بيوگرافی | بن بست | کميک استريپ | کاريکاتور | وبلاگ انگليسی| درباره | ارتباط



August 27, 2005
ساعت يک ششم فوريه 1958؛ مونيخ

ديشب برای آخرين بار «فنز» در تالار چهارسو به‌روی صحنه رفت و قرار است در فاصله‌ی کوتاهی «عکس يادگاریِ» فطب‌الدين صادقی جايش را پر کند.
فنز داستان جذاب و پرکششی دارد که جرقه‌ی نوشته شدن‌اش در ذهن رحمانيان به زمانی برمی‌گردد که در صفحه‌ی ورزشی شرق با اين عبارت روبه‌رو می‌شود: "در شهر بندری منچستر رويه‌ی جالبی رواج دارد. شايد در مرسی سايد يک برادر طرفدار اورتون باشد و برادر ديگر طرفدار ليورپول. اما در منچستر شما خانواده‌ها را يا طرفدار منچستر سيتی می‌بينيد يا طرفدار منچستر يونايتد..."

در کنار اين داستان جذاب و شخصيت‌پردازی‌های دقيق نمايشنامه، مهم‌ترين نقطه‌ی قوت فنز طراحی صحنه و لباس چشم‌نواز و دقيق‌اش است. جزئيات پرشمار و حساب‌شده‌ی صحنه که هيچ‌کدام بی‌هدف در برابر چشمان مخاطب قرار نگرفته‌اند و استفاده‌ی هوشمندانه‌ای که از آنها در طول روايت داستان می‌شود در لحظاتی حتی پررنگ‌تر از بازی ماندگار بازيگران نمايش به چشم می‌آيد. اگر کارگردانی رحمانيان را هم به تيم بازيگری نمايش اضافه کنيم و در کنار عوامل بالا قرار دهيم حاصل، نمايش به‌يادماندنی‌ای می‌شود که حتی اگر جذابيت نام‌های بازيگران‌ش هم در ميان نبود قابليت جذب همين تعداد مخاطب را به سالن‌های تنگ و تاريک تئاتر شهر داشت...

نمايش‌نامه‌ی فنز هم همزمان با هفته‌های پايانی اجرا چاپ شد و فکر کنم بشود در کتاب‌فروشی‌ها پيدايش کرد هرچند که به اندازه‌ی خود نمايش در شکل و شمايل آن دقت نشده و شتابزدگی در انتشارش خيلی توی ذوق می‌زند. نکته‌ی ديگری هم که فنز را از ديگر نمايش‌ها متمايز کرده بود اضافه شدن نقش "مجری طرح" به عوامل سازنده‌ی يک نمايش بود. نقشی که احتمالا بايد آن را معادل تهيه‌کننده در سينما دانست و خوشحال بود که بالاخره چنين اتفاقی در نمايش امروز ايران رخ داد و اميدوار ماند که از سطح يک اتفاق فراتر رود و به يک عادت بدل شود.

پی‌نوشت: چون به اندازه‌ی کافی هم در آرشيو اين وبلاگ و هم ديگر سايت‌ها و وبلاگ‌ها درباره‌ی نمايش مطلب وجود دارد ترجيح دادم بيشتر از اين درباره‌ی فنز ننويسم. اين چند خط را هم بگذاريد به حساب تشکر و خسته نباشيدم به دوستان‌ام در گروه پرچين که از قضا اگر لطف‌شان نبود نمی‌توانستم نمايش را ببينم. (وبلاگ نمايش فنز)



August 19, 2005
ناباکوف، اسپيلبرگ و خداداد

قبلا نوشته بودم که با خواندن «زندگی واقعی سباستين نايت» عاشق ناباکوف شده‌م اما چند روز پيش که نمايش‌نامه‌ی نه‌‌چندان بلند «اختراع والس» را خواندم بيشتر شيفته‌ی ذهن و قلم ناباکوف شدم. داستان درباره‌ی آدم و عجيی و غريبی به‌نام والس است که يک روز وارد دفتر وزير جنگ می‌شود و به او می‌گويد ماشينی دارد که با آن می‌تواند هر نقطه‌ای از زمين را که اراده کند در عرض نيم ساعت با خاک يکسان کند.
کتاب را محمد نجفی از روی نسخه‌ی انگليسی‌اش، ترجمه کرده و علاوه بر ترجمه‌ی نوشته‌ی کوتاهی که ناباکوف در ابتدای نسخه‌ی انگليسی در حاشيه‌ی داستان نوشته، حميد امجد نيز در پايان کتاب پی‌گفتاری را اضافه کرده و از زندگی ناباکوف و علاقه‌ش به پروانه‌ها گرفته تا نقد مضمونی داستان و وجوه مختلف آن سخن گفته. ناشر «اختراع والس» انتشارات نيلاست که اين کتاب 111 صفحه‌ای را با قيمت 700 تومان عرضه کرده.

