جايی برای زندگی» نمايش داده شود که گويا فيلم «الماس سفيد» نمايش داده می‌شود.

مهم‌ترين اتفاق امروز هم اعلام اسامی نامزدهای بخش مسابقه‌ی سينمای ايران بود که فيلم آخر ميرکريمی ـ خيلی دور، خيلی نزديک ـ با سيزده نامزدی بيش از باقی فيلم‌ها نامزد سيمرغ شده. نکته‌ی جالب توجه اين‌ست که فيلم دکتر رفيعی نه در ميان نامزدهای بهترين فيلم است و نه بهترين کارگردانی.
خب، بله، اينجا جشنواره فجر است.

[ليست کامل نامزدهای جوايز بخش مسابقه‌ی سينمای ايران ـ سايت رسمی جشنواره]



February 05, 2005
روز ششم: خدا، انسان، زندگی

«بيدار شو آرزو» همان‌طور بود که شنيده بودم، يک فيلم احساسی و به‌شدت تلخ درباره‌ی زلزله‌ی بم که تنها چند روز پس از زلزله در بم فيلم‌برداری شده؛ بدون يک فيلم‌نامه‌ی کامل و تنها با يک ايده‌ی اوليه، ايده‌ای که عياری در ابتدای فيلم با نوشته‌ای خطاب به تماشاگران می‌گويد که به زمان زلزله‌ی طبس برمی‌گردد.
فيلم کارگردانی خيلی خوبی دارد ـ مخصوصا اگر يادمان نرود که اين صحنه‌ها بازسازی نشده‌اند و فيلم مستندوار ساخته شده ـ و عياری به‌خوبی از پس کنترل تمامی اجزای فيلم‌ش برمی‌آيد. بازی مهران رجبی هم به‌شدت تاثيرگذار است و از قالب شخصيت فرعی که هميشه رگه‌هايی کميک به نقش اضافه می‌کند درآمده. بهناز جعفری هم که مدت‌هاست خودش را به‌عنوان يک بازيگر بااستعداد و باشعور ثابت کرده.
اگرچه همچنان فيلم محبوبم «ماهی‌ها عاشق می‌شوند» است اما احتمال اينکه آرزو دو سه سيمرغ اصلی جشنواره را ببرد خيلی زياد است.

اما «کافه ترانزيت» اصلا آن چيزی نبود که فکر می‌کردم، درواقع هيچ‌کس انتظار نداشت فيلمی که دو سه سالی هست همه منتظرند تا حاضر شود اين‌قدر کند و کسل‌کننده از کار درآمده باشد. داستان فيلم که به‌شدت تکراری‌ست و مخصوصا در اين سال‌ها بارها گفته شده؛ ماجرای زنی که تصميم می‌گيرد به تنهايی روی پای خودش بايستد و دربرابر جامعه‌ی سنتی و مردسالار خودش را ثابت کند. پرتوی هم چيز زيادی به اين داستان تکراری اضافه نمی‌کند.
يک ايراد بزرگی هم در فيلم‌نامه هست که به‌جای اينکه باعث جذابيت فيلم شود بيشتر باعث سردرگمی تماشاگر می‌شود؛ از سکانس ابتدايی فيلم و همين‌طور چند سکانس وسط فيلم اين‌طور به‌نظر می‌رسد که داستان از زبان دو شخصيت غير ايرانی فيلم که با نقش اول آشنا شده‌اند، روايت می‌شود و درواقع نود درصد فيلم فلاش‌بک است. اما اين ايده خيلی سردستی و بد در فيلم اجرا شده و اصلا هم با منطق داستان جور درنمی‌آيد و اگر آن دو سه صحنه‌ای را که آنها دارند داستان را برای ديگران و ما تعريف می‌کنند از فيلم برداريم نه تنها لطمه‌ای به آن نمی‌خورد بلکه ساختار فيلم هم بهتر می‌شود.
در کل کافه ترانزيت صحنه‌های اضافی زيادی دارد که فيلم را کاملا از ريتم انداخته است. اما فرشته صدرعرفايی بازی خوبی از خودش ارائه می‌دهد و پرويز پرستويی هم در بهترين حالت خودش را تکرار می‌کند.

متاسفانه «ما همه خوبيم» را که قبل از جشنواره خيلی‌ها می‌گفتند شايد اتفاق جشنواره باشد نديدم، هرچند که انگار خيلی هم طرفدار پيدا نکرده.



جيرانی در «سالاد فصل» خيلی سعی کرده يک تريلر خوش‌ساخت تماشاگرپسند بسازد که هم مثلث عشقی داشته باشد و هم صحنه‌ی تعقيب و گريز. اتفاقا تا يک جاهايی هم به‌عنوان يک فيلم معمولی برای مخاطب عام، خوب است اما فيلم‌نامه‌ی ضعيف فيلم در نيمه‌ی پايانی باعث می‌شود سالاد فصل در حد يک فيلم معمولی بفروش هم نباشد. مخصوصا تعليق و گره‌ای که جيرانی می‌خواسته در پايان فيلم ايجاد کند خيلی تحميلی و بد درآمده.
تنها حسن سالاد فصل، خسرو شکيبايی‌ست که بازی نسبتا خوبی را ارائه می‌دهد و ليلا حاتمی که مثل هميشه‌ست و مهناز افشار که آدم را اميدوار می‌کند شايد روزی به يک بازيگر خوب تبديل شود، اما گريم و بازی شريفی‌نيا اصلا خوب نيست.

سيروس الوند هم که مثل هميشه فيلم می‌سازد و آخرين فيلم‌ش ـ رستگاری در هشت و بيست دقيقه ـ يک فيلم معمولی الوندی‌ست. البته شروع فيلم انصافا بد نيست و تا حدودی هم اميدوارکننده‌ست اما فيلم‌نامه مشکل‌ش اين‌ست که در يک ‌سوم ابتدايی تمام داستان‌اش را می‌گويد و پس از آن ديگر هيچ چيز جديدی نمی‌تواند رو کند.
موسيقی فيلم هم در حد فاجعه‌ست، و بازی‌های رادان و کرامتی هم معمولی‌ست و شهاب حسينی هم که خيلی‌ها می‌گفتند بازی خيلی خوبی ارائه کرده، کار ويژه‌ای انجام نداده. فکر نمی‌کنم بازی کردن يک نقش تک بعدی کار خيلی ويژه‌ای باشد.
نمی‌دانم چرا الوند و اطرافيان‌اش هر سال سعی می‌کنند بگويند او اين بار يک فيلم متفاوت ساخته! برگ برنده‌ی سال گذشته را که فراموش نکرده‌ايد؟



February 03, 2005
روز چهارم: مردها را بکشيد، حتی اگر پدران‌تان باشند!

اصولا شنيده‌ها و نوشته‌های قبل از جشنواره خيلی قابل اعتماد نيست، نمونه‌ش هم گاوخونی افخمی که پارسال تا قبل از اولين نمايش‌اش خيلی‌ها می‌گفتند شاهکار است و بعد از ديدن‌اش حتی اکراه داشتند آن را سينما بنامند. ماجرای «زن زيادی» هم به‌همين صورت است، شنيده‌های قبل از نمايش فيلم همه از اين حکايت داشتند که زن زيادی علاوه بر اينکه کمتر شباهتی به فيلم‌های مرد ستيزانه‌ی قبلی کارگردانش دارد، يک فيلم جاده‌ای خوش‌ساخت و سرگرم‌کننده از آب درآمده که کارگردانی خوبی هم دارد. انتخاب فيلم به‌عنوان محبوب‌ترين فيلم روز اول جشنواره هم اين ادعاها را تاييد می‌کرد.

اما فيلم آخر تهمينه ميلانی، يک کمدی ناخواسته‌ی تمام عيار است. درواقع ميلانی تمام تلاش‌اش را کرده تا از طرح کلی داستانش ـ که می‌توانست در بهترين حالت يک اثر ملودرام معمولی مثل سريال‌های شبانه‌ی تلويزيون باشد ـ يک فيلم مضحک و خنده‌دار بسازد. فيلمی که در آن تمام مردان يا خائن‌اند يا قاتل يا هوس‌باز و يا نااميد و بی‌هدف و بی‌فکر و کم‌طاقت و زنان‌ش همگی به فکر حفظ خانه و خانواده و خوشبختی مردشان هستند و اگر دخترک نااهلی هم در اين ميان پيدا شود يادش نمی‌رود که از هم‌جنس‌اش حمايت کند و اگر وارد زندگی زن ديگری شده تنها به اين دليل بوده که مردی به او دروغ گفته و پدری بالای سرش نبوده و شوهر سابقش آن را به ديگران می‌فروخته است.