War of the Worlds ادامه‌ی منطقی همان مسيری‌ست که اسپيلبرگ در Minority Report و A.I. پی گرفته و اگرچه نسبت به آن دو هاليوودی‌تر است (که به‌خاطر هزينه‌های بالای فيلم طبيعی‌ست) اما همان نگاه تلخ و سياه اسپيلبرگ را نسبت به سرنوشت بشر و آينده‌ای که در انتظارش است در خود دارد. مثلا اين فيلم را مقايسه کنيد با ای. تی. يا برخورد نزديک از نوع سوم تا ببينيد در اين سی سال آدم فضايی‌های اسپيلبرگ چه‌قدر تفاوت کرده‌اند؛ موجودات غريبه‌ای که سی سال پيش برای دوستی و ارتباط برقرار کردن به زمين می‌آمدند حالا فقط برای کشتن انسان‌ها پای‌شان را روی زمين می‌گذارند و هيچ علاقه‌ای ندارند حتی از موجودات زمينی به‌عنوان موش‌های آزمايشگاهی استفاده کنند.

خداداد به آن قسمت از نوشته‌م درباره‌ی خيلی دور، خيلی نزديک که نوشته بودم سينما برای تماشا کردن و لذت بردن است ايراد گرفته و گفته که اين سينمايی که من از آن دم می‌زنم سينمای منفعل است و سينمای متعالی‌تری وجود دارد به‌نام سينمای فعال که آدم‌ها را به فکر کردن تشويق می‌کند. (اينجا بخوانيدش.)
حرفی در اين نيست که فيلم‌ها با هم فرق دارند و يکی مثل Catch Me if You Can است و يکی ديگر مثل Minority Report. يکی را فقط برای اينکه دو ساعتی خوش باشيم می‌سازند و يکی ديگر را برای اينکه وقتی خوشی‌های‌مان تمام شد يک مقداری هم فکر کنيم. اما حرف و منظور من چيز ديگری‌ست و آن هم اين‌ست که سينما در پله‌ی اول بايد سرگرم‌کننده و جذاب باشد و اگر در پله‌های ديگر مفهوم و عمقی هم داشت که چه بهتر. اول بايد تماشاگری باشد تا برای او مفهومی را نقل کرد، اما وقتی نمی‌توانيم برای نيم ساعت هم تماشاگر را روی صندلی نگاه داريم ديگر چه مفهومی، چه پيامی؟ وقتی فيلمی حتی پنجاه هزار نفر را هم نمی‌تواند به سالن‌های سينما بکشاند ديگر چه فرقی می‌کند در آن تمام زوايا و خفايای هستی هم بيان شده باشد.

به‌عنوان نمونه پيشنهاد می‌کنم يک‌بار ديگر شاهکار بی‌بديل استنلی کوبريک، Eyes Wide Shut را نگاه کنيد اما اين بار کاری به معانی مستتر در آن نداشته باشيد و فقط به چشم يک تماشاگر معمولی برای اينکه سرگرم شويد به آن نگاه کنيد. ببينيد که کوبريک قبل از اينکه به فکر انتقال افکار و عقايدش باشد، به اين فکر می‌کرده که يک داستان جذاب و يک فيلم سرگرم‌کننده بسازد.
باور کنيد سينما ابزار نيست، هدف است.
[سينما رفتن يک وظيفه‌ی ملی است - مانا نيستانی]



August 15, 2005
گاهی به آسمان نگاه کن

يک‌جورهايی سخت است تکليف‌ام را با «خيلی دور، خيلی نزديک» روشن کنم. راستش خيلی از فيلم خوش‌م نيامده و برايش دليل منطقی هم ندارم که چرا فيلم را دوست ندارم، حس است ديگر بعضی وقت‌ها همين‌طوری کشکی از يک چيزی خوش‌تان نمی‌آيد. اصولا سينما را «تماشا می‌کنند» تا «لذت ببرند» و هر دوی اين اعمال اساسی با حواس انسان سر و کار دارند و نه با منطق و عقل‌اش. اما وقتی منطقی‌تر و به‌دور از احساسات با فيلم روبه‌رو می‌شوم دوست‌ش دارم و از قضا دلايل زيادی هم برای اين دوست داشتن دارم.
اول از همه اينکه بالاخره در ژانر/سينمای تازه تاسيس معناگرا فيلمی ديدم که آزاردهنده نبود و معناگرایی‌‌اش در چشم مخاطب نمی‌کرد (برای اينکه بيشتر منظورم را بفهميد «يک تکه نان» و «بيد مجنون» را ببينيد)، دوم اينکه به لحاظ فنی هم تجربه‌ی منحصربه‌فردی در سينمای ايران‌ست و از گوشه گوشه‌ش می‌توان فهميد کارگردان برای فيلم و اين همه جزئياتی که در آن‌ست زحمت کشيده. بازيگران‌ش هم اتفاقا خيلی خوب بازی کرده‌اند، مخصوصا مسعود رايگان و افشين هاشمی. از همه مهم‌تر اينکه اولين فيلم ايرانی‌ست که می‌بينم اين‌قدر زيبا کوير را به تصوير کشيده و با احترام به آن نگاه کرده. دقيق‌ترش اين‌ست که امکان ندارد بعد از ديدن فيلم عاشق مرسدس‌سواری در دل کوير نشويد از بس که فيلم با دقت و احترام با اين دو عنصر اساسی فيلم‌نامه‌ش روبه‌رو می‌شود.