جدا از عقايد شخصی کارگردان که داستان برپايه‌ی آن شکل گرفته و فيلم بيشترين ضربه را از آن خورده، ساختار و کارگردانی فيلم هم برای خودش شاهکاری‌ست. در واقع فيلم کاملا برپايه‌ی الگوی فيلم‌های خانوادگی دهه 60 سينمای ايران ساخته شده همراه با بازی‌های بد بازيگران، ديالوگ‌های غيرواقعی، فيلم‌نامه‌ی بی در و پيکر و يک موسيقی غيرقابل تحمل.
در فيلم دو سکانس معرکه‌ هم هست که فکر نمی‌کنم تا فيلم بعدی همين کارگردان بشود در فيلم ديگری آنها را پيدا کرد، اول سکانس افتتاحيه‌ی فيلم در يک مدرسه دخترانه و ديالوگ‌های محبوب فيلم‌ساز که از زبان دانش‌آموزان رو به دوربين ـ و مثلا رو به خانم معلم ـ گفته می‌شود و دوم سکانس رستوران بين راه که تبديل به يک جنگ لفظی ميان مسافران مختلف می‌شود درباره‌ی مردی که زن‌اش و فاسق‌ش را به قتل رسانده. ديالوگ‌های ماندگاری که در اين دو سکانس به بدترين شکل ممکن توسط نابازيگران ادا می‌شود، به ذهن هرکسی نمی‌رسد.

راستش خيلی وقت بود که تکليف‌ام با تهمينه ميلانی و فيلم‌هايش مشخص بود و برايم معلوم شده بود که مطمئنا کارگردان‌های محبوبم تابه‌حال يک بار هم از کنار ميلانی رد نشده‌اند، اما اين بار شنيده‌های قبل از جشنواره کنجکاوم کردند تا زن زيادی را ببينم؛ اشتباهی که بدون شک ديگر تکرار نخواهم کرد. اما نبايد خوشحالی‌ام را از اينکه ميلانی نمی‌گذارد ژانر "کمدی ناخواسته" روی زمين بماند و هربار مرزهای آن را گسترش می‌دهد، پنهان کنم.
امروز مطمئن شدم که تهمينه ميلانی فمينيست نيست، او يک مردستيز افراطی‌ست.

امروز همين يک فيلم را ديدم و برای «بشارت منجی»، «حيات» و «دشت گريان» (آخرين ساخته‌ی تئو آنگلوپولوس) نماندم.



February 02, 2005
روز سوم: عاشق‌ماهی و يا زندگی يعنی چيزهای پيش پا افتاده

فيلم اول امروز، آخرين قسمت سه گانه‌ی دخترانه‌ی صدرعاملی بود؛ «ديشب باباتو ديدم آيدا» که زير عنوان فيلم هم عبارت "روايت سوم" نوشته شده بود. فيلم درباره‌ی دختری‌ست که در اولين صحنه‌ی فيلم دوستش به او می‌گويد ديشب پدرش را با زنی غريبه ديده و کل داستان درباره‌ی کنار آمدن آيدا با اين ماجراست. آيدا ضعيف‌ترين قسمت تريلوژی صدرعاملی‌ست ـ هرچند که دو فيلم قبلی هم جزو فيلم‌های محبوب من نيستند ـ بزرگترين دليل‌ش هم مشکلی‌ست که فيلم‌نامه‌ش دارد و برای گره‌ی داستانش زمينه‌چينی مناسبی نمی‌کند، يعنی قبل از اينکه تماشاگر را قانع کند که آيدا بايد دنبال اين ماجرا را بگيرد وارد ماجراجويی‌های آيدا و درگيری‌های ذهنی او می‌شود. از طرف ديگر به‌نظر می‌رسد طرح اوليه‌ی داستان ـ که براساس داستان کوتاه «بابای نورا» از مجموعه‌ی «پس از آن شب» نوشته‌ی مرجان شيرمحمدی نوشته شده ـ کشش يک فيلم بلند را ندارد و در نيمه‌ی دوم خيلی کسل‌کننده می‌شود. سوفی کيانی هم بازی ويژه‌ای از خودش نشان نمی‌دهد که بشود آن را ترانه عليدوستی دوم ناميد.