اما هنوز هم نمی‌توانم بگويم از فيلم خوش‌م آمده، شايد به‌خاطر آن فصل نمادين آخرش باشد يا شايد به‌خاطر ريتم کند يک ربع پايانی. ولی بدون شک در سينمايی که از در و ديوارش فيلم‌فارسی می‌ريزد (شما شارلاتان، رستگاری در هشت و بيست دقيقه، سالاد فصل و زن زيادی را در ژانر ديگری قرار می‌دهيد؟) تنها گزينه‌ای‌ست که می‌توان آن را پيشنهاد کرد و خجالت نکشيد فقط اگر خواستيد تماشايش کنيد به‌غير از فرهنگ و فلسطين، سينمای ديگری نرويد که هم تصاوير فيلم خراب می‌شود و هم صدای دالبی‌اش.

[گفتگوی خواندنی امير قادری با رضا ميرکريمی | شرق]



August 13, 2005
ماجراهای خسرو کوچولو

خسرو نقيبی موجود منحصربه‌فردی‌ست. کسانی که از نزديک خسرو را می‌شناسند يا با او همکار بوده‌اند بدون شک تصديق می‌کنند که خسرو بالذات آدم خاصی‌ست؛ چه در سبک نوشتاری و علائق سينمايی‌اش و چه از نظر ابعاد و اندازه که البته با يک نگاه قابل تشخيص است!
طبيعی‌ست وقتی قرار است برای يک مجله‌ی هفتگی مختص کودکان، شخصيت‌های خيالی خلق کنيد از رفقای‌تان الهام بگيريد. خسروخان نقيبی به‌همان دلايلی که بالاتر گفتم منبع لايزالی‌ست از سوژه برای داستان‌های خيالی و طنزآميز و البته آموزنده برای نوگلان نوشکفته. همه‌ی اينها را گفتم تا برسم به مطلبی که اين هفته از زبان خسرو کوچولوی 10 ساله برای ايران جمعه نوشتم با عنوان آموزش فيلم‌سازی در سه سوت.

پی‌نوشت: هفته‌ی پيش يکسالگی دوره‌ی جديد ايران جمعه بود؛ هفته‌نامه‌ای که تقريبا از بدو پيدايش‌اش هر هفته برايش کار کشيده‌م و به جرات می‌گويم که يکی از بهترين نمونه‌های ويکند (weekend) در مطبوعات ايران‌ست. نمی‌دانم می‌توانم اميدوار باشم که جوان‌مرگ نشود يا نه...



August 09, 2005
ويلی وانکای دست‌قيچی

«چارلی و کارخانه‌ی شکلات‌سازی» فيلم عجيبی‌ست؛ هم يک اقتباس وفادارانه از کتاب کلاسيک رولد دال‌ست و هم يک فيلم کاملا تيم برتونی، با همان نگاه تلخ و گزنده‌ی هميشگی و قهرمان تنها و منزوی‌اش. ويلی وانکای برتن هم با کمی اغماض همان ادوارد دست‌قيچی‌ست که حالا 10، 15 سالی بزرگتر شده و مدير يک کارخانه‌ی شکلات‌سازی‌ست، از قضا بازيگر هر دو نقش هم جانی دپ است که به‌قول برتن جان می‌دهد برای بازی در نقش آدم‌های عجيب و عاشق اين‌ست که قيافه‌ش را به‌هم بريزد.

[ای عاشقان شکلات | کميک‌ريويوی فيلم]
[مطلب مانا درباره‌ی فيلم | ايران جمعه]
[پرونده‌ی جمع و جور شرق درباره‌ی فيلم]



August 01, 2005
خسته

عکس: آرش عاشوری‌نيا

«... کف پياده‌روها، پُر از تُف بود. هر که هر جا که دلش می‌خواست تُف می‌انداخت و هيچ‌کس هم عين خيالش نبود. ديده بود بعضی‌ها بينی‌هاشان را هم توی دست‌شان خالی می‌کردند و دست دماغی‌شان را می‌ماليدند به تنه‌ی درخت‌های کنارِ پياده‌رو يا به ديوار و يا به پشت شلوار خودشان. اين همه اصرار به تُف کردن به نظرش عجيب بود، يک عادت تازه بود. يادش نمی‌آمد بيست و چند سال پيش هم مردم ايران چنين علاقه‌ی مفرطی به تُف کردن داشتند يا نه.»

آب و خاک | جعفر مدرس‌صادقی | صفحه 150

[خسته... | آرش]
[مرثيه‌ای برای يک شهر | خداداد]