اما بهترين فيلم جشنواره تا روز سوم، بدون شک اولين فيلم دکتر رفيعی‌ست. «ماهی‌ها عاشق می‌شوند» اصلا شاهکار نيست، اما خيلی آرام و آهسته خودش را در دل‌تان جا می‌کند. درواقع بهترين عبارتی که می‌‌توان با آن فيلم را تعريف کرد "يک فيلم خوب" است.
ماهی‌ها... به داستان يک عشق قديمی می‌پردازد که با سال‌ها تاخير دوباره در ميان‌سالی جان می‌گيرد. داستان فيلم خيلی ساده است و اصلا فراز و فرود زيادی ندارد، اما مشخص است که در اوج سرخوشی و برای لذت بردن ساخته شده و به‌شدت يادآور مهمان مامان و شکلات ـ با بازی جانی دپ و ژوليت بينوش ـ است. نکته‌ی مهم‌تر اين‌ست که دکتر رفيعی در اولين حضورش به‌عنوان کارگردان در مديوم سينما، فيلم خوبی ساخته است و اين با توجه به تجربه‌های پيشين کارگردان‌های تئاتری در سينما، نکته‌ی خيلی مثبتی‌ست.
فيلم اگر هيچ‌چيزی برای دوست داشتن هم نداشت به‌خاطر دو چيز نمی‌شد آن را ناديده گرفت، يکی آن کافه‌ی بی‌در و پيکر وسط دريا که وقتی موجی می‌آيد کف‌اش خيس می‌شود و دوم آن پيکانی که وقتی راه‌نما می‌زند چراغ‌های جلويش نيز چشمک می‌زنند!
ماهی‌ها... مهمان مامان امسال است؛ در ستايش غذا خوردن، لذت بردن، سرخوش بودن و عاشق شدن.

سومين فيلم امروز هم فيلم کريمه‌ی «من، بن‌لادن نيستم» ساخته‌ی احمد طالبی‌نژاد بود که راستش را بخواهيد 20 دقيقه‌ای در سالن تلاش کردم تا با آن کنار بيايم، اما نتوانستم. به‌هرحال بعضی وقت‌ها آدم نمی‌تواند خودش را راضی به هر کاری بکند. «خواب تلخ» را هم با اينکه خيلی دوست داشتم ببينم، اما خستگی اجازه نداد که بيش از اين در سينما بمانم.



February 01, 2005
روز دوم: خب، بله، جشنواره فيلم فجر

سانس اول امروز «غروب شد، بيا»، اولين ساخته‌ی انسيه شاه‌حسينی بود که به‌خاطر خستگی و کارهای عقب‌افتاده‌ام از آن صرف‌نظر کردم. اما برای سانس دوم خودم را به سينما رساندم تا ساخته‌ی آخر محمد بزرگ نيا را ببينم؛ «جايی برای زندگی» که دو سالی هست توليدش با انبوهی از بازيگران حرفه‌ای طول کشيده و سال گذشته هم قرار بود برای جشنواره حاضر شود که به‌خاطر وسواس زياد کارگردان و از طرفی برای اينکه زير سايه‌ی دوئل قرار نگيرد، به جشنواره‌ی امسال موکول شد. اما به‌خاطر اشکال در تيتراژ فيلم، «بابا عزيز» ـ ساخته‌ی مشترک ايران و فرانسه و به‌کارگردانی ناصر خميرِ تونسی ـ جايگزين آن شد که راستش بيشتر از پنج دقيقه نتوانستم تحمل‌ش کنم.

سانس سوم امروز هم «جنگ کودکانه» بود که برخلاف نامه‌ی ديروز تهيه‌کننده‌ش ـ گفته بود فيلم را از جدول نمايش بيرون آورده و فصد ندارد آن را در جشنواره نمايش دهد ـ به نمايش درآمد که البته واضح است آن را هم نديدم. از جلسه‌ی پرسش و پاسخ و فيلم «در کازابلانکا فرشته‌ها پرواز نمی‌کنند» هم صرف‌نظر کردم. فقط اميدوارم سانس آخر شب به‌جای باباعزيز فيلم دندان‌گيری نگذاشته باشند و چيزی از دست نداده باشم!

امروز، روز جالبی نبود.